دردانه خدا حرفش بدون اشك ، مطرح نمىشود.
او كشته اشك است و اشك نشانه عشق و بى اشكى قساوت است و مُردگى دل ، پس بى حسين عليه السلام همه مُردهاند هرچند خودشان نفهمند.
چه كرده كه آفريدگار هم، عاشقش شده چه رسد به آفريدگان . مسيحى و مسلمان و يهودى هم ندارد همه دوستش دارند محشرى به پا كرده است كه تو خود بيا و ببين اين لباسهاى سياه را در آن ده روز عاشقى محرم.
تا حالا شده است وقتى اشك مىريزى در مجلس دوست و حسينى مىشوى ، با خودت از چرايى خلقت سئوال كنى؟!
مىدانم كه مىگويى هرگز ، چون در آن اشكها تو غرق هدف خلقتى و عشق به خوبىها كه غايت خلقت است را در تجربهاى ، اصلا مطرح نمىشود خدا چرا مرا آفريدهاى ؟ چون در جواب غرقى و خودت غافلى از اين همه عشق و ارادت . مبادا از دست بدهى اين عشق گران را كه او نيز دوستت دارد . پس وعده ما كنار شش گوشه ، فقط يادت نرود بى اشك ويزا نمىدهند.