montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

حضرت آیت الله ناصری دامت افاضاته از اولیاء الهی و از دوستان صمیمی و قدیمی آیت الله بهجت (ره) نقل می فرمودند: در زمان جوانی که نجف بودم، شیخ محمد کوفی شب های جمعه به حجره پدرم می آمد. من خیلی او را دوست داشتم، پیرمرد با صفایی بود. یک مرتبه برای پدرم تعریف می کرد ماه مبارک رمضانی بود تصمیم گرفتم شب های قدر به مسجد کوفه بروم و آن جا بیتوته کنم و احیاء بگیرم. نماز مغرب و عشاء را در مقام مشهور به مقام امیرالمؤمنین (ع) به جا آوردم. نماز مغرب و عشاء را در مقام مشهور به مقام امیرالمؤمنین (ع) به جا آوردم. وقتی افطار کردم با خود گفتم کمی استراحت کنم بعد برای اعمال شب قدر برخیزم و احیاء بگیرم. خوابم برد، ناگهان بیدار شدم و دیدم مسجد کوفه روشن است گویا آفتاب می خواد طلوع کند! خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم: این په خواب مرگی بود رفتم. من آمده بودم برای عبادت شب احیاء! با ناراحتی برخاستم بروم وضو بگیرم لااقل نماز صبح قضا نشود. از کنار مقام امیرالمؤمنین (ع) آمدم رد شوم، دیدم آقای بزرگواری خوابیده و عبای خود را روی سینه کشیده و دو نفر خیلی مؤدب کنار آن آقا نشسته اند. من سلام کردم و خواستم رد شوم بروم. آنها گفتند: علیکم السلام شیخ محمد بفرمایید! اصلا متوجه نشدم که آنها نام مرا از کجا می دانند

رفتم و در کنار آنها نشستم و فراموش کردم که نماز صبح نزدیک است قضا شود. از آنها سئوال کردم این آقا کیست اینجا خوابیده اند؟ گفتند: آشیخ محمد این آقای عالم است. تعجب کردم با خود گفتم: شاید اینها می خواهند بگویند آقای عالم (به معنای دانشمند) و اشتباهی می گویند عالم، دوباره پرسیدم، آقای عالم هستند، گفتند: نه آ شیخ محمد، ایشان آقای عالم هستند. آن آقا بلند شد و نشست و آب خواست، بلافاصله برای ایشان کاسه آبی آوردند. مقداری آب خورد و مابقی را به من تعارف کرد. من به اعتقاد این که روزه هستم نگرفتم. یکی از آنها گفت: آقا اجازه می دهید شیخ محمد را با خود ببریم؟ آن آقا فرمودند: ایشان باید سه امتحان بدهند بعد او را می بریم. گذشت! من هم برخاستم بروم وضو بگیرم. وقتی برگشتم دیدم مسجد کوفه تاریک و ظلمات است از دیگران پرسیدم ساعت چند است گفتند 2 ساعت از شب گذشته. آن موقع فهمیدم قضیه چه بود. آن آقا، حضرت مهدی (ع) بودند که به نور آن حضرت مسجد کوفه روشن شده بود و من اصلاً متوجه نشده بودم. آن شب چه ناراحتی ها کشیدم و چه بر من گذشت... [1]

شهید سید محمد صدر در کتاب خود، تاریخ غیبت کبری، بعد از حکایت شیخ محمد کوفی می افزاید: این قضیه چند مسئله را برای ما روشن می کند و مهمترین مسئله این است: افرادی که در اطراف حضرت مهدی (ع) بوده اند بعد از آن که از آزمایش های الهی موفق و سرافراز بیرون آمده اند، توانسته اند با حضرت همکاری و مشارکت داشته باشند. لکن شیخ محمد کوفی با تمام موقعیت و تقوایی که داشته هنوز به آن مرحله نرسیده بود که بتواند جزء یاران و همکاران حضرت مهدی (ع) باشد و لذا او را با خود نبردند. [2] شیخ محمد کوفی بعدها توانست به آن موقعیت عظمی برسد و پیام حضرت مهدی (ع) را برای مراجعی نظیر سیدابوالحسن اصفهانی بیاورد.

راه وصال!

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟

گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است!

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت؟

گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است!

گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی است

گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است!

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است!

گفتم که حاجتی هست، گفتا بخواه از ما!

گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است!

«ملا محسن فیض کاشانی»

[1] سخنرانی آیت الله ناصری که در نشریه امام شناسی، شماره اول، ص 4 منتشر گردید

[2] میر مهر، ص 440، به نقل از تاریخ غیبت کبری، شهید سید محمد صدر، ص 162. لازم به ذکر است تشرف شیخ محمد کوفی (ره) بنابر نقل علامه شیخ علی اکبر نهاوندی در عبقری الحسان حدود سال 1335 هـق واقع شده است


!امتحان و گزینش نیرو


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1