در خانه را زدم، همان شخص آمد. به او گفتم: مىخواهم دوباره خدمت آقا برسم وى گفت: آقا نيست. گفتم: دروغ نگو.
گفت: چگونه نسبت دروغ به من مىدهى، استغفار كن! من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم اينجا نخواهد بود...
آية اللَّه عبدالنبى اراكى مىگويد:
يك روز در نجف اشرف مشهور شد كه يك نفر مرتاض هندى كه از راه حق رياضت كشيده و به مقاماتى رسيده، به نجف آمده است. فضلا و علما و طلاب به ديدار او مىرفتند، من هم به ديدار وى رفتم و به مرتاض گفتم:
آيا در مدت رياضت خود، ختمى يا ذكرى به دست آوردهاى كه بشود به وسيله آن به خدمت آقا امام زمان ارواحنا له الفداء رسيد؟! وى در جواب گفت: «بله من يك ختم مجرب دارم .» من دستور آن ختم مجرب را گرفتم و طبق آن با بدن و لباس پاكيزه در بيابان رفتم رو به قبله نشستم خطى دور خود كشيدم و ذكر و ختم را شروع كردم. همين كه ختم تمام شد، سيدى را ديدم كه داراى عمامه سبزى بود به من فرمود: «چه حاجتى دارى؟»
من فوراً گفتم: با شما كارى ندارم.
فرمود: «شما ما را صدا زديد وگرنه خيلىها در انتظار ما هستند ولى چون شما زودتر، درخواست كرديد اول به ديدار شما آمدهايم تا حاجت شما را برآورده كنيم.»
گفتم، هر چه فكر مىكنم، با شما كارى ندارم و در انتظار شخص بزرگى به سر مىبرم. لبخندى بر لبان سيد نقش بست و از كنار من دور شد چند قدمى بيشتر دور نشده بود كه به ذهنم خورد نكند اين آقا، امام زمان ارواحنا له الفداء باشند... فوراً به دنبالش رفتم ولى هر چه تلاش كردم به او نرسيدم، هر چند سيد آهسته راه مىرفت و من مىدويدم ولى به ايشان نمىرسيدم. از دور ديدم كه سيد به يكى از خانههاى عربى وارد شد خودم را به آن خانه رساندم. در خانه را زدم شخصى آمد و گفت: «بفرماييد.»
گفتم: سيد را مىخواهم.
گفت: «ديدار سيد نياز به اجازه دارد صبر كن بروم و براى شما اذن دخول بگيرم.»
رفت و بعد از مدتى آمد و خبر از اجازه دخول آورد.
وارد شدم، ديدم همان سيد بر روى تخت محقرى نشستهاند، سلام كردم و جواب شنيدم فرمود: «بياييد و بر روى تخت بنشينيد.»
اطاعت كردم و بر روى تخت رو بروى سيد نشستم. پس از انجام تعارفات، مىخواستم مسائل مشكل را از آن بزرگوار سؤال كنم اما هر چه فكر كردم حتى يكى از آنها به يادم نيامد. پس از مدتى فكر، سر بلند كردم و آقا را در حال انتظار ديدم، خجالت كشيدم و با شرمندگى عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مىفرماييد؟
فرمود: «بفرماييد.»
از خانه خارج شدم، همين كه چند قدم راه رفتم، مسائل مشكل به يادم آمد، برگشتم و درِ همان خانه را زدم، دوباره همان شخص آمد به او گفتم: مىخواهم دوباره خدمت آقا برسم.
گفت: «آقا نيست.»
گفتم: دروغ نگو من براى كلّاشى نيامدهام. مسائل مشكلى دارم مىخواهم بپرسم.
با ناراحتى گفت: «چگونه نسبت دروغ به من مىدهى؟ استغفار كن! من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم اينجا نيست. ولى بدان، اين آقا مثل ديگران نيست. اين امام والامقام در اين مدت بيست سال كه افتخار نوكرى او را دارم، حتى براى يك مرتبه هم زحمت در باز كردن را به من نداده است، هر وقت اراده مىكند در خانه است گاهى مشاهده مىكنم كه بر روى تخت نشسته و مشغول عبادت و ذكر گفتن است. گاهى مشاهده مىكنم كه نيست ولى صداى مباركش به گوش مىرسد گاهى... .
گفتم: معذرت مىخواهم مرا ببخشيد.
سريع گفت: «بخشيدم.»
گفتم: حالا من براى حل مسائلم چه كنم؟
گفت: «آقا نيستند ولى نائبشان تشريف دارد مىتوانيد از ايشان بپرسيد. داخل خانه شدم؛ ديدم بر روى همان تخت آية اللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى نشسته است.
من خودم را هم رديف سيد ابوالحسن مىدانستم و براى مرجعيت ايشان تبليغى نمىكردم بلكه خودم را براى مرجعيت، شايسته مىدانستم. به هر حال سلام كردم بعد از جواب با لهجه اصفهانى فرمود: «حالت چطورست؟»
مسائل را پرسيدم و با كمال دقت جوابهاى خوبى را دادند پس از حل جميع مسائل، دستش را بوسيدم و از خدمتش مرخص شدم.
همين كه بيرون آمدم با خود گفتم: آيا اين آقا، سيد ابوالحسن بود يا كس ديگرى به شكل و قيافه ايشان؟ مردد بودم. گفتم مىروم به خانه سيد و همان مسائل را مىپرسم اگر جواب داد معلوم مىشود كه خودشان بودهاند... .
به خانه ايشان وارد شدم همان جوابها را كه در آن خانه داده بودند را در خانه خودشان هم دادند و در آخر فرمودند: «حالا يقين كردى و از ترديد بيرون آمدى؟»
دستشان را بوسيدم و فهميدم كه ايشان صلاحيت مرجعيت را دارند همين كه خواستم از خدمتش مرخص شوم به من فرمود: «راضى نيستم در حال حيات و زندگيم اين جريان را براى كسى نقل كنى اما بعد از مرگم مانعى ندارد.[1]
گر از كردار زشتم شرمسارم
بجان و دل تو را من دوست دارم
خود آگاهى و محتاج بيان نيست
به الطافت بسى اميدوارم
[1] شيفتگان حضرت مهدی ارواحنا له الفداء ج 1 ص 115.