وارد قهوه خانه شدم ديدم عدهاى از جوانان مشغول لهو و لعب و قمار هستند. با خود گفتم: خدايا چه كنم؟ من كه نمىتوانم با آنها مجالست كنم... بيرون ايستادم هوا هم فوق العاده سرد بود. صدايى شنيدم كه مىگفت: «محمدتقى! بيا اينجا» نزديك رفتم. او سلام كرد و فرمود: «محمدتقى! آنجا جاى تو نيست.»..
مرحوم آية اللَّه حاج شيخ محمدتقى بافقىرحمه الله فرمودهاند:
قصد داشتم از نجف اشرف با پاى پياده، به مشهد مقدس براى زيارت حضرت على بن موسى الرضاعليه السلام بروم. فصل زمستان بود كه از نجف حركت كردم، وارد ايران شدم... يك روز نزديك غروب كه هوا سرد بود و سراسر دشت را برف پوشانده بود، به قهوهخانهاى رسيدم كه نزديك گردنهاى بود. با خود گفتم: امشب در اين قهوهخانه مىمانم و صبح به راهم ادامه مىدهم. وارد قهوهخانه شدم ديدم جمعى از جوانان در ميان قهوهخانه نشسته و مشغول لهو و لعب و قمار هستند. با خود گفتم: خدايا! چه كنم؟ اينها را كه نمىشود نهى از منكر كرد، من هم كه نمىتوانم با آنها مجالست نمايم، هواى بيرون هم فوق العاده سرد است.
همين طور كه بيرون قهوهخانه ايستاده بودم و فكر مىكردم (كه چه كنم) صدايى شنيدم كه مىگفت: «محمدتقى! بيا اينجا» به طرف صدا رفتم. ديدم شخص با عظمتى زير درخت سبز و خرمى نشسته است و مرا به طرف خود مىطلبد! نزديك او رفتم. سلام كرد و فرمود: «محمدتقى! آنجا جاى تو نيست» زير آن درخت رفتم. ديدم در حريم اين درخت، هوا ملايم است حتى زمين زير درخت نيز خشك و بدون رطوبت است ولى بقيه صحرا پر از برف است و سرماى كشندهاى دارد.
به هر حال شب را خدمت حضرت ولى عصر ارواحنا له الفداء (كه با قرائنى متوجه شدم ايشان حضرت بقية اللَّه ارواحنا له الفداء است) بيتوته كردم و آنچه لياقت داشتم، از آن وجود مقدس استفاده كردم صبح كه شد نماز صبح را با آن حضرت خواندم. آقا فرمودند: «هوا روشن شده، برويم» من گفتم: اجازه بفرماييد من هميشه در خدمتتان باشم و با شما بيايم.
فرمود: «شما نمىتوانى با من بيايى.»
گفتم: پس بعد از اين كجا خدمتتان برسم؟
فرمود: «در اين سفر، دو بار شما را خواهم ديد و نزد شما مىآيم. بار اول، قم و مرتبه دوم نزديك سبزوار شما را ملاقات مىكنم.» سپس ناگهان از نظرم غايب شد.
من به شوق ديدار آن حضرت، تا قم سر از پا نشناختم و به راه ادامه دادم تا آنكه پس از چند روز وارد قم شدم. سه روز براى زيارت حضرت معصومهسلام الله علیها و وعده تشرف به محضر آن حضرت، در قم ماندم ولى خدمت آن حضرت نرسيدم!.
از قم حركت كردم و فوق العاده از اين بى توفيقى و كم سعادتى، متأثر بودم تا آنكه پس از يك ماه به نزديك شهر سبزوار رسيدم؛ همين كه شهر سبزوار از دور معلوم شد با خود گفتم: چرا خُلف وعده شد؟! من كه در قم آن حضرت را نديدم، اين هم شهر سبزوار است، باز هم خدمتش نرسيدم.
در همين فكرها بودم كه صداى پاى اسبى را شنيدم. برگشتم، ديدم حضرت وليعصرعليه السلام سوار بر اسبى هستند و به طرف من تشريف مىآورند. به مجرد آنكه چشمم به ايشان افتاد، ايستادند و به من سلام كردند و من به ايشان عرض ارادت و ادب نمودم.
گفتم: آقا جان! وعده فرموده بوديد كه در قم هم خدمتتان برسم ولى موفق نشدم؟»
فرمود: «محمدتقى! ما در فلان شب فلان ساعت نزد شما آمديم، شما از حرم عمهام حضرت معصومهسلام الله علیها بيرون آمده بودى، زنى از اهل تهران از شما مسألهاى مىپرسيد، شما سرت را پايين انداخته بودى (به او نگاه نمىكردى) و جواب او را مىدادى، من در كنارت ايستاده بودم و شما توجه نكردى من هم رفتم.» [1]
[1] شيفتگان حضرت مهدی ارواحنا له الفداء ج 1 ص 220.