montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

جهانی را تصور کنید که در آن، قیافه و اندام همه آدم ها از سن بیست و پنج سالگی به بعد تغییری نمی کند. زود قضاوت نکنید! این توصیف یک جهان آرمانی با ساکنانی جوان نیست؛ بلکه آغاز داستان فیلمی است که در آن، همه چیز با زمان سنجیده می شود و به معنای کامل کلمه «در زمان» اتفاق می افتد.
فیلم «در زمان» محصول سال 2011 است. نویسنده و کارگردان این فیلم، اندرونیکول، به سراغ ایده فوق العاده جذابی رفته و جمله کلیدی «وقت طلاست» را به تصویر کشیده است. او جهانی را روایت می کند که در آن، عمر آدم ها بر اساس شمارشگر دیجیتالی محاسبه می شود که بر روی دست آن ها قرار دارد و به طور دائم در حال کم شدن است و به صفر رسیدن آن باعث می شود قلب آدم ها از کار بایستد. این شمارشگر عمر، براساس خواست خداوند و یا وضعیت جسمانی آدم ها عمل نمی کند، بلکه به عنوان یک اعتبار برای زندگی، باید همیشه شارژ شود. مردم کار می کنند و به جای آن زمان می خرند و در هنگام هزینه کردن، چه خرید غذا، چه پرداخت کرایه اتوبوس و چه معامله جواهرات، باید از زمان موجود در نزد خود، به دیگران ببخشند. بدین ترتیب، ما با داستانی روبرو هستیم که در آن، هیچ گاه به این جدیت به زمان پرداخته نشده بود.
جهان در فیلم «در زمان»، به منطقه های زمانی تقسیم شده و نقشه کشورها با آنچه در واقعیت وجود دارد، متفاوت است. شخصیت اول فیلم، ویل سالاس، در خانواده و شهری فقیرنشین زندگی می کند که عموم آدم ها مجبورند برای ادامه حیات و به دست آوردن زمان، در شرایطی حساس و رقابت انگیز کار کنند. یک اشتباه کوچک در محاسبه زمان و نادیده انگاشتن آن، مانند دیر از خواب برخواستن و یا بی مبالاتی در هزینه های زندگی کافی است که یک نفر جان خود را از دست بدهد و در گوشه ای از خیابان یا در میان یک کافه نقش بر زمین شود.
در یکی از روزها، پس از آنکه ویل و مادرش ـ که به تنهایی زندگی می کنند ـ تصمیم می گیرند جشن تولد مختصری را فردای آن روز، پس از بازگشت شبانه از محل کار خود برگزار کنند، ویل رهسپار کارخانه می شود. تورم همه جا را فراگرفته و سود وام های بانکی هم از چند ساعت، به چند روز و چند ماه رسیده، در حالی که حقوق کارگران رو به کاهش است. بعد از ظهر، ویل در کافه با مردی مواجه می شود که شمارشگر عمرش، برخلاف ساکنان آن حوالی، چند قرن را در خود ذخیره کرده است. ویل به غریبه کمک می کند که از دستبرد سارقان زمان خلاص شود.
در مخفیگاهی که ویل برای مرد غریبه در نظر گرفته است، گفتگویی میان آن ها در می گیرد؛ ویل می پرسد که چرا حاضر شده دست به چنین کار خطرناکی بزند و وارد منطقه فقیرنشین شود و پاسخ می شنود که با وجود چند قرن زمان برای زندگی، دیگر میل و معنایی برای زنده بودن وجود ندارد! ویل و غریبه به خواب می روند و فردای آن روز، ویل متوجه می شود که غریبه تمام زمان خود را به ویل منتقل کرده و خود را از روی پلی در همان حوالی به پایین پرت کرده است.
خبر مرگ یک ثروتمند در منطقه ای فقیرنشین همه جا می پیچد و مأموران حفاظت از زمان، جستجو درباره این خودکشی را آغاز می کنند. ویل که اکنون از ثروت فوق العاده ای برخوردار است، پس از آن که هدیه ای ده ساله را به دوست نزدیک خود می بخشد، برای ملاقات با مادرش به محل قرار می رود اما از آنجا که مادر در محاسبه زمان مورد نیاز، افزایش ناگهانی کرایه اتوبوس را لحاظ نکرده بود و مجبور بود پیاده بر سر قرار حاضر شود، در آخرین لحظه دیدار با فرزندی که اکنون قرن ها زمان برای زندگی در اختیار دارد، جانش را از دست می دهد. این اتفاق، عزم ویل را برای رفتن به نیوگرینویچ جزم می کند.
در میان منطقه های زمانی دنیای فیلم، نیوگرینویچ نقش آرمان شهری را بازی می کند که در آن، همه آدم ها از زمان کافی برای داشتن یک زندگی مرفه برخوردارند. در آنجا نگرانی از گذر زمان وجود ندارد و همه کارها به آرامی و همراه با آرامشی تلخ انجام می شود؛ همه چیز تحت کنترل حاکمان ثروتمند جهان است و دیگر هیجانی ناشی از ریسک و ماجراجویی وجود ندارد.
در حالی که مأموران زمان متوجه انتقال زمان قابل توجهی از مرد ثروتمند مقتول به شخص دیگری شده اند و جستجو درباره او را آغاز کرده اند، ویل در ابتدای ورود به نیوگرینویچ، به خاطر رفتار غیر متعارفش به سادگی شناسایی می شود؛ او محافظی ندارد و طبق عادت همیشگی، به جای راه رفتن می دود و این نشان می دهد که با وجود برخورداری از زمان زیاد، غریبه ای به نیوگرینویچ وارد شده است.
در یک باشگاه شبانه، ویل به سراغ شرط بندی می رود و با مرد ثروتمندی به نام فیلیپ وایز آشنا می شود و با مهارتی مثال زدنی، برنده زمان قابل توجهی از بازی با او می شود. در ضمن آشنایی با وایز و خانواده اش، ویل به مهمانی این خانواده ثروتمند دعوت می شود. در مهمانی، ویل با سیلویا، دختر وایز بیشتر آشنا می شود و درباره جهان پرخطر و البته پرهیجان خارج از گرینویچ با او سخن می گوید. در خلال مهمانی، مأموران زمان سر می رسند و ویل را بازجویی می کنند و زمان در اختیار او را توقیف می کنند. ویل نیز پا به فرار می گذارد و سیلویا را به عنوان گروگان به زادگاه خود می برد. پس از آرام شدن کشمکش اولیه میان ویل و سیلویا و آشنایی بیشتر او با وضعیت زندگی در خارج از نیوگرینویچ، آشکار می شود که فیلیپ وایز نقش مهمی در استقرار منطقه های زمانی و ایجاد وضعیت ناعادلانه زندگی در جهان دارد و محرومیت بسیاری از انسان ها، نتیجه نظام اقتصادی نابرابر و بانک های گسترده وایز در سراسر شهرهاست. ویل و سیلویا ابتدا سعی می کنند تا برای ادامه زندگی از وایز پول بگیرند اما کمی بعد، با دستبرد به بانک های وایز، خود و توده های مردم را از ثروت هنگفتی که در قالب کپسول های زمان، در گاوصندوق ذخیره شده بود، بهره مند می سازند.
در نتیجه اقدامات ویل و سالاس، نظم عمومی بر هم می خورد و اگرچه مردم فقیر با خوشحالی به تغییر شیوه زندگی خود می پردازند، ثروتمندان در جستجوی راه حلی برای جلوگیری از فروپاشی نظام اقتصادی و سیاسی جهان برمی آیند. زوج جوان، در ادامه ماجراجویی های خود، به نیوگرینویچ باز می گردند و خود را به اتاق کار وایز می رسانند و او را مجبور به بازگشایی گاوصندوق اصلی و انتشار عمومی کپسول زمانی می کنند که بیش از هزاران قرن را در خود ذخیره کرده است. بدین ترتیب، منطقه های زمانی فرو می ریزد و زمان، این ثروت اساسی، در میان همه مردم توزیع می شود.
فیلم «در زمان» اثری اتوپیایی است که همچون آثار مشابه، در فضایی علمی تخیلی گام بر می دارد. حتی می توان به این جهت که فیلم، بحرانی را روایت می کند که پس از یک دوره زندگی معمولی در حیات بشر به وجود آمده و برای رفع آن و بازگشت به وضعیت ایده آل تلاش می شود، آن را «پساآخرالزمانی» قلمداد کرد. با این وجود اشاره جدی به دو مسئله «عدالت» و «معنا» این فیلم را نسبت به آثار مشابه برجسته کرده است.
در داستان فیلم، اتوپیا به تنهایی روایت نمی شود بلکه در شرایطی از نیوگرینویچ سخن به میان می آید که اساساً منطقه های زمانی دیگری هم وجود دارند که وضعیت زندگی در آنها به کلی با آن متفاوت است. رفاه بی انتهای مردم در نیوگرینویچ و فشار غیر قابل تحمل مردم در دیگر مناطق زمانی، زمینه مناسبی برای طرح مفهوم بی عدالتی و رویش انگیزه های عدالت طلبانه فراهم می کند. در همین راستا، ویل به عنوان شخصیت اصلی فیلم، پس از برخورداری از یک ثروت بادآورده به سراغ رفاه طلبی یا عیاشی نمی رود بلکه با روحیه ای مبارزه جویانه به نیوگرینویچ می رود تا نظم ناعادلانه موجود را برهم بزند.
همچنین اینکه در گفتگوی ویل با فیلیپ وایز، چه در زمان شرط بندی و چه در انتهای فیلم، از داروین و اصل تنازع بقا یاد می شود، تصادفی نیست و نشان می دهد که بنیان شهر و جامعه آرمانی، بر ظلم نسبت به توده های محروم جامعه استوار شده است. در این میان، مأموران زمان نیز بیش از آنکه به دنبال برقراری امنیت باشند، خود را نسبت به حفظ همین روال ناعادلانه و تقسیم نابرابر زمان ـ و البته امکان زندگی ـ متعهد می دانند.
از سوی دیگر، فیلم با رویکردی جدی نسبت به مسأله معناداری حیات، ایده جالبی را پیش می کشد؛ اینکه اگر انسان ها تا مدت بسیار زیاد در دنیا زندگی کنند، چه اتفاقی می افتد؟ غریبه ای که در ابتدای فیلم به محله فقیرنشین می رود، از بی معنا بودن زندگی پس از مدت ها زیستن در میان انبوه رفاه و امکانات سخن می گوید و سپس خودکشی می کند. همین درون مایه درباره فیلیپ وایز تکرار می شود که با وجود برخورداری از ثروت و قدرت بلامنازع، هیچ دفاعی در برابر ایده های مساوات طلبانه ویل و سیلویا ندارد. گویا بار دیگر اثبات می شود که زندگی بدون مرگ چیزی کم دارد.
حسام الدین حقیقیان
جایی که زمان به انتها می رسد


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته