حضرت حجه الاسلام حاج سید محمد باقر شفتی (ره) [1] از علمای بنام اصفهان در پشت رساله عملیه خود «تحفه الابرار» به خط خود حکایت یکی از تشرفات خود را چنین نوشته است: من همیشه از حضرت بقیه الله الاعظم روحی له الفداء می خواستم که مرا به مشاهده شهرهایی که اولاد آن حضرت (ع) در آنجا حکومت دارند موفق گرداند و خدا را به حق ولی خود (عج) قسم دادم که صحت این امر بر من معلوم شود. تا این که در شب عید غدیری که مصادف با شب جمعه بود، سید مجللی را به سیمای علما دیدم و ایشان مرا به آنچه در نیت داشتم خبر داد و گفت: آیا می خواهی به چشم خود آنچه را که برای تو و سایر اولوالابصار عبرتی باشد ببینی؟ گفتم: آری! آقای من. در این صورت منت بزرگی بر من می گذارید! فرمود: چشمان خود را ببند و هفت مرتبه بر جدت محمد مصطفی و آل او (ص) صلوات بفرست. آنچه دستور داد انجام دادم. بعد فرمود: چشمان خود را باز کن و آیات و نشانه های الهی را ببین. چشمان خویش را گشودم و شهری را دیدم «کانها جنات تجری من تحتها الانهار». بعد فرمود: به آخر آن درخت ها نظر کن و به آنجا برو، مسجد و امامی را خواهی دید. نماز صبح خود را به آن امام اقتدا کن که او از طبقه هفتم اولاد خواهی دید. نماز صبح خود را به آن امام اقتدا کن که او از طبقه هفتم اولاد صاحب الزمان (ع) و نامش عبدالرحمان است. وارد مسجد شدم و ایشان را مانند ماه شب چهارده، نورانی و در محراب عبادت دیدم. مرا که دید فرمود: مرحبابک، خدا بر تو منت گذارد. بعد از زیارت ایشان مسائل و احکامی که مشکل بود از ایشان سئوال کردم و جواب گرفتم. و بعد وی مرا اکرام و انعام نمود تا این که نماز صبح شد و به ایشان اقتدا کردم و پس از نماز، مشغول تعقیبات شدم. ناگهان در ذهنم خطور کرد که در چنین وقتی با مرده نماز می خواندم اما امروز گذشت و من به آنها نمی رسم. در این وقت شنیدم فرزند حضرت مهدی (ع) که در محراب نشسته بود فرمودند: محزون مباش که به زودی تو را به جای خود می رسانیم و با آن ها نماز خواهی خواند. در این هنگام دیدم آن سید اولی نزد من آمد و دست مرا گرفت و فرمود: به برکت امام زمان خود برخیز تا برویم. فوراً خود رادر مسجد بیدآباد اصفهان دیدم و با مردم نماز صبح را به جماعت خواندم و آن سید را هم دیگر ندیدم.[2]
[1] حکایت دیگری از مرحوم شفتی را در طول 196 بخوانید
[2] برکات حضرت ولی عصر (ع)، ص 319، به نقل از العبقری الحسان، ج 1، ص 127