سالهاست كه در انتظار بهاريم و چشم به راه شكفتن شكوفهي نرگس. سالهاست كه به اميد آمدنش چشم بر آسمان دوختهايم و دل منتظر داريم و نه چشم و دل، كه ذره ذرهي وجودمان فرياد «العجل» دارد و نداي «ادركني» سينه ميسوزد و نواي «اين بقيه الله» [1] ميخواند. قلب به نالهي «الغوث» ميتپد و دست، از آسمان دعا فرو نميافتد.قدم اگر پيش ميرود، به اميد زمينهسازي ظهور اوست و زبان اگر كلامي ميراند، به خيال رضايت اوست و عقل كه سرمست نام خوش اوست، راه عشق در پيش گرفته و دنيا را فداي تار موي دوست ميخواهد.انتظار تو نه تنها ما را، كه جهان را در تب و تاب هجر سوخته است. صبحها طلوع خورشيد آغازگر عهدي تازه با توست. عهدي كه هر صبح در هر روز بودنمان دوباره و صدباره با تو ميبنديم و بيعت با تو را تازه ميكنيم [2] تا هر روز شيريني اين بيعت با حلاوت را دوباره حس كنيم و اين اميد هر روز در ما زنده شود كه تو ميآيي، هر چند دير، در روزهاي دور، اما ميآيي و ما هر روز به اشك تو را ميخوانيم.اي زندهترين روح حيات! اي شادابترين بهار هستي! اي شيرينترين گشايش دنيا! آيا ياوري هست تا به همراهي اش در فراقت ناله و زاري سر دهم؟ [3] آيا چشم گرياني هست تا يار شيون او باشم؟ [4] اين اشكها دانههاي خواهشمند و نشانههاي نياز و اين فرياد «ادركني» نالهي كسي است كه در گرداب غفلت اسير است و ياري تو را ميطلبد.بيا، بيا اي چشمه ي سار هستي! اي جويبار معرفت! اي باران خوبي! بيا كه در قدمت جان و مال و فرزند و همهي هستيام را فدا كنم. [5] بيا كه به اشك چشم در قدمت مرواريد خير مقدم بپاشم. بيا اي همهي خوبيها! هستيام و مادر و پدرم به فداي قدمت. [6] كاش ميآمدي و ما آمادهي آمدنت ميشديم. كاش بوي بهار در هوا ميپيچيد.كاش پا جاي پاي تو مينهاديم و در منش تو سير ميكرديم. [7] كاش خدا ياريمان كند از سستي و تنبلي دست برداريم و راه بهار را به خانهي دلمان بگشاييم. كاش خدا لطفي كند و تو بيايي.گاهي با همه ي انتظاري كه دلهامان را شرحه شرحه كرده است، اين دنياي پرفريب صدرنگ چشممان را به خويش ميخواند و دستمان را به خود ميآلايد يا راه نفوذي به دلمان مييابد و ما را در پي خويش فرا ميخواند و شيطان نيز كه براي همين فريب مهلت گرفته است، در اين ميان سر از پا نميشناسد. اين انتظار توست كه ما را در برابر اين دشمن پر زرق و برق نگه دار است و اگر نبود اميد آمدنت، هزار باره در گرداب هلاكت او غرق بوديم. گشايش كار ما در همين انتظار آمدن توست. [8] آن روز كه بهاري شويم و سبز، آن روز كه آسمان دلمان آبي باشد، آن روز نسيم انتظار تو بر دلمان وزيده است. به خدا كه همين اميد آمدنت، حيات جاري در وجود ماست.زندگي سخت است. آسمان تنگ دست و زمين تنگ دل گشته است. و ما اگر در كوران جهالتها و غفلتها با همهي سختيهاي زندگي زنده ماندهايم، به همين نسيم حيات است.كي ميشود كه بيايي و لبهاي عطشناك زنده بودنمان را به زلال هستي جاريات، سيراب كني؟ كي ميشود كه بيايي تا آسمان هم ببارد و زمين به يمن قدومت گشاده و زنده گردد و قلبهاي مردهي ما نيز روح تازه بيابد؟ [9] بيا اي همهي هستي فداي قدمت! بيا كه صبر به پايان رسيد و عطش فزوني يافت.
[1] مفاتيح الجنان، ص 883.
[2] همان، ص 889:«اللهم اني اجدد له في هذا اليوم و في كل يوم عهداو و عقدا و بيعه في رقبتي».
[3] همان،ص 886:«هل من معين فاطيل معه العويل و البكاء».
[4] همان،ص 886:«هل من جزوع فاساعد جزعه».
[5] همان، ص 884: «لك الوفاء و الحمي» و ص 869: «فابذل نفسي و مالي و ولدي و اهلي و جميع ماخولني ربي بين يديك».
[6] همان،ص 884:«بابي انت و امي و نفسي».
[7] همان، ص 905:«واجعلني ممن يقتص اثاركم و يسلك سبيلكم».
[8] مفاتيح الجنان،ص 221:«و ضاقت الارض و منعت السماء».
[9] مفاتيح الجنان،ص 973:«احي به القلوب المينه».