montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

سخنی چند با منکرین امام زمان ارواحنا له الفداء
در اينجا روي سخن را به طرف کساني نموده، که در باب وجود امام غائب با ما اختلاف نظر دارند و مي خواهند ما را ملزم کنند که معتقد به عدم وجود وي شويم.
از آنها مي پرسيم: آيا جايز است که خداوند ما را مکلف به معرفت خود نمايد و با اين که مي داند ما درصدد کسب معرفت او نيستم، راه يافتن معرفه الله را به ما نشان ندهد! مگر هنگامي که بداند ما مي خواهيم خدا را بشناسيم و در صدد پيدا کردن راه آن هستيم آنگاه دليل و راه را به ما نشان دهد؟ و نيز از آنها سؤال مي کنيم: چه فرق است ميان وجود دليلي که خدا براي راهنمایي مردم قرار داده و عدم وجود آن، به طوري که اگر قصد کنيم و به آن ادله نظر افکنيم خداوند معرفت خود را براي ما پديد آورد؟ هر گاه در پاسخ بگويند: نصب ادله از جمله تمکين است که بدون آن تکليف حسني ندارد و نيکو نيست، مانند قدرت و وسيله. ميگویيم: به همين دليل وجود امام هم مانند قدرت بر وجوب پيروي از او، از جمله تمکين است، که هر وقت امام نباشد قدرت بر پيروي از او نداريم: چنانکه اگر ادله خداشناسي و معرفت الله، که قادر به نظر کردن و تأمل در آن نيستيم. پس نصب دليل براي خداشناسي و نصب امام براي طاعت با هم برابر هستند.
با اين تحقيق تمام ايرادهایی که در اين باب نموده اند، از درجه اعتبار ساقط مي گردد. اين معني را من به تفصيل در کتاب هم به خصوص در کتاب تلخيص الشافي مورد بحث قرار داده ام و ديگر در اينجا تکرار نمي کنيم. مخالف ما مثالي آورده که: اگر خداوند بر ما واجب کند از چاه معيني با نداشتن ريسمان، آب برداريم، و وضو بگيريم، و بفرمايد هر وقت نزديک چاه رسيديد ريسماني براي شما خلق مي کنم که به وسيله آن آب بکشيد. بديهي است که اين وعده مانع تکليف را از ما برطرف مي کند، پس اگر ما به چاه نزديک نشديم، خود ما باعث بر عدم انجام تکليف وضو شده ايم نه اينکه از ناحيه خداوند باشد.
همچنين اگر آقا به نوکرش که از او دور است بگويد. برو بازار و براي من گوشت خريداري کن، و نوکر بگويد: من نمي توانم گوشت بخرم زيرا پول آن را به من نداده اي و آقا بگويد: اگر نزديک آمدي پول آن را به تو مي دهم، اين نيز مانع تکليف را از مکلف برطرف مي سازد، و چنانچه نوکر براي گرفتن پول نزد آقا نرود تقصير متوجه خود اوست نه آقايش.
حالت ظهور امام و تمکين از وي نيز همينطور است؛ به اين معني که عدم تمکين ما موجب شده امام در اين مدت ظهور نکند، نه عدم وجود او! زيرا اگر از وي تمکين مي کرديم، ظاهر مي گشت.
مي گوییم اين سخن کسي است که گمان کرده که فقط در وقت ظهور تمکين امام بر ما واجب است و در ساير اوقات و زمان ها واجب نيست، ما مثالي را که شخص مخالف آورده مي پسنديم، و به وسيله آن پاسخ او را مي دهيم. زيرا اگر خداوند ما را مکلف کند که آب از چاه بکشيم، واجب است در همان حال ريسمان وجود داشته باشد چه آن که ريسمان است که مانع را برطرف مي کند. هنگامي که ميگويد: هر وقت نزديک چاه رفتيد ريسمان براي شما خلق مي کنم اين تکليف نزديک شدن به چاه است نه آب کشيدن از چاه پس در آن حال فقط بايد قدرت رفتن به طرف چاه را داشته باشد. زيرا در اين حال مکلف بکشيدن آب نيست. ولي موقعي که نزديک چاه رسيد، مکلف است آب بکشد و در آن هنگام واجب است خداوند ريسمان خلق کند.
اين سخن مثل اين مي ماند که بگویيم: پيروي و تمکين از امام همه وقت بر ما واجب نيست، و در اين صورت، وجود او، واجب نمي باشد. اگر در زماني پيروي از او واجب شد و شرط وجوب و موقع ظهور او را ندانيم واجب است که خود امام موجود شود تا مانع تکليف برطرف گردد و تکليف نيکو باشد. جوابي که در مثال نوکر و آقا داديم مانند جواب اين مثال است. زيرا در آن مثال آقا نوکر را تکليف نمود که به وي نزديک شود، نه خريدن گوشت از بازار. اما وقتي نزد او رفت و او را مکلف به خريدن گوشت کرد، واجب است که پول آن را به او بدهد. به همين جهت است که مي گویيم: خداوند تمام مردم را تا روز قيامت مکلف کرده و واجب نيست که آنها را فعلاً مکلف نفرموده ولي اگر آنها را بيافريند و به آنها قدرت و وسيله کار بدهد و ادله براي نيل به مقصود نصب کند؛ مکلف خواهند شد. و بدين گونه مغالطه مزبور ارزش خود را از دست مي دهد.
علاوه بر اين اگر امام براي قيام، به امر امامت مکلف گردد، چگونه ممکن است وجود نداشته باشد؟ آيا مکلف داشتن شخص معدوم در نزد عقلاء صحيح است؟ و نيز مکلف شدن امام براي قيام به امر امامت، اصلاً ارتباط به تمکين از وي ندارد بلکه موقعي تمکين از وي بر ما واجب است که خداوند او را موجود کند و او هم به منصب امامت منصوب گردد. چنانکه تفصيل آن گذشت و مطلب روشن است. و نيز از آنها سؤال مي کنيم: آيا پيغمبر سه سال در شعب ابوطالب [1] پنهان نگشت به طوري که هيچکس دسترسي به او نداشت؟ و سه روز در غار ثور موقع مهاجرت به مدينه مخفي نشد؟ مع الوصف نمي توان اين غيبت را دليل گرفت و گفت: با اين که آن حضرت وجودش براي مردمي که ميان آنها مبعوث شده و مکلف به راهنمایي آنها واجب بود، خداوند او را معدوم گردانيد. اگر بگویيم: پيغمبر صلي الله عليه و آله نخست مردم را دعوت به دين خود کرد و پيغمبري خود را آشکار ساخت و چون حضرتش را در معرض خطر انداختند، پنهان گشت. ميگویيم: امام زمان نيز نخست پدران بزرگوارش محل و اوصاف او را بيان کردند و او را به مردم معرفي نمودند، ولي چون پدرش امام حسن عسکري عليه السلام از جان وي ايمن نبود او را پنهان کرد و بنابراين هر دو مورد از اين لحاظ برابرند. و هم از آنها مي پرسيم: به ما بگویيد: اگر خداوند مصلحت شخصي را در اين بداند که پيغمبر معيني را براي راهنمایي او برانگيزد تا او را رهبري کند، و بداند که اگر اين پيغمبر را مبعوث گردانيد، آن شخص او را به قتل مي رساند و چنانچه خداوند آن شخص را از کشتن آن پيغمبر منع کند، براي او يا ديگري فسادي پديد مي آيد، آيا خداوند اين مرد را براي به عقيده شما بايد بدون اينکه پيغمبر به سوي او بفرستد مکلف بدارد يا اصلا تکليف را از او ساقط گرداند؟ اگر بگويند خدا لازم نيست او را مکلف بداند، ميگویيم کسي که به وسيله پيروي از پيغمبري راه براي شناختن مصالح خود دارد براي چه خدا او را مکلف ندارد و اگر بگويند خدا او را تکليف کند، ولي پيغمبر به سوي او نفرستد، مي گویيم چگونه جايز است خدا او را مکلف کند ولي از بعثت پيغمبر که براي او لطف و در حد توانایي اوست، محروم سازد؟ و اگر بگويند: اين محروميت را آن شخص براي خود پديد آورده است. مي گوییم: او کاري نکرده است فقط خداوند مي داند که او از پيغمبر تمکين نخواهد کرد، بنابراين با دانستن خدا، و نفرستادن پيغمبر تکليف چنين شخصي نيکو نخواهد بود. چنانچه با وجود اين، تکليف جايز باشد، بايد در موردي که خداوند دليل نصب نکرده و مي داند که شخص در دليل تأمل نمي کند، او را مکلف بدارد. در صورتي که اين باطل است و خداوند بدون نصب دليل کسي را مکلف نمي کند بنابراين ناچار از آن هستيد که بگویيد خداوند براي اين شخص پيغمبر مي فرستد و فرمانبرداري از او را بر وي واجب مي گرداند، تا مانع تکليفش برطرف شود، ولي خداوند پيغمبرش را از آن شخص حفظ مي کند، به طوري که با تکليف او منافات نداشته باشد، يا او را به نحوي نگاه مي دارد که آن شخص نتواند او را به قتل رساند و در اين حالت اين شخص خود موجب دست نيافتن بپيغمبرش شده است.
ما نيز در زمان غيبت امام زمان خود چنين وضعي داريم. اگر بگويند: لازم است خداوند به وسيله ديگري به آن شخص اعلام کند که صلاح او در فرستادن آن پيغمبر است تا آن شخص بداند که اگر به پيغمبر دست نيافت خودش مقصر است. مي گویيم: خداوند به وسيله پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين پدران بزرگوار امام زمان آن حضرت را به ما معرفي کرده و پيروي او را بر ما واجب نموده، پس اگر آن حضرت آشکار نيست و ما دسترسي به او نداريم و او را نمي بينيم، مي دانيم که ما مقصر هستيم وگرنه او مانند پدرانش در ميان مردم ظاهر مي بود. آنچه تاکنون گفته شد اصل اول بود. يعني لزوم وجود رياست ديني که براي بندگان خدا لطف است و گفتيم اين رئيس دين که وجود لطف است فعلا امام زمان است.


پی نوشت:
[1] شعب ابو طالب دره اي واقع در بيرون مکه بوده که پيغمبر و مسلمانان به سرپرستي عمويش ابو طالب براي حفظ از شر دشمنان به آن پناه بردند. کفار قريش معاهده بستند که آن حضرت و مسلمانان را در محاصره اقتصادي قرار دهند. مدت تحصن در شعب سه سال بوده و سرانجام کفار بر اثر يک خبر غيبي که پيغمبر داد محاصره را شکستند و متحصنين به شهر بازگشتند.

نویسنده: ناشناس
سخنی چند با منکرین امام زمان ارواحنا له الفداء


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته