شبى بعد از نماز مغرب در مسجد نشسته و در عالم حال بودم در سير دلدار و ياد يار، ناگاه از پشت سر دستى به شانهام خورد و مرا صدا زد فرمود: حسن! گفتم: بله.
فرمود: چه كسى را مىطلبى؟ گفتم: مهدی ارواحنا له الفداء را. فرمود: منم مهدى، برخيز.
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى
عاقبت ز آن در برون آيد سرى
شيخ حسن عراقى مرد پهلوانى بوده كه صد و سى سال عمر كرده است داستانش را اينگونه نقل مىكند:
من در اول جوانى بسيار زيبا بودم و با افراد نابابى رفاقت داشتم. روزهاى جمعه به تفريح و گردش مىرفتيم به لهو و لعب سپرى مىكرديم. روزى از روزها كه بيرون شهر رفته و سرگرم بازى بوديم، يك مرتبه مطلبى به دلم القاء شد و در اين فكر رفتم كه به راستى؛ آيا ما به خاطر همين كارها به دنيا آمدهايم؟! بازى و لهو و لعب و خوردن و مستى...
اى خوش آن جلوه كه ناگاه رسد
ناگهان بر دل آگاه رسد
يك مرتبه تكانى خوردم و گفتم: «نه براى اين كارهاى حيوانى به اين دنيا نيامدهايم.»
از رفقا فاصله گرفتم و به سمت شهر برگشتم هر چه رفقا صدايم كردند توجه نكردم...
حال ديگرى پيدا كرده بودم كه وصفش را قدرت بيان ندارم. اتفاقاً چون روز جمعه بود، به يكى از مساجد بزرگ كه در آن نماز جمعه خوانده مىشد رفتم.
خطيب در حال سخنرانى بود و به مناسبتى از حضرت مهدی ارواحنا له الفداء و اوصاف آن حضرت سخن مىگفت.
سخنانش دل مرا زير و رو كرد و محبت عجيبى در دلم پيدا شد با خود گفتم: اى كاش حضرت را مىديدم. كم كم از محبت به عشق رسيدم و در خواب و بيدارى و نشست و برخاستم به ياد او بودم و به آرزوى ديدارش به سر مىبردم و در اين مسير افتادم، يكسال گذشت و من دائماً در اين مدت اين حال شيفتگى را حفظ كرده بودم.
شبى بعد از نماز مغرب در مسجد نشسته و در عالم حال، در سير دلدار و در ياد يار بودم. ناگاه از پشت سر دستى به شانهام خورد و مرا صدا زد فرمود: حسن!
گفتم: بله.
فرمود: چه كسى را مىطلبى؟
گفتم: مهدی ارواحنا له الفداء را.
فرمود «منم مهدى، برخيز.» بلند شدم دست مباركش را بوسيدم و گفتم: به خانه ما بياييد.
قبول كردند و فرمودند : «مكانى را خالى كن كه هيچكس جز من و شما در آنجا داخل نشود .»
به منزل رفتيم، شروع كرد با من سخن گفتن، آتش دلم را خاموش كرد و سوز فراق را به وصالش التيام داد. سپس فرمود: «برخيز و همراه من نماز بخوان .»
تا صبح پانصد ركعت نماز خواند علاوه بر نماز، دعاهايى هم به من آموخت...
هفت شب در خانه با من بود، چيزهاى زيادى به من تعليم فرمود...
روزى پرسيدم: عمر شريفتان چقدر است؟ فرمود: «ششصد و بيست سال .»
روز هفتم قصد رفتن كرد، اظهار داشتم كه مرا هم با خود ببر، فرمود: «اين برنامهاى كه با تو داشتم در تمام اين مدت، با احدى نداشتم (كه يك هفته در خانه او بمانم) بعد از اين تو به احدى نياز ندارى به همين دستورها از نماز و دعا و ذكرها مشغول باش» و مرا جلوى درب خانه نگاه داشت و خداحافظى نمود.[1]