يادت نيست كوچك بودى ، آن قدر كوچك كه حتى قدرت دور كردن مگسى را از خود نداشتى ، مادر اين زحمت را برايت مىكشيد و از شيره جانش به تو مىخورانيد تا تو رشد كنى اگر رشدت متوقف مىشد غم عالم دل مادر را فرا مىگرفت و پدر صبح تا شب عرق مىريخت تا لقمه نانى حلال بياورد كه بخورى و گوشت شود به استخوانت و بزرگ شوى ... و حالا بزرگ شدهاى ، خوش تيپ و خوش هيكل ، ديگر اصلا آنها را قبول ندارى ، به اينترنت مىروى و آنها را كه به اين تكنولوژى نرسيدهاند مسخره مىكنى و خود را باسواد مىدانى و آنها را بىكلاس مىپندارى ، حتى شنيدهام زور هم مىگويى گاهى براى حرفشان تره هم خرد نمىكنى، هاى حواست باشد تو مگس را حريف نبودى آنها تو را به اينجا رساندند مواظب باش آنچه بودى را فراموش نكنى كه روزى هم تو را فراموش مىكنند همين الان برو و لب هايت را به نشانه تعظيم به دستانشان نزديك كن تا فرو ريزد رحمت حق و فراگيرد تمام وجودت را ، همين الان برو تا مطمئن شوى كه لبخند امام زمان ارواحنا له الفداء به همراه دعايش بدرقه راهت شده است همين الان.