در ولایت تکوینی، ممکن است تکوین، صفت ولایت باشد، و در مقابل ولایت ازلی قدیمی و غیر حادث و غیرتکوینی الهی اطلاق شود و به عبارت دیگر، از آن ولایت و غیر تکوینی الهی اطلاق شود و به دیگر عبارت، از آن ولایت حادث و ایجاد شده، اراده شود، بنابراین احتمال، ولایت تکوینی چند نوع است:
نوع اول، سلطنت و ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و بر آنچه مسخر هر انسان است که متعلق احکام شرعی و متعلق ولایت تشریعی به برخی از معانی آن که خواهیم گفت قرار می گیرد؛ مثلاً شخص بر نفس خود قدرت دارد و می تواند آن را نابود کند، ولی شرعاً القای نفس در هلاکت، و خودکشی حرام بوده و ولایت شرعی بر آن ندارد، و اعمال ولایت تکوینی و صرف قدرت در آن جایز نیست. بنابراین تکویناً قدرت و ولایت هست، ولی صرف آن، با نهی شرع حرام است.
مراد از اصطلاح ولایت تکوینی و بحث هایی که در آن می شود، این قسم ولایت نیست، و چنانکه در مطلب هشتم از مطالب خش نخست گفته شد، این ولایت تفویض نیست و با امر بین امرین منافات ندارد.
نوع دوم، این است که شخص به طور تکوین الهی و احداث و ایجاد خدا، بر تمام ممکنات و اداره و رتق و فتق دقیق امور آنها، از خلق و رزق و تدبیر و غیره، به طور استقلال، ولایت و سلطنت داشته باشد؛ خواه در موارد آن، تعلق احکام شرعی و نهی و ترخیص و وجوب و تحریم فرض شود یا نه، و خواه صاحب این ولایت، اعمال ولایت بنماید یا نه. فرق این ولایت با ولایت الهی، ذاتی نبودن و تکوینی بودن و حادث بودن آن می باشد و چنانکه از مطلب دوم از مطالب بخش نخست هم استفاده می شود، قول به این نوع ولایت باطل و شرک و تفویض است و بر بطلان آن عقل و نقل اتفاق دارند. یکی از توالی و نتایج فاسد و نادرست تفویض، قول به انحصار مرزوق و مخلوق خدا به صاحبان این ولایت است.
اگر گفته شود: چه فرق است بین این نوع و نوع اول که خدا شخص را بر نفس خود و بر اعضا و جوارج خویش ولایت و اختیار و استقلال داده است؟ و چرا همین ولایت را در مورد مدیریت کائنات و سلطنت بر اداره امر خلق و رزق و میراندن و زنده کردن نمی گویید؟ زیرا در هر دو نوع، ولایت و استقلال، ازلی و ذاتی نیست، بلکه اعطایی و حادث، و در طول ولایت مطلق مستقل الهی بر جمیع اشیا و تمام امور است، که اگر اراده فرماید، می تواند در هر دو صورت سلب استقلال و ولایت را از مخلوق خود بنماید. بنابراین چنین ولایت تکوینی حادث هبه شده، به شرک ارتباطی پیدا نمی کند؟
پاسخ این است که: اولاً، بر حسب آنچه در مطلب دوم از مطالب بخش اول بیان شد این استقلال، شرک و اعطای آن به ممکن، محال و مستلزم خروج ممکن از امکان است، که استحاله آن بدیهی است، و ولایت شخص بر نفس خود، نظیر ولایت نوع سوم است که پس از این از آن بحث خواهد شد.
و ثانیاً، چنانکه در مطلب هشتم گفته شد، استقلال و ولایت شخص بر نفس خود و هر آنچه مسخر او شده است، استقلال و اختیاری است که با امر بین امرین منافات ندارد، و قضا و قدر الهی در تمام موارد اعمال این استقلال و اختیار محفوظ است، اما در این استقلالی که در مدیریت امور کائنات فرض می شود، مجالی برای قضا و قدر الهی نیست.
و ثالثاً: در نوع اول، ولایتی بر نظام اسباب و تغییر و تبدیل آن نیست، بلکه ولایت در دایره نظام اسباب و مسببات و طبق سنت های مقرر انجام و اعمال می شود و مداخله ای در امر اسباب و مسببات و خلق اشیا و مواد و اجسام و رزق در بین نیست.
و رابعاً، استقلال و ولایت عبد بر نفس خود، با اینکه گفته شد استقلال و ولایت مطلق نیست، در کارها و اموری است که خدا از آن کارها منزه است؛ مثل اکل و شرب و نشستن و برخاستن و فکر کردن و با زبان گفتن و با گوش شنیدن و با دست گرفتن، اما ولایت مطلقه بر نظام کاینات و مداخله بدون وسائط و اسباب به طور استقلال در رتق و فتق، و اداره امور اکوان کار خدا است، و دیگری را متصدی شمردن شرک است.
و خامساً، ادله سمعی زیادی، از آیات و احادیث، دلالت صریح دارند بر اینکه این ولایت فقط شأن خدا است و برای غیر او ثابت نیست، و فقط دست خدا در اداره امور کاینات و خلق و رزق، باز و گشاده و مستقل است، و در تمام احیان و ازمان دست او در کار اداره شؤون خلق و اضافه و اعطا و اماته و احیا است که: «کل یوم هو فی شأن» [1] و «قالت الیهودید الله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان» [2] و «الا له الخلق و الامر» [3] و «هو الدی یصورکم فی الارحام کیف یشاء» [4] و «ان الله فالق الحب و النوی یخرج الحی من المیت و مخرج المیت من الحی ذلکم الله فانی توفکون * فالق الاصباح و جعل اللیل سکنا و الشمس و القمر حسباناً، ذلک تقدیر العزیز العلیم». [5]
کبیر، مثل قلب است نسبت به عالم صغیر، چیست؟ و چرا همان گونه که قلب متصرف در عالم صغیر است، که مشتمل بر عالم های بسیار است مثل عالم گلبول های قرمز که شامل تقریباً سی هزار میلیارد گلبول قرمز است. و عالم گلبول های سفید، که شامل حدود پنجاه میلیارد گلبول است، عالم سلول ها، که حدود ده میلیون میلیارد است. در عالم کبیر این برنامه و تقدیر الهی را قبول نکنیم، با اینکه عالم کبیر به داشتن چنین مرکز ارتباط، و همگامی و یک واحد بودن، اولی است. به علاوه، همانطور که این واحدها نیز واحدهای بزرگتر و مرکب را تشکیل می دهند، و واحدها نیز واحدهای دیگر و بزرگتر راف و از مجموع تمام این واحدهای کوچک و بزرگ، عالم تشکیل شده است، و در تمام این واحدهای ملاک و معیار ارتباطی مثل قلب و روح در انسان وجود دارد، در تمام عالم نیز این قانون به تقدیر خدا وجود دارد که عالم، واحد خاصی است و امام قلب و مرکز آن، که اگر نباشد ارتباط اجزای عالم بر هم می خورد و نظام عالم به وجود او باقی است، چنانکه هنگامی که تصرف روح از بدن قطع گردد، از صلاحیت ارتباط با یکدیگر ساقط می شوند، بلکه صورت و هیئت آنها از میان می رود، و واحدهایی که تقومشان به روح و حیات نبوده باقی می مانند».
پاسخ این بیان این است که:
اما قطبیت، اگر مراد از آن این باشد که به تقدیر عزیز علیم، ولی و امام در کاینات به منزله مدار و هسته مرکزی است، که تکویناً حرکات متحرک و اوضاع کاینات و بقای ثوابت و سیارات از اتم ها تا منظومه ها و کهکشان ها ارتباط به وجود او دارد، و خواست و اراده خدا بر این تعلق گرفته است که امام محور عالم امکان و قلب آن باشد و بقای همه مرتبط به او باشد، چنانکه بقای انسان و اعضا و جوارح او را ارتباط به قلب و کار آن داده است، و چنانکه بقا و کار یک ماشین و دستگاه را، سازنده آن به اجزای مهم آن ارتباط می دهد، این معنی قابل تصدیق است. و بلکه ادله و شواهدی بر آن می توان اقامه کرد، که: «ذلک تقدیر العزیز العلیم» [6] اما بقای عالم، «باراده الله بوجود الامام لا باراده الامام» با مسئله ولایت ارتباط ندارد، زیرا در ارتباط بقای نظام به وجود مبارک ولی و امام، خواست و اراده او مداخله ای ندارد و با عدم اراده و اختیار شخص ولی، اطلاق ولایت بر او به این ملاحظه معنی پیدا نمی کند، و اگر هم کسی به طور مسامحه این خصوصیت را ولایت بگوید، اشکالی پیدا نمی شود.
اگر گفته شود: «ما هم قبول می کنیم با این بیان که چنانکه انسان عالم صغیر است، و هر جنبده و متحرکی یک واحد است و حفظ اعضا و بقای آنها، مثلاً مربوط به قلب و مغز، و اعضای رئیسه دیگر است، مجموع عالم نیز این چنین است، و بقای آن ارتباط به وجود امام و ولی دارد، اثبات ولایت به معنی مذکور و مدیریت غیر مستقل نمی شود، اما مقام ولایت نسبت به این عالم، مقام روح و غیب وجود انسان است نسبت به اعضا و جوارح، که هم کاری های اعضا و جوارح و افعالی که از آنها صادر می شود، تحت ولایت و تصرف روح است و جهت وحدت این اعضا، و هم کاری آنها با یکدیگر روح است، که اگر روح نباشد، این اعضا با هم همکاری ندارند و بی اثر و بی خاصیت می گردند، ولی چون به تقدیر و امر خدا، همه تحت فرمان روح هستند، منافع و فوائد هر کدام ظاهر می شود، هر چند دست یا چشم، درک این معنی را که تحت ولایت روح است، نکنند چه مانعی دارد که منزلت ولی و قطب چنین منزلتی باشد که به اذن خدا و تقدیر او، ترتیب منافع و فوائد تمام اکوان و اشیا، و ارتباط آنها با یکدیگر به اراده و تصرف او متوقف باشد، هر چند این تصرفات از دایره سنن الهی خارج نبوده و نظام و برنامه آن الهی باشد و شخص ولی خارج از آن، تصرفی نداشته باشد، بلکه قادر به تصرف نباشد و یک نحو امر بین امرین به جعل و اعطای خدا برقرار باشد.»
پاسخ داده می شود که:
این، معنی و بیان لطیفی است و اشکال شرک و تفویض و غلو در آن نیست، اما با ظواهر آیات بسیار مثل: «ان الله یمسک السماوات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد من بعده» [7] و «هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته» [8] و «ان الله فالق الحب و النوی» [9] خالی از منافات نیست، و هر چند اگر قرینه ای باشد، حمل این افعال بر اعم، از با واسطه و بی واسطه جایز است، اما با عدم دلیل، وجهی برای حمل آن نیست، خصوصاً که این آیات متعدد است و رفع ید از این ظواهر کثیر جایز نیست. بنابراین، اراده و مشیت الهی است که حافظ وحدت عالم و حافظ ارتباط بین اکوان و تمام حادثات و ممکنات است.
و اگر مقصود از قطبیت این باشد که بدون وجود ولی و امام و خلیفه الله، ممکنات دیگر به کمال نمی رسند و غرض از آفرینش آنها حاصل نمی شود و از برکت و پرتو انوار وجود امام و ولی و خلیفه الله که علت غایی ایجاد مخلوقات است و از روشنایی و لمعان خورشید هدایت و تربیت او، اشخاص و افراد دیگر به حسب مراتب استعدادات و اکتسابات، مستفیض می شوند، و همان غرض از آفرینش امام و ولی که معرفت و خداشناسی و خداپرستی است، در آنها نیز به قدر مراتب استفاده آنها از هدایت امام جلوه می کند، این معنی نیز صحیح و مورد تصدیق است و کلام بلاغت نظام امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه اشاره به آن است: «فانا صنائع ربنا و الناس بعد صنائع لنا [10] = ما تربیت یافته پروردگارمان هستیم و مردم تربیت یافته ما هستند» و اگر لفظ حدیث این باشد: «والناس بعد صنائنا» اشاره به معنی اول با معنایی است که مقارب آن است.
و اما تشبیه ولی و امام و عالم کبیر، به قلب و عالم صغیر، به نظر می رسد که به ملاحظه جهات تکوینی نباشد[11]، چون مراد از قلب، عقل است، و بدیهی است که عقل جهات تکوینی وجود انسان را اداره نمی کند، بلکه این تشبیه به ملاحظه امور غیر تکوینی و جهاتی است که متعلق تکالیف واقع می شود و در آن، انتظام و ترتیب و حساب و حفظ نظام و امر به معروف و نهی از منکر و تعلیم و تربیت و رتق و فتق و تعاون و رفع خصومات و اختلافات، لازم می گردد، که همانطوری که خداوند در وجود انسان یک قوه آمر و حاکم و زمامدار و حفاظ نظم و برانگیزنده و باز دارنده، قرار داده است که باطن و حقیقت وجود انسان است و آن را به ملاحظه شؤون و مشاغلی که دارد، گاهی به نفس و گاهی به روح و گاهی به عقل و گاهی به قلب و نام های دیگر، یاد می نمایند و اعضا و جوارح بدون آنکه در تحت فرماندهی این قوه، و کارمند آن باشند مفید نخواهند شد، اجتماع انسانی نیز با مدیر صالح و بالیاقتی که از جانب خدا منصوب و معبن شده باشد، حکم پیکر واحد را خواهد یافت و مدینه فاضله انسانیت، آن زمان تأسیس می شود که تمام افراد اجتماع، مانند اعضای بدن واحد، هر کدام تحت راهنمایی راهنمای آسمانی و معلم شدید القوای الهی کار و وظیفه خود را انجام دهند، و بدون چنان رهبر عالی مقام، مدینه فاضله تأسیس نخواهد شد، و لذا خدایی که نظام وجود یک فرد را تأمین فرموده و قوه آمر و حاکم، در آن قرار داده است، هرگز نظام مجتمع بزرگی را که این افراد، عضو آن هستند، مهمل و گرفتار هرج و مرج و اختلال نخواهد گذاشت و حتما رهبری صالح و جامع، که هدایت و حکومتش نمایش هدایت و حکومت الهی باشد، برای آنها منصوب و معین می فرماید.
این مطالب، هر چند در جای خود و در شناختن مقام امام، اهمیت شایان دارد، و چنانکه در بحث ولایت تشریعی خواهیم گفت ولایت شرعی است، اما غیر از مسأله ولایت تکوینی است که مورد بحث ما می باشد؛ امام و ولی، قطب عالم کبیر است، اما ولایت تکوینی مقام دیگری است، هر چند لازم و ملزوم یکدیگر باشند. [12]
نوع چهارم، ولایت تکوینی و حادث است بر تصرف در کائنات، به واسطه علومی که شخص، به طور اکتساب یا افاضه و الهام و وحی، دارا می شود؛ چنانکه در مورد آن کسی که علمی از کتاب داشت، در قرآن مجید می فرماید:
«قال الدی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک [13] .... = آن کس که به علمی از کتاب الهی آگاهی داشت، گفت: من پیش از آنکه چشم بهم زنی تخت را بدین جا می آورم...»
حال این علم چه علمی بوده است، علم به یک حرف از حروف اسم اعظم بوده چنانکه در بعضی از روایات و تفاسیر است یا علم به چیز دیگر، فعلاً در آن بحث وارد نمی شویم، چنانکه علم کتاب ممکن است علم به کتاب آفرینش و کلمات آن باشد، که صاحب آن، روابط مخلوقات و کاینات را با یکدیگر می شناسد و روی این شناسایی می تواند کارهایی را انجام دهد، و این علم است که هم موهوبی است و هم کسبی و تحصیلی، که رشته کسبی آن در عصر ما ترقی و توسعه پیدا کرده و بر اثر اطلاعاتی که از خواص اشیا به طور بسیار شگفت انگیزی روز به روز بیشتر می شود.
آنچه از چنین ولایتی ممکن است مورد رد و قبول واقع شود، ولایتی است که از علم و موهوبی و لدنی و تأیید من عندالله حاصل شود، ولی اجمالاً عقیده به چنین ولایت و تصرفاتی در حق اولیا، به شرک و تفویض ارتباطی ندارد، چون ولایت بر تغییر نظام نیست، بلکه علم به نظام و روابط است با تعلم از عالم غیب، و وقتی قرآن در مورد بعضی از افراد بشر بر آن صراحت داشته باشد، فرض غلو هم در آن نمی شود.
نوع پنجم، ولایت تکوینی در تصرف در کاینات ممکن است، نه به عنوان نظم و تدبیر، بلکه بر حسب مصالح و مقتضیات خاص و عارض و ثانوی و خرق عادت، چنانکه در مطلب سوم از مطالب بخش نخست، تحقیق آن گذشت. و مخفی نماند که این ولایت و قدرت به دو نحو تصور می شود؛ یکی به این نحو که به نفس ولی تأثیری اعطا شود که بتواند این تصرفات را بنماید، و دیگر به این نحو که خداوند متعال اکوان را مطیع و فرمانبر و مسخر او قرار دهد. مانند حضرت داود علی نبینا و آله و علیه السلام که در قرآن مجید می فرماید: «والنا له الحدید» [14] و به عبارت دیگر، کاینات چنان شوند که او بتواند در آنها تصرف نماید.
تذکر: چنانکه اشاره شد، بنابراین احتمال که تکوین صفت ولایت باشد، این پنج نوع ولایت تکوینی که مذکور شد، همه در مقابل ولایت ازلی ذاتی و غیر تکوینی الهی است، چنانکه ولایت تشریعی جعلی، یا به عبارت دیگر ولایت شرعی، مثل ولایت جد و پدر، که به تشریع و جعل و اعتبار شارع، بطور تأسیس یا امضا، حاصل می شود، نیز غیر از این ولایت های پنجگانه است.
احتمال دیگر
ممکن است (تکوین) در عبارت «ولایت تکوینی» مانند صفت به حال متعلق موصوف باشد و از آن، ولایت بر تصرفات عینی خارجی در امور تکوینی اراده شود، که بنابراین، در مقابل ولایت شرعی، مثل ولایت جد و پدر، و ولایت شرعی بر نفس و مال و همچنین ولایت بر تشریع و جعل قانون و اعتبارات، واقع می شود و شامل آنها نمی شود، ولی به طریق اولی شامل ولایت و قدرت مطلق و سلطنت کلی، و عام ازلی الهی بر امور کاینات و خلق و رزق و غیر اینها می شود، چنانکه شامل انواع پنجگانه ولایت تکوینی و غیر ازلی عبد که بنا بر احتمال اول گفته شد، نیز می شود.
و از این بیانات معلوم شد که «تکوین»، چه صفت ولایت باشد یا مانند صفت به حال متعلق موصوف، تفاوتی نمی کند، جز آنکه در صورت دوم، شامل ولایت ذاتی ازلی الهی نیز می شود ولی در صورت اول شامل ولایت الهی که ازلی و غیر حادث است نمی شود.
و نیز از مجموع این توضیحات معلوم شد که ولایت تکوینی شخص بر نفس خود و آنچه مسخر هر انسان است خواه تکوین صفت ولایت باشد، یا صفت به حال متعلق موصوف محل نزاع و بحث نبوده بلکه مورد اتفاق است، چنانکه ولایت ازلی الهی بر تکوین اشیا و تصرف در امور تکوینی و امر خلق و رزق و تدبیر امور و غیر اینها نیز مورد اتفاق بوده و در آن بحثی نیست.
و نوع دوم از انواع پنجگانه ای که در ضمن بیان احتمال اینکه «تکوین» صفت ولایت باشد، به آن اشاره شد، اگر چه ممکن است توهم خلافی در آن شده باشد و بلکه بعضی از جُهال و غُلات به آن قائل شده باشند، که این قابل توجه نبوده، و آن را نمی توان بین علما و اهل تحقیق محل اختلاف دانست. و حق در آن همان است که در ضمن بیان آن و در مطلب دوم از مطالب مقدسه بررسی شد؛ که چنان ولایتی برای احدی از خلق جایز نیست.
و در نوع چهارم نیز با صراحتی که قرآن مجید در مورد «من عنده علم الکتاب» دارد، مجال انکار نیست، چنانکه در مورد آدم علی نبینا و آله و علیه السلام نیز فرموده است: «علم آدم الاسماء» [15] و در مورد بنده ای که موسی (ع) با او دیدار یافت فرمود: «وعلمناه من لدنا علما» [16]، درباره یوسف (ع) فرمود: «وکذلک بجتبیک ربک و یعلمک من تأویل الاحادیث» [17] و در شأن رسول اکرم (ص) فرمود: «و علمک ما لم تکن تعلم» [18] و در شأن امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «و من عنده علم الکتاب» [19] که بنا بر احادیث و تفاسیر، مراد از «کسی که نزد او علم کتاب است» علی (ع) می باشد.
حاصل اینکه، تعلیمات خاص خدا به بندگان شایسته و صالح خود حتی از طریق خواب مسلم است، بنابراین ولایت بر تصرف در کاینات، با علمی همچون علم «من عنده علم الکتاب» برای انبیا و اولیاء، به خصوص رسول خاتم و ائمه طاهرین (ع) که افضل و اعلم خلق خدا هستند، ثابت و مسلم است. و اگر کسی هم ولایت تکوینی را به بعضی از معانی صحیح و جایز آن قبلو نکند، این معنی را نمی تواند انکار کند و بالاخره این شأن و مقام آنها را که قدرت تصرف در کاینات به اذن خدا و طبق مصالح ثانوی است باید قبول کند، اما اینکه منشأ آن چه نحو عنایتی می باشد، مطلب دیگر است.
و اما نوع سوم، اگر چه منافی با توحید و نفی غلو و آیاتی مثل «ذلک تقدیر العزیز العلیم» نیست، اما چنانکه گفتیم دلیل قاطعی بر آن نیست و به علاوه در مورد بعضی از ملائکه، آیات و روایات دلالت دارند که آنها باذن الله تعالی قائم به بعضی از امورند؛ مثلاً جبرئیل مأمور و امین وحی خدا است، یا عزرائیل مأمور قبض ارواح است، یا ملائکه ای مدبرات و ملائکه دیگر مقسمات می باشند. این مناصبس که ملائکه دارند، ظاهر این است که اختصاص به او داشته و دیگری آن را ندارد، هر چند ملائکه نیز مأمور باشند که طبق ولایت نوع پنجم، از صاحبان آن ولایت اطاعت کنند، اما اجرا و انفاذ مشیت الهی در اموری که به آنها واگذار شده است، اختصاص به خودشان دارد. بنابراین، اگر چه با این مناصب ملائکه، تصور ولایت نوع سوم ممکن است، و می توان گفت که ملائکه در تقدیر الهی جزء اعوان و انصار اولیا، و مأموران آنها هستند، چنانکه حضرت عزرائیل نیز جنود و اعوانی دارد، مع ذلک اثبات این گونه ولایت و وساطت و دخالت در تمام سازمان کاینات برای ایشان و غیر ایشان در نهایت اشکال است و اگر دلیل قاطعی بر آن اقامه نشود، قول به غیر علم است.
و اما نوع پنجم، ولایتی است که برای رسول اکرم و ائمه طاهرین (ع) ثابت و محقق است، و تصرفات ایشان و وقایع مسلمی که تاریخ و احادیث متواتر، آنها را حفظ کرده است، قابل انکار و تردید نیست، و بلکه از گروه بسیاری از بزرگان اهل بیت (ع) و دست پروردگان و خواص اصحاب ائمه (ع) و علما و زهاد نیز تصرفات و خوارق، صادر شده است. و هر شبهه ای را که شبهه کنندگان عرضه بدارند، با وجود این وقایع و امور خارجی و عینی و حسی، پذیرفته نمی شود، با اینکه این ولایت قابل ابداء شبهه ای نیست، زیرا نه شرک و تفویض و غلو است، و نه منافی با توحید می باشد.
[1] «او» همه روزه مشغول کاری است. سوره الرحمن آیه 29
[2] یهود گفتند دست خدا بسته است، به واسطه این گفتار دروغ دست آنها بسته شده به لعن خدا گرفتار گردیدند، بلکه دو دست خدا گشاده است. سوره مائده، آیه 70
[3] آگاه باشید که ملک آفریبنش خاص خدا است و حکم نافذ فرمان او است. سوره اعراف، آیه 54
[4] خدا است آنکه صورت شما را در رحم مادران، هر گونه که اراده کند می نگارد. سوره آل عمران، آیه 6
[5] خدا است که در جوف زمین، دانه و هسته را می شکافد و زنده را از مرده و مرده را از زنده پدید می آورد. آنکه می تواند چنین کند، خدا است چرا به دروغ نسبت خدائی را به آنان که نمی توانند این کار را انجام دهند. میدهید * خدا است شکافنده پرده صبح گاهان و شب را برای آسایش خلق او مقرر داشته و خورشید و ماه را به نظمی معین به گردش آورده این خدای مقتدر دانا است. سوره انعام، آیه 95 و 96
[6] نظم ثابت عالم به تقدیر خدای مقتدر و دانا است. سوره انعام آیه 69
[7] همانا خداوند آسمانها و زمین را از اینکه نابود شوند نگاه می دارد و اگر رو به زوال نهند غیر از او هیچ کس نمی تواند آنها را محفوظ دارد. سوره فاطر، آیه41
[8] او خدائی است که بادها را به بشارت دادن باران رحمت خویش در پیش فرستد سوره اعراف، آیه 57
[9] سوره انعام، آیه 95 (ترجمه این آیه قبلا گذشت)
[10] نهج البلاغه، نامه 28
[11] چنانکه از مباحثه هشام با عمر و بن عبید نیز استفاده می شود. هر چند این تشبیه برای بیان ولایت بر اداره امور اکوان و ممکنات چنانچه بیان آن گذشت اوفق و اولی است، ولی چنانکه گفتیم این ولایت بطور استقلال برای غیر خدا باطل و تفویض بوده و به نحو غیر مستقل و در دایره نظام و قضا و قدر الهی، خلاف ظواهر قرآن مجید است. به علاوه از مثل مباحثه هشام نیز استفاده می شود که غرض از این تشبیه، بیان ولایت شرعی است
[12] پیرامون این بحث به رساله «مفهوم وابستگی جهان به وجود امام علیه السلام» نگارش نویسنده این کتاب مراجعه شود
[13] سوره نمل، آیه 40
[14] سوره سبا، آیه 10
[15] سوره بقره، آیه 31
[16] سوره کهف، آیه 65
[17] سوره یوسف، آیه 6؛ البته این در صورتی است که این آیه تتمه کلام یعقوب خطاب به یوسف باشد، و الا خطاب به حضرت رسول اکرم (ص) است
[18] سوره نساء، آیه 113
[19] سوره رعد، آیه 43

مفهوم و مدلول لفظی ولایت تکوینی
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1