پيرمرد قفل ساز<>
همين كه پيرزن رفت امامعليه السلام به آن مرد فرمودند:
«آقاى عزيز! ديدى و اين منظره را تماشا كردى؟! اين طور شويد تا ما به سراغ شما بياييم. چله نشينى لازم نيست... عمل سالم داشته باشيد و مسلمان باشيد تا من بتوانم با شما همكارى كنم!
يكى از دانشمندان، آرزوى زيارت حضرت بقية اللَّه ارواحناه فداه را داشت و از عدم موفقيت خود رنج مىبرد مدتها زحمت كشيد اما به نتيجه نرسيد. روزى به او گفته شد: «ديدن امام زمان ارواحنا له الفداء براى تو ممكن نيست، مگر آنكه به فلان شهر سفر كنى.»
به عشق ديدار حضرت، به آن شهر سفر كرد. چند روز گذشته بود كه در بازار آهنگران، در مغازه پيرمرد قفل سازى شرفياب محضر حضرت شد. وقتى به مغازه رسيد ديد حضرت ولى عصر ارواحنا له الفداء آنجا نشستهاند و با پيرمرد قفل ساز گرم صحبت هستند.
وارد شد سلام كرد حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سكوت كردند، در اين حال، ديد پيرزنى ناتوان و قد خميده، عصا زنان آمد و با دست لرزان، قفلى را نشان داد و گفت: «اگر ممكن است براى رضاى خدا اين قفل را سه ريال از من بخريد كه من به سه ريال پول محتاجم.» پيرمرد قفل ساز، قفل را گرفت و نگاه كرد ديد قفل بى عيب و سالم است.
گفت: «خواهرم اين قفل هشت ريال ارزش دارد من هفت ريال مىخرم كه يك ريال منفعت ببرم.»
پيرزن گفت: «نه به آن نيازى ندارم همان 3 ريال را بدهيد شما را دعا مىكنم.»
پيرمرد با كمال سادگى گفت:
«خواهرم تو مسلمانى من هم مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق كسى را ضايع كنم؟ در اين معامله يك ريال بيشتر منفعت بردن، بىانصافى است اگر مىخواهى بفروشى، من هفت ريال مىخرم.»
پيرزن كه باورش نمىشد گفت: «من از اول بازار به هر كس التماس كردم كه سه ريال بخرد و مشكل مرا حل كند كسى قبول نكرد.»
پيرمرد قفل ساز هفت ريال به آن زن داد و قفل را خريد؛ همين كه پيرزن رفت. امام عليه السلام به آن مرد فرمودند: «ديدى و اين منظره را تماشا كردى؟! اين طور شويد تا ما به سراغ شما بياييم... عمل سالم داشته باشيد و مسلمان باشيد تا من بتوانم با شما همكارى كنم. از همه اين شهر، من اين پيرمرد را انتخاب كردهام؛ زيرا اين مرد، دين دار است و خدا را مىشناسد، اين هم امتحانى كه داد...
هفتهاى بر او نمىگذرد، مگر آنكه من به سراغ او مىآيم و از او دلجويى و احوالپرسى مىكنم.»[1]
عجب از جفاى دوران غم بى حساب دارم
رخ زرد و اشك خونين و دل كباب دارم
چه كنم كه ترسم از كف برود شكيب و صبرم
نه مجال آه و افغان نه خيال خواب دارم
[1] عنايات حضرت مهدی ارواحنا له الفداء به علما و طلاب، ص 204.