فرمود: منتظر فتح اللَّه هستى؟
عرض كردم: بله.
فرمود: «آمده بود براى ما، تابلوى راهنماى مسجد بزند، بنزين ماشينش تمام شده بود از ما چهار ليتر بنزين خواست به او داديم الان مىرسد.»
عرض كردم: «آقا شما كه هستيد؟»
فرمود: «من مهدى فاطمهام!»
مرحوم حاج فتح اللَّه رنجبر از افراد بسيار خيّر و نيكوكارى بود كه در رابطه با جنگ تحميلى و كمكهاى مردمى به جبههها نقش موثرى داشت و از ارادتمندان حضرت صاحب الزمان ارواحنا له الفداء و از افرادى بود كه مسجد جمكرانش ترك نمىشد و در راه جبهه و جنگ، شهيد گرديد.
در زمان حيات، چنين اظهار داشت كه: جمعى از دوستان تهرانى روزى از جاده قديم، رهسپار مسجد مقدس جمكران شدند و چون اول جاده تابلو نداشت، راه را اشتباه مىكنند و رو به سمت خُورآباد جاده كاشان مىروند. وقتى متوجه شدند كه راه را اشتباه آمدهاند، برمىگردند و خود را به مسجد مىرسانند در برخوردشان به آقاى حاج فتح اللَّه مىگويند: «ما حاضريم، ورق آهن از تهران تهيه كنيم جهت تابلوى مسجد كه هر كس مىآيد مثل ما سرگشته نشود و زوّار به زحمت نيفتند.»
آقاى حاج فتح اللَّه جواب مىدهد: «من خودم اين كار را انجام مىدهم.»
در يكى از روزهاى ماه مبارك رمضان حدود يك ساعت به غروب، تابلوى تهيه شده را با وسايل مخصوص همچون بيل و گچ و كلنك مىآورد اول جاده و تابلو را نصب مىكند.
وقتى سوار ماشين مىشود كه برگردد، ماشين روشن نمىشود متوجه مىشود كه بنزين ماشين تمام شده از طرفى هم وقت افطار نزديك شده بود رو مىكند به طرف مسجد جمكران و عرض مىكند:
«آقاجان! آمدم براى مسجد شما تابلو بزنم كه شيفتگان و علاقمندانت كه به مسجد مىآيند راهنمايى داشته باشند. الان هم نزديك افطار است و من بايد به منزل برگردم، مادر پيرم به انتظار است. اگر يك چهار ليترى بنزين مىرسيد خوب بود.»
ناگاه مىبيند آقاى بزرگوارى از پشت ماشين آمد در حالى كه يك گالن چهار ليترى بنزين در دست دارد فرمود: «اين بنزين!»
عرض مىكند: «آقا! شما از كجا آمدهايد كه يك مرتبه اينجا حاضر شديد؟»
فرمود: «مگر شما يك چهار ليترى بنزين نخواستيد؟»
ظرف بنزين را مىگيرد و به سمت ماشين مىرود و ماشين را بنزين كرده و ديگر آن آقا را نمىبيند... .
به طرف منزل حركت مىكند ولى در فكر است كه «اين آقا كه بود؟»
همين كه درب منزل مىرسد مىبيند درب منزل باز است، وارد مىشود مىبيند مادرش مضطرب پشت درب ايستاده، سلام مىكند و مىپرسد: «مادر چرا اينجا ايستادهاى؟»
مادرش مىگويد: «چون تو دير كرده بودى و قدرى از افطار گذشته بود ناراحت شدم كه مبادا اتفاقى برايت پيش آمده باشد، آمدم درب منزل و بىاختيار گفتم: «مهدى فاطمه! پسرم دير كرده به منزل نيامده و الان وقت افطار است.»
ناگهان ديدم آقايى بسيار نورانى جلوى درب منزل ايستاده سلام كردند و فرمودند: «منتظر فتح اللَّه هستى؟»
عرض كردم: «بله.»
فرمود: «آمده بود براى ما، تابلوى راهنماى مسجد بزند، بنزين ماشينش تمام شده بود از ما يك چهار ليترى بنزين خواست به او داديم الان مىرسد.»
عرض كردم: «آقا شما كه هستيد.»
فرمود: «من مهدى فاطمهام!».
طولى نكشيد كه از نظرم ناپديد شد.
آن وقت آقاى رنجبر مىفهمد كه به فيض بزرگى نائل گرديده است.[1](اين جريان حدود سال 1354 شمسى بوده است.)
[1] شيفتگان حضرت مهدى ارواحنا له الفداء ، ج 2، ص 304 - دفتر ثبت كرامات مسجد جمكران، ص 35.