وقتي زمانه بر تو سخت ميگيرد، روزگار با چهرهي دشواري و رنج به تو رو ميكند گرفتاريها از هر سو دست و پاي دلت را ميبندد و هر خردي در برابر چشمت، اندوهي بزرگ جلوه ميكند و بر داغي مرهم ننهاده، داغي ديگر بر سينهات زخم ميزند، آرزو ميكني دري به وادي امن و آسايش گشاده شود كه آفتابي دلچسب و سكوتي آرام بخش داشته باشد. به انتظار بهار مينشيني، تا راه نجات تو از همهي رنجها باشد. آرزو ميكني كه در كارت فرجي حاصل شود، راهي باز شود، چارهاي ساز شود و سينهي تنگت به نفسي آرام دل خوش كند.اينك در عصر غيبت بهار، ما اين گونه ماندهايم. دلهامان در بند تجمل و رفاه، چشمهامان اسير رنگ و وارنگ دنيا و قلبهامان گرفتار غفلت و جهالت است. دشمن نفس از يك سو به تباهيمان ميكشاند و شيطان قسمخوردهي بيروني نيز از سوي ديگر به ظلمت مان ميخواند. بلا بر ما شدت گرفته، [1] درماندگي مان آشكار شده، [2] پرده از كارمان برداشته شده، [3] زمين بر ما تنگ ميگيرد و آسمان از ما باران را دريغ ميدارد. [4] آرزومان گشايشي نيكوست، [5] فرجي آسماني، زود و نزديك؛ چشم بر هم زدني بيش، تاب نداريم. [6] در عطش حيات خواهيم سوخت اگر تو نيايي، اي زندهترين بهار حقيقت! او در گرداب گرفتاريها غرق خواهيم شد، اي مهربانترين منجي موعود. اي همه سپيدي و پاكي! اگر تو نيايي، در اسارت رنگهاي مجازي تباه خواهيم شود. اي روشنترين جلوهي بهشت! چارهيمان تنها به دست تواناي توست. در قفس غفلت را تنها نگاه رحيمانهي تو ميگشايد، به نسيم رحمت تو اندوه از دلها زدوده ميشود [7] و غم از سينهها بار ميبندد، [8] زمين تاريك پر از ظلم و جور، به قدم پاك تو، از شميم نور و عدالت پر ميشود. [9] اي كشتي نجات! اگر تو نيايي آسمان دلمان گرفته خواهد بود و داغ عصرهاي جمعه هر هفته بر دلهامان سنگيني خواهد كرد. دست و پامان در بند ماديت خاك، اسير خواهد ماند.اگر تو نيايي حيات بوي ماندن نخواهد داشت و زنده بودن بوي زندگي نخواهد داد. بيتو اي حقيقيترين حيات! همه چيز مجازي است. جز عشق تو هر عشقي مجاز است و رنگ غم دارد و جز در نگاه تو مهرباني بيمعناست. اگر تو نيايي، حق در غربت افول، خواهد ماند [10] و ظلمت، پادشاه گسترهي وجود خواهد بود [11] و اندوه، پردهاي بر همهي زيباييهاي طبيعت خواهد كشيد. [12] هستي لحظه به لحظه در انتظار ظهور توست، اي شادي بخش روزگاران! [13] پس بيا، اي مهربانترين نگاه و بتاب اي خورشيد تاريكيها![14] قدم برنه، اي بهاريترين فصل![15] بيا تا روزهامان درخشان شود [16] بيا تا پرچمهاي برافراشتهي تو را بر سر در همهي دلهايمان به پا كنيم. بيا و در كارمان گشايشي كن!لطيفا! مهربانا! به مهربانيات باب فرج بر ما بگشا [17] و به لطفت سلطهي غم بر را از ما بردار! [18] رحمتي بر ما فرو فرست و گشايشي شيرين و دلپذير در كارمان بنه! [19] دينمان را عزت بخش، حق را طالع كن، تاريكي را بميران و پردهي اندوه را بركش! [20] رحيما! به گناهانمان در مگير، به سياهروييمان چشم مينداز، به تهي دستيمان در نكويي و طاعت غضب مياور. باران رحمتت را بر ما نازل كن، بهار را مژدهي ظهور ده، در ظهور منجي موعودمان تعجيل كن، چشم آلوده به دنيامان را به جمال نورانياش روشن دا و به نسيم آمدنش دلهاي مردهمان را مستي حيات بخش، اي مهربانترين مهربانان!
[1] مفاتيح الجنان، ص 221:«الهي عظم البلاء و برح الخفا و انكشف الغطا و انقطع الرجا و ضاقت الارض و منعت السماء».
[2] همان، ص 221:«الهي عظم البلاء و برح الخفا و انكشف الغطا و انقطع الرجا و ضاقت الارض و منعت السماء».
[3] همان، ص 221:«الهي عظم البلاء و برح الخفا و انكشف الغطا و انقطع الرجا و ضاقت الارض و منعت السماء».
[4] همان، ص 221: «الهي عظم البلاء و برح الخفا و انكشف الغطا و انقطع الرجا و ضاقت الارض و منعت السماء».
[5] همان،ص 221: «ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا كلمح البصر او هو اقرب».
[6] همان، ص 221: «ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا كلمح البصر او هو اقرب».
[7] همان، ص 905: «بكم ينفس الهم و يكشف الضر».
[8] همان، ص 905:«بكم ينفس الهم و يكشف الضر».
[9] همان، ص 224:«انت الذي تملا الارض قسطا و عدلا بعد ما مليت ظلما و جورا».
[10] همان، ص 871:«واطلع به الحق بعد الافول و اجل به الظلمه و اكشف به الغمه».
[11] همان.
[12] همان.
[13] همان،ص 874:«نضرهالايام».
[14] همان، ص 874:«السلام علي الشمس الظلام».
[15] همان،ص 874:«السلام علي ربيع الانام».
[16] همان، ص 870؛ «فان ادركت ايامك الزاهره».
[17] همان، ص:220: «وافتح لي يا رب باب الفرج بطولك و اكسر عني سلطان الهم بحولك».
[18] همان، ص:220: «وافتح لي يا رب باب الفرج بطولك و اكسر عني سلطان الهم بحولك».
[19] همان، ص 220: «وهب لي من لدنك رحمهو فرجا هنييا».
[20] همان، ص 871: «اللهم و اعز به الدين بعد الخمول و اطلع به الحق بعد الافول واجل به الظلمه و اكشف به الغمه».