montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

تفکر موجب کشف اسرار مي شود
«تفکر» قوه خيال را از پراکندگي و افسار گسيختگي نجات مي دهد. چه خوب است که انسان، وقتي را براي تفکر در نظر بگيرد و در اطوار وجودي خود و موجودات عالم به فکر بنشيند. اين کار باعث حشر پيدا کردن و محرم شدن انسان با عالم مي شود. اگر انسان با نظام عالم محرم شود و با او رابطه دوستي برقرار کند اينجاست که مي تواند به اسرار آن راه يابد زيرا دوست هرگز سرِّ خود را پنهان نمي دارد.
گاه ممکن است شما نيز نسبت به نزديکان خود احساس محروميت نکنيد ولي اسرار خود را با کسي که غير است و محرم شما شده در ميان گذاريد. آري معيار محرميت است. البته محرميت فقهي مقوله اي ديگر است. در آنجا مي‌فرمايند: خواهر، مادر، عمه، خاله، همسر و مادر همسر محرم انسان است و مي توان به بدن آنها (غير از فرج) نگاه کرد. اما نمي توان به بدن غير اينها نگاه کرد، زيرا بدن زن، عورت زن است و همچنانکه غيرت انسان موجب مي گردد تا شخص عورت خود را جز در مقابل همسر خود مکشوف نسازد، کل بدن زن هم نسبت به نامحرم سرّي است که انسان عاقل آن را براي ايشان مکشوف نمي‌کند. انسان در جان خود نيز اسراري دارد که حاضر نيست آن را براي اغيار مکشوف سازد و آنها را تنها براي کسي آشکار مي کند که محرم سرِّ او باشد. ما وقتي به ظاهر زمين و آسمان نگاه مي کنيم، فکر مي کنيم تمام حقيقت آنها همين است که مي بينيم و حال اينکه آنها اسراري دارند و ما از آنها غافليم. به تعبير جناب مولوي:
ما سميعيم و بصيريم و هُشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم

ما خيال مي کنيم سنگ و چوب و گل خاموشند و نمي بينند و نمي شنوند و نمي فهمند. اما در واقع اين سنگ است که به ما مي گويد: شما نمي بينيد و نمي‌شنويد و نمي فهميد. زيرا ما در حال حرف زدن و ديدن هستيم. نامحرم بودن شما با ما باعث شده نه گوشتان بشنود و نه چشمتان ببيند. همچنان که اگر خودتان نيز در بين يکديگر نامحرمي پيدا کنيد او را از خود دور مي کنيد و حرفش را نمي شنويد و اسرار خود را براي او فاش نمي کنيد.
تفکر در نظام هستي باعث محرميت انسان با عالَم مي شود و موجب مي‌شود که موجودات عالم اسرار خود را براي انسان بنمايانند. چگونه است که دستگاه ضبط تشکيل يافته از چند سيم و لحيم مي تواند حرف ما را بگيرد و پس بدهد، اما زمين با اين عظمت، توان اين يک ضبط را نداشته باشد؟! در روايتي يکي از صحابه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم مي‌فرمايد: روزي با ايشان از بياباني عبور مي کرديم، ناگهان ديديم، تمام موجوداتي که در آنجا هستند، اعم از سنگ و چوب و خاک و درخت و ... همه به حضرت عرض مي کنند: «السلام عليک يا رسول الله»
در اينجا محدث محقق ميرداماد مي فرمايند:
بايد ديد آيا پيغمبر در سنگ و چوب معجزه کرد و آنها را به سخن درآورد؟ يا اينکه ايشان گوش صحابه را با معجزه خود شنوا گردانيد؟!
و در ادامه مي فرمايند:
حق اين است که حضرت گوش اصحاب را شنوا کردند تا صداي سنگ و چوب بشنوند و گرنه سنگ و چوب هميشه در حال گفتن و شنيدن هستند، تمام موجودات بينا و شنوا و آگاه هستند.
اگر کسي با يک تکه سنگ يا چوب حشر پيدا کند و محرم شود مي‌تواند تمام اسرار عالم را بيابد. زيرا سنگ مي تواند هر چه اسرار و اخبار در عالم شنيده، بازگو کند. همانند اينکه اين ساختمان حسينيه مي تواند ساليان ساليان بعد به آيندگان بگويد، چه افرادي را ديده و چه جلساتي را شاهد بوده و چه حرفهايي را شنيده است!
موجودات عالم اسرار انسانهاي اولين و آخرين و موجودات ديگر را ضبط مي کنند و در اختيار محرمان خود قرار مي دهند. به تعبير شريف حضرت آقا اگر منکر حقيقت هستي، فقط کافي است دست خود را به اهل فن بدهي تا بيني که همه اين امور ممکن است تنها مشکل نامحرم بودن خود ما است.
يکي از عزيزان و سروران من فرمايشي داشتند که من از آن بهره بسيار بردم. ايشان فرمودند: در شب عاشوراي سال گذشته، اهل منزل در کنار حوض خانه مشغول شستن ظروف شام بودند و من نيز در کنار حياط قدم مي زدم. وقتي شير آب را باز کردند ناگهان ديدم که آب به حرف زدن درآمده و مي گويد:
«من به کربلا رفتم و سعي کردم خود را به ابا عبد الله برسانم، اما خدا لعنت کند کساني که مانع رسيدن من به حسين عليه السلام شدند».
خيلي تعجب کردم! جلو رفتم و از همسرم پرسيدم آيا صداي صحبت آب را مي شنوي؟! گفت: نه بجز شرشر آن چيزي نمي شنوم. آري،
ما سميعيم و بصيريم و هُشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم

تفکر موجب جاري شدن فيض حق مي گردد. تفکر از بهترين کدهاي کشف اسرار عالم است. علامه طباطبائي (عليه الرحمه) عارفي قوي، عالمي زبردست، مفسر کبير قرآن، مهندسي زبر دست و باغداري قوي بود که ده سال هم در تبريز باغداري کرده بودند. ايشان در باغباني آنچنان مهارت داشتند که هيچ کدام از باغبانان آن زمان، به پاي ايشان نمي رسيدند. در مهندسي بسيار کارآمد بودند. حتي نقشه ساختمان مدرسه حجتيه قم را نيز ايشان رسم کرده بودند آن جناب مي فرمودند: روزي در باغ بودم و ناگهان متوجه شدم تمام کلاغهاي روي درخت يکپارچه «الله»، «الله» مي گويند. آري اگرگوش جان باز شود، انسان مي تواند حقائق را بشنود، اکنون ديوان حضرت آقا را مي گشائيم و بار ديگر از «ترجيع بند» آن در اين مورد بهره مي جوئيم:
در شبـي حال بود و بيداري
گريه بود و حضور و اذکاري
در خجسته سحرگه آن شب
از ســــرا آمـــدم بـرون باري
ســر ببـالا نمــوده ام نـاگاه
متحيـــّر ز صنـعـت بـــــاري

ايشان مي فرمايند در شبي از شهريور ماه سال 1347 از منزل بيرون آمدم. به چهره دل آراي آسمان نگاه مي کردم و لذت مي بردم. و اين احساس لذت و شادماني چنان تقويت شد که خاطره اي خوش از آن شب را برايم به يادگار گذاشت.
آري برادر! مهم آن حال خوشي است که در مناسباتي به انسان روي مي‌آورد. روزي از تهران به قم مي رفتم. در جاده با راننده اي مواجه شدم. در ميانه راه سر صحبت باز شد و کم کم وارد وادي خوشي شديم. ايشان به من فرمود: «حاج آقا! ظاهر من همانطور که مي بينيد چندان مقبول نيست. در نماز کاهلي مي کنم. چه کنم که ديگر اينگونه نباشم؟» من هم براي او صحبتهايي کردم. به من گفت: «روزي مسافري را به کرمانشاه برده بودم. نصف شب در حال برگشت بودم که در ميان بيابان حالي به من دست داد. همانجا پياده شدم و وضويي گرفتم. شروع به نماز خواندن کردم. اشک همانند سيل از چشمانم جاري بود. رکوع مي کردم، گريه مي کردم. سجده مي کردم، گريه مي کردم. وقتي «سبحان ربي الاعلي و بحمده» مي گفتم تمام کشور وجودم به لرزه در مي آمد و ازجا کنده مي شد. در حال حاضر هم آنقدر خدا خدا مي کنم تا باز چنان حالي به من دست دهد و دوباره چنين نمازي را بجا آورم. من هم گفتم: «حاضرم تمام نمازهاي خود را به شما بدهم و شما آن يک نماز را به من بدهيد.» بعد از آن گفت: «آقا! من تمام ائمه را دوست دارم اما نمي دانم چرا هرگاه به ياد مظلوميت علي عليه السلام مي افتم، نمي توانم طاقت بياورم و خود را کنترل کنم.»
خلاصه آنکه ديدم اين بنده خدا با همين دو چيز در حال عروج است. چنين کسي اهل نجات است و با همان يک نماز کارش سر و سامان پيدا مي کند. البته مقصود من اين نيست که مي توان نماز را رها کرد و نخواند. نه خير! بلکه نماز خواندن بايد به عنوان يکي از برنامه هاي اصلي سالک، در شبانه روز قرار گرفته باشد. همانند اين که جنابعالي يک سال کشاورزي مي کني و خوب نفع مي بري و سپس در سالهاي بعد آرزو مي کني که اي کاش مثل آن سال در کشاورزيت سود ببري. اما اين به اين معني نيست که اگر نفع نبردي کشاورزيت را رها کني. نه خير! بلکه بايد سعي کنيد تا همچنان کشاورزي پر نفع و سودي داشته باشيد. خلاصه اينکه بايد«حال» پيش بيايد. گاهي مي بينيد يک آيه چند روز انسان را زير و رو کرده و شخص هر چه سعي مي کند نمي تواند خود را کنترل نمايد.
لشکــر بي شمــار استــاره
مــاه ميکــردشـان علمــداري

ديدم ستارگان همانند لشکري در آسمان صف بسته اند و ماه آنان را علمداري مي کند. شبيه اينکه ابوالفضل عباس عليه السلام را از فرط زيبايي قمر بني هاشم خوانده اند و علمدار لشکرش کرده اند.
همـه با نظم خاص و ترتيبي
همه در حد خاص و معياري
همه صف بسته و کمر بستـه
همـه در حــالت خبــرداري
متّحـد رو بجــانب واحـــــد
متّفـق هــر يــکي پي کـاري

ديدم همه ستارگان خبردار و مشغول انجام فرامين الهي اند.
من درويـش ره نشيـن گدا
به نظـاره ستـاده بسيــاري

من چون به پشت دراز کشيده بودم، صورتم رو به بالا بود. اين را در عرب تعبير به «ستاده» مي کنند. هم من رو به ستاره ها نگاهشان مي کردم و هم آنها به من رو کرده بودند و نگاه مي کردند. هر دو ستاده بوديم.
تا که شد ديده گانم از ديدن
ديـــده نــا اميــد بيمــاري
گفتـم اي پــاک آفريننــــده
هسـت شـاهي ترا سزاواري
دل نـدارد هر آنکه اين درگاه
شب ندارد حضور و بيداري

آري هر که شب ندارد مرده است. به تعبير حضرت آقا در الهي نامه: «الهي! آنکه سحر ندارد، از خود خبر ندارد».
دست ما گير و وا رهان ما را
از گران جاني و سبکساري

گران جاني حالت انسانهاي سست و بيهوده است که از شب تا به صبح در جايي مي افتند و هيچ حرکتي ندارند تا ببينند چه کاره هستند.
دلم آمـد به اضطراب آن دم
من چه گويم چگونه پنداري
آنچنـاني که بـه درد مخاض
گاه شيون کناد و گـه زاري
اشک از ديدگانِ من گــويي
آب از نـاودان شده جـاري
عشق دستم گرفت در آنحال
همچـو مـادر بداد دلـداري
گفت کاي نو رسيده فرزندم
وي ز اخـلاق نــاروا عاري

هر که مي خواهد از عادات عوامي و خورد و خوراکهاي متعارف به درآيد و متولد شود، همانند بچه هاي تازه به دنيا آمده گريه مي کند. در اينجا «عشق» همچون مادري به او دلداري مي دهد و مي گويد: حال که خود را از پليديها و اخلاق ناروا نجات دادي اين حقيقت را به تو هديه مي کنم. ثمره تفکر ايشان در آن شب اين بود که:
همه يار است و نيست غير از يار
واحــدي جلوه کرد و شد بسيار

ولي ما براي اينکه معناي توحيد حقيقي را بيابيم و اين يک بيت را بفهميم بايد سالها حرف بشنويم و کتابها بخوانيم و دوره معرفت نفس را طي کنيم.
پس از آن رو به سوي خانه شدم
به مصـلّاي خــود روانــه شدم
همچــو مـرغ گرسنـه و تشنــه
پـي تحصيــل آب و دانـه شدم

تشنگان ظاهري، آب ظاهري مي طلبند اما تشنگان و گرسنگان باطني در پي آب باطني هستند. به خانه آمدم و براي رفع تشنگي، در عبادتگاه خود مشغول نماز خواندن شدم.
در حضور يگانــه معشـــوقم
عــاشقانه سر دوگانه شــدم
گاه انـدر رکوع و گاه سجود
از ســر شوق عاشقانه شــدم
آتـش عشق آنچــنانـم کـــرد
سـر و پا آتش و زبانه شــدم
بـــاز در التــهاب آمــــد دل
همچو کودک پي بهانه شدم

هر وقت دل به التهاب آيد معلوم است که مي خواهد مهمان دعوت کند و حقيقتي پيش آيد.
کاش در آن زمــان بي تابي
واصــل ملــــک جاودانه شــدم
وجد آمد چنانکه پنــداري
مست چنگ و مي و چغاله شدم
بند بگسسته و زقفس رسته
پــر زنان سوي آشيانه شــدم

مراد ايشان از پر زدن همان است که در ابيات طبري خود فرموده اند:
نصفِ شو که پِرْسِمه گيرِمه وضو خُومِّه نماز
کِمّه چي پَروازها با اينکه بي پَر هَسِّمِه[۱]

و همينطور مقصود ايشان از آشيانه، عالم ملکوت است.
سوره انبياء به پيش آمد
غرق نورش در آن ميانه شدم

در آن لحظه ديدم از برکت تفکر تمام حقائق قرآن را در سوره انبياء به من نمايانده اند. بعد ادامه مي دهند تا به اينجا مي رسند که:
پس دُم گرگ آشکارا شد
تا سپيد و سياه پيدا شد

در صبح کاذب باريکه اي از نور همانند «دم گرگ» از مشرق به بالا مي آيد و اندک اندک پهن مي شود. اين نور را تعبير به «دم گرگ» فرموده اند.
از نسيم صباي عيسي دم
مرده ها دسته دسته احيا شد
يا به صورش دميد اسرافيل
رستخيز بزرگ بر پاشد

با شروع اذان صبح عده اي از مردگان براي خواندن نماز صبح از جاي برمي خيزند.
از نهيبش به لرزه از يکسو
همه اشجار باغ وصحرا شد
کاندران حال بوالعجب گفتي
کآيت زُلزِلت هويدا شد

هر صبح قيامت مي شود. اگر شبي را به اين حال بگذرانيد خواهيد ديد که صبحگاه زمين چگونه آنها را که مانند مردگان خوابيده اند بيدار مي کند.
سوي ديگر هم از طيور و وحوش
پر ز آوازه و پـــر ز غوغا شــد
الوحـــــوش حشــــرتِ تکويــــر
همچو و الشّمس و ضحيها شد
دو مـــؤذن اذان مــــي گفتنــــــد
کــز فصول اذان دل از جاشــد
آن ببــــالاي مؤذنـــه گويـــــــــا
وين بصحن ســراي خوانا شــد
آن بــه تکبيــــر گفتن و تهـــــليل
بهــــر اعلام خلـــق بالا شــــد
وين به سبّــــوح گفتـــن و قـدّوس
با طيور دگـــــر هم آوا شـــــد
نـــي مؤذن فـقط بـه ذکــــرش بـود
ني خروش از خروس تنها شــــد
غلغلــــه در عــــوالم امــــکان
از ســر عقـل تـا هيولا شــــد
هــر يک از کمـــال توحيـــدش
بـا زبـان فصيـــح گويـا شـــد
همه يار است و نيست غير از يار
واحدي جلوه کرد و شد بسيار

همه اين حالات در حال توجه عرفاني بود. فافهم!

[1]شو=شب/ پرسمه=بيدار مي شوم/ گيرمه=مي گيرم/ خومّه=مي خوانم/ کمّه= مي کنم/ هسّمه/ هستم


شرح مراتب طهارت(قسمت پانزدهم)


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته