به همان پارك رسيدم، چشمم به يك آقايى افتاد كه با لباس عربى روى نيمكت نشسته و به من نگاه مىكند. نزديكتر شدم، سلام كرد و سه بار فرمود: بارك اللَّه، بارك اللَّه، بارك اللَّه.
آقاى زهير ابريشمى گلپايگانى فرزند محمد مىنويسد:
در ايامى كه در كاظمين بودم، روزى به پارك كنار صحن مبارك امام موسى كاظمعليه السلام رفتم. پيرمردى را ديدم كه دستش زخم بود، پرسيدم: «اين زخم از چيست؟»
گفت: «تيغ درخت خرما به دستم رفته و هر سال عود مىكند، الان هم خون زيادى از دستم رفته.»
چون او را ناراحت ديدم، پيشنهاد كردم كه به بيمارستان برويم. تاكسى گرفتم و به بيمارستان «الجمهوريه» كاظمين رفتيم.
دكتر، ايشان را ديد و گفت: «بايد عمل شود.»
ايستادم و دكتر هم سرپايى عمل كرد و ريشه تيغ را از دست او بيرون آورد، بعد از عمل، پيرمرد ضعف شديدى پيدا كرده بود به دكان كبابى رفتم و غذايى برايش آوردم و بعد از اينكه كاملاً خاطر جمع شدم حالش خوب شده است، به طرف مغازه برادرم برگشتم.
به همان پارك رسيدم، چشمم به آقايى افتاد كه با لباس عربى روى نيمكت نشسته و به من نگاه مىكند نزديكتر شدم، سلام كرد و سه بار فرمود: بارك اللَّه.»
من قدم به قدم كه جلو مىرفتم، بيشتر مجذوب آن آقا مىشدم اما چند قدم كه نزديك رفتم، ديدم آقا نيست با اينكه خيلى خلوت بود، نفهميدم ايشان كجا رفتند.
از بعضى علما پرسيدم، گفتند: «وجود اقدس امام زمان ارواحنا له الفداء بوده كه نسبت به خدمتى كه به برادر دينيت انجام دادى، از تو راضى شده!»[1]
شود روزى كه ديدار تو بينم
گلى از گلشن رويت بچينم
شبى خار گلستان تو باشم
بَرَت زارى كنم با تو نشينم
[1] شيفتگان حضرت مهدى ارواحنا له الفداء ، ج 2 ص 309.