كتاب را بنويس<>
برو به سيد حسن شيرازى بگو : «زمان وفاى به عهد و پيمانى كه با صاحب الامر عليه السلام در تأليف كتاب بستهاى رسيده است .»
در مقدمه كتاب «كلمة الامام المهدىعليه السلام» آيت اللَّه شهيد سيد حسن شيرازى مىنويسد:
در آن زمان كه در عراق در زندان بعثىها به سر مىبردم و از شكنجههاى وحشيانه آنها در امان نبودم. روزى دست توسل به دامان مولايم حضرت بقية اللَّه ارواحنا له الفداء زده و از ايشان درخواست نجات و آزاديم را كردم و پيمان بستم كه اگر از اين زندان آزاد شوم، مجموعه فرمايشات، نامهها، دعاها و زيارات حضرت را جمعآورى كنم.
روزها و شبها سپرى شد تا بالاخره از زندان آزاد شدم بعد از چند روز، يكى از دوستان نزد من آمد و گفت: شخص بزرگوارى را در خواب ديدم كه به من فرمود: «برو به سيد حسن شيرازى بگو: زمان وفاى به عهد و پيمانى كه با صاحب الامرعليه السلام در تأليف كتاب بستهاى رسيده است.»
اين در حالى است كه آن شخص اصلاً از عهد و پيمان من خبر نداشت و من به هيچ كس نگفته بودم. تصميم گرفتم اين كار را شروع كنم و به جمعآورى و تهيه مدارك لازمه آن پرداختم.
بعد از آنكه بخش عمدهاى از كتاب را نوشتم، شبى در خواب ديدم كه شخصى با شكوه و وقار و قدى بلند با صورتى زيبا كه لباس سفيد رنگ پوشيده بود به سمت من آمد. اول گمان كردم كه او حضرت بقية اللَّه الاعظم ارواحنا له الفداء است به احترام او از جاى حركت كرده و به پيشواز او رفتم، نزديك او كه رسيدم دستش را گرفتم كه ببوسم ولى او از من جلو افتاد و دست مرا بوسيد. وقتى دست مرا بوسيد يقين كردم كه خود حضرت نمىباشد به خاطر همين گفتم: «شما كيستيد؟» گفت: «من از سوى ولى خدا آمدهام.»
در عالم خواب، احساس كردم كه او از سوى امام زمان ارواحنا له الفداء آمده تا براى تأليف كتاب از من قدردانى كند.[1]
[1] شيفتگان حضرت مهدى ارواحنا له الفداء ، ج 2، ص 339.