اگر چه از بیانات گذشته نظر صحیح در معنای ولایت تکوینی معلوم شد، اما جهت مزید بصیرت و توضیح بیشتر عرض می شود: ولایت و استقلال و اختیار رونق و فتق و تدبیر کاینات، و امر خلق و رزق (میراندن) و زنده کردن و امساک و حفظ کرات و آسمان و زمین، و اداره شؤون وجودی عالم امکان و سازمان ممکنات، مخصوص ذات بی زوال یگانه خداوند سبحان بوده، و شریک و نظیری برای او نیست؛ و ادعای شرکت و اعتقاد به شرکت کسی با خدا، در هر یک از این امور، کفر و شرک است. و فقط خدا است که بر کاینات سلطنت و حکمرانی و فرمانروایی دارد و غیر از او کسی حاکم مطلق و سلطان نبوده و ملکوت هر چیز به دست او است؛ ملائکه و انبیا و اوصیا همه تحت سیطره قدرت و ولایت او قرار دارند. «لایملکون لانفسهم ضرا ولا نفعا ولایملکون موتا ولاحیوه و لانشورا» [1]، و مملوک و مخلوق و مطیع و منقاد و تسلیم اوامر او هستند؛ «ولله یسجد من فی السموات و الارض طوعاً و کرها و ظلالهم بالغدو والاصال» [2]
حتی قول به اینکه خلق و رزق و تربیت و اماته و احیا و جمیع اینگونه امور، به معصومین (ع) تفویض شده و در آن ولایت دارند؛ به این معنی که خدا این کارها را مقارن اراده آنها انجام می دهد. باطل است، و چنانکه علامه مجلسی علیه الرحمه در بحار و مراه العقول تصریح فرموده است، اگر چه عقلاً مانعی ندارد، اخبار بسیار مانع از آن است. بلکه می توان گفت عقلاً هم جایز نیست؛ زیرا اگر این افعال را خدا غیر مقارن به اراده آنها انجام می دهد، این خلاف شأن ربوبیت و الوهیت و متبوعیت مطلق، و اسما الحسنی و صفات کمال الهی است، و قول به انعزال خدا از تصرف در امور، خلاف «کل یوم هو فی شأن» می باشد.
اما با حفظ این جهات چنانکه از مطالب بخش اول، و در ضمن بیان نوع پنجم از انواع ولایت تکوینی به وضوح رسید عقلاً و شرعاً امکان دارد که خداوند متعال به خاص از بندگانش، از فرشتئه و انسان، به جهت اظهار رفعت و علوشان، یا تأیید آنها و اتمام حجت بر دیگران، یا مصالح دیگر، ولایت و قدرت در تصرف در کاینات، یا مأموریت های خاصی مثل تدبیر امور عطا کند تا در مواردی که فقط مأمورند، مأموریت خود را انجام دهند و در موارد دیگر بر حسب مصالح و جهات ثانوی که در داخل نظام کاینات پیش می آید، طبق آن مصلحت تصرفاتی بنمایند، یا اینکه کاینات را مطیع و فرمانبر آنها سازد تا بر حسب اقتضا و مصلحت، هر تصرفی را که مصلحت دیدند، بنمایند.
این اقدار و اعطای اختیار از جانب خدا، با نفوذ و جریان اراده و مشیت او منافی نیست، و کناره گیری از تمشیت امور و اداره عالم امکان نمی باشد، چنانکه منافی با بطلان تفویض حتی به معنایی که علامه مجلسی، رحمه الله علیه، آن را معقول شمرده نمی باشد؛ زیرا خلق، آفرینش، اصلاح، انتظام، اداره کاینات، تدبیر امور خلق و رزق و اعمار، تقدیر آجال و موت و حیات، و امور دیگر از این قبیل، امری است، و اعطای قدرت و ولایت به بنده ای در تصرف در کاینات، در مواردی که مصالح ثانوی و لطف و مقتضیات خاصه باشد مثل اظهار معجزه و اتمام حجت، و قوت و نفوذ کلام، و تبلیغ نبی و وصی، و اطمینان قلوب مؤمنین امری دیگر است و تفویض نمی باشد، بلکه این اذن و اعطای اختیار و فرمانبر ساختن کاینات و اقدار عبد، از رشته های همان تدبیر کلی الهی و تنظیم امور، و قیام به امر ملک و ملکوت است، که بر حسب حکمت و قاعده لطف، لازم می باشد و احادیث و روایات کثیره متواتری از طرق خاصه و عامه، دلالت دارند که حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) این ولایت و اذن و قدرت را دارا، و تصرفات آنها را در کاینات به صورت اعجاز و خوارق، در موارد بسیار، از حقایق مسلم تاریخ است و انکار آن که امر واقع شده است و نزد ارباب اطلاع از تاریخ و کتب معتبر حدیث، تردید ناپذیر است خردمندانه نیست، چنانکه اعتراض به اعطای این ولایت از جانب خدا، گستاخی بزرگ و خلاف تسلیم و حاکی از جهل و بی معرفتی می باشد.
که خداوند در این زمینه می فرماید: «وقالوا لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم * اهم یقسمون رحمه ربک، نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیوه الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا و رحمه ربک خیر مما یجمعون» [3]
با همین توضیحی که داده شد، رفع هر شبهه می شود، علاوه بر اینکه در مورد ملائکه نیز این تصرفات بر حسب آبات و روایات چنانکه کراراً گفته شد ثابت است، و همان نحو که ولایت آنها در اموری که به آنها مأموریت داده شده و مناصب و مقاماتی که دارند منافی با توحید و موجب اشکالی نیست، در ولایت پیغمبر و امام، به نحوی که تحقیق شد، اشکالی پیش نمی آید و اینگونه اعطای اختیارات و ولایت ها از جانب خدا، علی التحقیق داخل در اداره امور کاینات و قیام به شؤون عوالم ممکنات است، که قائم یه آن فقط خدای واحد احد است، و در مقابل شرک و تفویض نافی آنها است. و راجع به مجاری فیض هم چون مکرر توضیح دادیم، نظر صحیح و تحقیق در آن، همان است که در بررسی کلام محقق اصفهانی قدس سره بیان کردیم. [4]
بیان دیگر
شکی نیست که حضرت احدیت عز اسمه در اوصاف جلالیه و جمالیه، متوحد و متفرد و یگانه و بی همتا است، و شریک و عدیل و نظیر ندارد. و هیچ کس و هیچ چیز، در عرض او و بدون اعطا و افاضه او واجد صفت کمالی نیست، و او به تنهایی قیوم آسمان و زمین و عوالم ملک و ملکوت، و مدبر شؤونه و معطی و خالق و رازق و مالک و صاحب اختیار آنها است؛ «لاشریک له ولا معین له ولانصیر له ولا وزیر له ولا شبیه له من خلفه لیس کمثله شی = برای خداوند، شریک و یار و یاور و وزیر و شبیهی از مخلوقاتش نیست و هیچ چیزی مثل او نمی باشد.» «و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها و یعلم مستقرها و مستودعها» [5] و به احدی شؤون الویهت و ربوبیت خود را واگذار نفرموده و کسی را وکیل و کفیل امور خلایق قرار نداده است:
«قل حسبی الله علیه یتوکل المتوکلون» «هو العزیز الحکیم» «هو الحی القیوم» «هو الرحمان الرحیم» «هو الله الخالق الباری المصور» «هو الحکیم العلیم» «هو بکل شی علیم» «هو علی کل شی قدیر» این مسائل توحیدی، همه بر حسب عقل و قرآن مجید و احادیث، مسلم است و شک و تردیدی در آنها نیست.
مسئله دیگری که در اینجا از آن بحث می شود، این است که در طول این صفات و به اقتضای این صفات و به اعطا و بخشش و تقدیر خداوند متعال، اتصاف ممکنات، به نحو واقعی یا اعتباری، به این صفات جایز است، هر چند در ممکنات، وصف مانند موصوف، ممکن و حادث و محدود و متناهی، و معرض زوال و تغیر و سایر عوارض امکان است. شکی نیست که ممکنات به بعضی از این صفات اتصاف دارند، چنانکه شکی نیست که این اتصاف آنها، خود دلیل بر وجود ذاتی است که این اوصاف را به طور کامل و تمام و نامحدود و بالذات و از خود دارا است. البته بعضی از صفات و اوصاف، اختصاص به ذات الوهیت دارد و اتصاف غیر او به آن، محال است مانند و احدیت و احدیت حقیقیه که غیر از خدا کسی این دو صفت را ندارد، اما بعضی از صفات را ممکنات نیز واجدند، که اتصاف آنها به این صفات ضروری و غیر قابل انکار است.
مثلاً از صفات حقیقیه الهیه، صفت «علم» است که ایزد تعالی و تقدس، به آن متفرد و یگانه است و شریک و نظیر ندارد، اما اتصاف ممکن به این صفت، به تقدیر و تعلیم خدا، بلا واسطه یا با واسطه، به طور موهبی یا کسی، و افاضه علم به او یا اقدار او به تعلم در حدود استعداد و گنجایش و ظرفیت او، جایز است و ظهور و تجلی قدرت و علم الهی است.
یا مثلاً یکی از اسمای الهی، اسم شریف «السلطان» و «الحاکم» است که حق تعالی در صفت سلطنت و حکومت متفرد و متوحد است و کسی در عرض او و از پیش خود، سلطنت و حکومتی بر هیچ چیز ندارد و کسی را در عرض او و بدون جعل یا اعطای او سلطان و حاکم دانستن، شرک و منافی با توحید است، اما سلطنت و حکومت تکوینیه یا جعلیه و اعتباریه، به ایجاد یا جعل خدا، برای فرد یا افرادی، منافی توحید نیست، بلکه شعبه ای از شعب حکومت و سلطنت واقعیه حقیقیه الهیه است و لذا تکویناً انسان حاکم بر خود و مسلط بر خود است، چنانکه بر آنچه خداوند مسخر او قرار داده است نیز، به ایجاد و تکوین او حاکم است و سلطنت دارد.
همچنین «قدرت» از صفات ازلیه حقیقیه الهی است و خدا را در آن شریک و نظیری نیست و هیچ کس و هیچ چیز، در عرض خداوند قادر متعال و از پیش خود، قادر و توانا نیست، ولی در طول این قدرت و در اثر ظهور آن، و به تدبیر و تقدیر الهی، قدرت یافتن غیر و مطیع ساختن اکوان نسبت به غیر، منازعه با خدا در صفات کمالیه او نمی باشد، بلکه اثبات کمال برای ذات بی زوال او است.
چنانکه می دانیم، یکی از اسمای حسنی و صفات علیای الهی «ولی» و «مولی» است به معنی صاحب اختیار و زمامدار مطلق و متصرف مطلق و قائم به امور و شؤون ممکنات و اینگونه معانی مشابه. در این صفت نیز خداوند قادر سبحان متفر دو یگانه و یکتا است و همتا و شریک و نظیر ندارد و کسی قائم مقام او نمی شود و این صفت را، هم از صفات ذات باید دانست و هم از صفات فعل، زیرا به اعتبار اینکه خدا قدرت دارد و صاحب اختیار است و امر خلق و رزق و انتظام امور کاینات و تدبیر و تقدیر امور و شؤون آنها با او است، از صفات ذات و از شؤون صفت قدرت و بازگشت به صفت علم و قدرت می کند، و از جهت قیام ذات الوهیت به تدبیر امور و تصرف در شؤون کاینات و خلق رزق و اماته و احیا و اعطا از صفات فعل است.
پس به هر دو جهت، خدا ذاتاً و فعلاً ولی و مولی است، و هیچ کس و هیچ ممکنی با خدا در این صفت شریک نیست، اما اعطای ولایت تکویناً و احداثا، یا جعلاً و تشریعاً به نحوی که همان ظهور ولایت مطلقه الهی ذاتاً و فعلاً و استمرار فعلی آن باشد و تفویض هم نباشد، جایز است و ظهور سعه همان ولایت الهی خواهد بود، و فی الواقع، اولیاء الله، عمال اجرای اراده و مشیت الله و وسایط انفاذ و اجرای آن می باشند، که اگر چه به اختیار و ولایتی که دارند باذن الله تصرفاتی می نمایند چنانکه در نوع چهارم و پنجم به آن اشاره شد در این تصرفات و اظهار خوارق، واسطه و عامل اراده الله و متحرک به آن هستند. بنابراین، اگر آیه یا روایت یا فقره ای از زیارتی، دلالتی بر اینگونه ولایت ها، نسبت به حضرات معصومین (ع) بنماید، مانند: «ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم ... و عزائمه فیکم [6] = برگشتن خلق به سوی شما و حساب آنها با شما و تصمیمات پروردگار درباره شما است» نباید آن را به اسم غلویا شرک یا تفویض، و علی رغم واقعیات و وقایع مسلم تاریخ، رد کرد، بلکه باید در سند و دلالت آن براساس موازنی علمی که به آن در این بحث ها اشاره ای شد بررسی و تحقیق نمود، که:
و کم من عائب قولا صحیحا
وافته من الفهم السقیم
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا است
سخن شناس نه ای دلبرا خطا اینجا است
سخن نهایی و معقول
کسانی که در قبول ولایت تکوینی و تصرفات معصومین (ع) در امور تکوینی، از بیم وقوع در شرک و تفویض و غلو (و در حقیقت به علت جهل به معین ولایت ایشان) تأمل دارند، نهایت چیزی را که در اینجا با وجود وقایع عینی و مسلم خارجی که هر یک حکایت از ولایت آن بزرگواران دارد می توانند احتمال دهند، و بیش از آن نمی توانند، این است که بگویند:
آنچه به نظر ما تصرف و اختیار و ولایت بر کاینات است، تصرف و اختیار، به نحوی که مردم بر خود و افعال خود و آنچه مسخر آنها است دارند، نمی باشد، بلکه در این تصرفات، فاعل بلاواسطه خدا است (چنانکه اشاعره از اهل سنت، در مورد افعال عباد همین حرف را زده اند و در مقام مبالغه در توحید افعالی، اثبات نقص کرده اند) خدا است که در هنگام دعا و توجه، یا اراده و خواست نبی یا وصی، فعل را انجام می دهد؛ مثلاً شق القمر می نماید یا درخت را به سوی پیغمبر سیر می دهد، یا سوسمار را به نطق در می آورد، یا بیمار را شفا می دهد یا مرده را زنده می سازد، یا خود ولی یا کسی را که او خواسته است طی الارض می دهد، یا جمع کثیری را با طعام قلیلی اشباع و سیر می نماید، و امثال این کارها را انجام می دهد، و نسبت این افعال به نبی یا وصی مجاز است.
به این افراد می گوییم:
با اینکه خداوند متعال، خود در مورد حضرت عیسی (ع) می فرماید: «اذ .... تبری الاکمه و الابرص باذنی و اذ تخرج باذنی [7] = و آنگاه که ... کور مادرزاد و پیس را به امر من شفا دادی و مردگان را به امر من از قبر بیرون آوردی» و در مورد ملائکه می فرماید: «الذین تتوفیهم الملائکه = آنان را فرشتگان جانشان را می گیرند» [8] یا «توفته رسلنا = (آنگاه که مرگ یکی از شما فرا رسد) رسولان ما او را می میرانند» [9]. یا «لاهب لک = تا به تو (فرزندی بخشم) [10] و این افعال را نسبت به آنها می دهد چنانکه افعال عباد را در آیات بسیار به خودشان نسبت داده است و این معنی در تمام این موارد منافی با توحید افعالی نیست، تا قرینه بر مجاز باشد، و بلکه مقتضای عموم قدرت خدا، بدون اینکه موجب اثبات صفت نقصی گردد، صحت این ولایت و اقدار اس، علیهذا وجه تمامی برای صحت این تفسیر و توجیه نیست مع ذلک، اگر کسی به گمان خود حذرا من القول بالتفویض این جهت را تصدیق نکند، با او سخنی نداریم، زیرا اینگونه ناباوری ها در تحقیق ولایت و شؤون و مقامات ائمه اطهار علیهم السلام با اعتراف به اصل آن انشاء الله تعالی مضر به ایمان و تشیع و ولایت نیست، هر چند با کمال آن منافی باشد و به عبارت دیگر اصل ظهار و صدور این تصرفات که از آن تعبیر به ولایت می شود مورد اتفاق است، هر چند در تفسیر و توجیه آن اختلاف نظر باشد.
در پایان این بحث قسمتی از مطالب رساله توحیدیه کتاب الهیات در نهج البلاغه که از تألیفات نویسنده است با اندکی تصرف در عبارات، برای تتمیم فائده چون هنوز طبع و منتشر نشده است، در اینجا درج می شود و مشروح و مبسوط این مطالب را به آن کتاب حواله می دهیم.
تذکر یک مطلب مهم
مطلبی که تذکرش در اینجا لازم است، این است که افعال و کارهای خدا، مثل خلق و رزق و اماته واحیا، و سایر افعالی که اسمای حسنی بر آنها دلالت دارند، گاهی به واسطه یا وسایطی انجام می گیرد و در این صورت به واسطه نیز مستند می شود و منافی با توحید نیست، خواه آنکه واسطه، عاقل و ذی شعور نباشد، یا عاقل و صاحب شعور باشد.
مثال برای مورد غیر ذی شعور، این آیه است: «واخذ الدین ظلموا الصیحه = و آنگاه ستم کاران را شب صیحه عذاب آسمانی بگرفت» [11] و نیز آیه: «والق ما فی یمینک تلقف ماصنعوا = و اینک عصای خود را بیفکن تا اژدها شده و بساط سحر و جادوئی اینان را ببلعد» [12] و مثال مورد ذی شعور نیز آیات بسیاری استف مثل این آیات در باره ملائکه: «الدین تتوفاهم الملائکه طیبین» [13] و «الدین تتوفاهم الملائکه ظالمی انفسهم» [14] و «ولوتری اذ یتوفی الذین کفروا الملائکه» [15] و «فالمدبرات» [16] و «فالمقسمات» [17] و «یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه» [18] و «لاهب لک غلاما زکیا» [19] و «لنرسل علیهم حجاره من طین» [20]
و مانند آن بنده ای که شرح دیدار موسی از او، در سوره کهف مذکور است، که مأموریت هایی غیبی نظیر مأموریت های ملائکه دارد و گاهی افعال را به خود نسبت می دهد و میگوید: «فاردت ان اعبیها» [21] و «فاردنا» [22] و گاهی به خدا نسبت می دهد: «فاراد ربک» [23] و در پایان هم می گوید: «و ما فعلته عن امری» [24] و در مورد عیسی بن مریم (ع) در سوره مائده می فرماید: «و اذ تخلق من الطین کهیئه الطیر باذنی فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنی و تبریء الاکمه و الابرص باذنی و اذ تخرج الموتی باذنی» [25] و در سوره آل عمران، آیه 49 نیز می فرماید: «انی اخلق لکم من الطین...» و گاهی هم این وسایط و تاثیر آنها چون استقلال ندارند و به مشیت الهی است، هر چند واسطه بالاختیار باشند الغا می شود و فعلی که فعل عبد است به خدا نسبت داده می شود؛ چنانکه می فرماید: «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» [26] و از توجه به این نکته، اعضال و اشکالی که بعضی در فهم برخی از آیات دارند مثل «یضل الله الظالمین» [27] و «انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء» [28] مرتفع می گردد.
بنابراین، اطلاق این اسماء بر غیر خدا، در هر مورد که منع شرعی نداشته باشد و یا اذن شرعی وجود داشته باشد، مانعی ندارد، و بر حسب لغت هم صحیح است و استناد این افعال به وسایط و عاملین آن نیز شرک نمی باشد، و گفتن اینکه نبی یا وصی یا ملک او ار زنده گردانیده، به این ملاحظات، اشکال ندارد؛ چنانکه شفا را که به واسطه دوا حاصل می شود، به دوا نسبت می دهند، شفایی را هم که بدون وسایط طبیعی، در اثر توسل به نبی یا ولی، حاصل می شود، و عامل و واسطه آن نبی و یا ولی است، به آن عامل، مثل عیسی بن مریم و موسی بن جعفر [29] (ع) نسبت می دهند و بلکه به قرآن و سوره حمد و دعا نیز مستند می سازند، هر چند شافی حقیقی و کسی که این کلمه بر او بدون هیچگونه مسامحه و تجویز اطلاق می شود، خدا است.
این مسئله که ملائکه با افرادی از بشر با علم و اختیار و توجه خودشان، یا با عدم علم، در مسیر اجرای مشیت الهی قرار می گیرند و به آنها قدرت اماته و احیا و خلق، اعطا می شود تفویض نمی باشد و منافات با بطلان آن ندارد؛ زیرا تفویض به دو معنی گفته می شود:
یکی تفویضی که در مبحث جبر و تفویض نفی شده و «لاجبر ولاتفویض» قلم بطلان بر آن کشیده است، و آن عبارت است از نفی مشیت خدا در افعال عباد و استقلال تام عباد در افعال، و این عقیده خلاف توحید در افعال و شرک است.
و دیگر، تفویضی است که نسبت به حجج و ائمه اطهار علیهم السلام در روایات نفی آن شده است؛ و آن این است که به طور کلی امر خلق و رزق و سایر امور، از جانب خدا به ائمه (ع) واگذار شده و خدا را در آن، مشیت و تصرف و دخالت و قضا و قدر و تدبیری نیست، که این عقیده نیز شرک و منافی با توحید در افعال و دوام فیض و افاضه، و آیات کثیره صریحه قرآن مجید و روایات بسیار است.
اما واسطه بودن در انفاذ مشیت الهی و امر خلق و رزق و شفای مرضی، شرک نیست، که واسطه بودن و وسیله گشتن واسطه نیز کار خدا و به اذن او باشد، خواه واسطه شعور داشته باشد یا نداشته باشد.
و نیز توجه و مسئلت از وسایط صاحب شعور و اختیار، که در حدود همین انفاذ مشیت الهی و به نحوی که خارج از مشیت و قضا و قدر او نباشد، امری را انجام دهند، شرک نیست، و با عدم منع شرعی یا به شرط اذن شرع جایز است و تأثیر این توجه و مسئلت و درخواست شفاعت، نظیر صدقه دادن و دعا و مسئلت و درخواست شفاعت، نظیر صدقه دادن و دعا و مسئلت مستقیم از خداوند متعال است که با اینکه امور را بر وفق حکمت و مصلحت جریان می دهد، مع ذلک.
دعا و صدقه «مأمور به» است و مؤثر واقع می شود. توسل به این وسایط و استشفاع به آنها نیز بر حسب مشیت الهی موثر و موجب دفع بلا، یا شفا یا زیادتی رزق می گردد، که آنان وقتی کسی از آنها درخواستی کرد، به مشیت و به اذن الله تعالی آن درخواست را انجام می دهند، و بسا که مأمور باشند انجام دهند؛ چنانکه «مادر» واسطه تغذیه طفل و استفاده او از خزائن ارزاق الهی است، که به مشیت الهی شیر در پستان او آفریده شده است، ولی اگر طفل گریه کند و از مادر بخواهد و پستان او را بمکد، مادر به او شیر می دهد.
این امور، اسراری است که عقول افراد عادی به پایان آن نمی رسد و از درک تفاصیل آن عاجز می شود.
این نکته هم ناگفته نماند که غرض از این تحقیق این نیست که تمام افعال و کارهای الهی توسط وسایط انجام می شود و وسایط، به اختیار خود و به امر خدا آنها را انجام می دهند، بلکه غرض این است که خداوند متعال با وسایط شاعره و مختاره هم افعالی را انجام می دهد، که خود عالم به مصالح و موارد آن است.
و حاصل این است که توسل به ملائکه، مانند اینکه گفته شود: «ملائکه ربی، ارفقوابی = ای ملائکه پروردگار من با من مدارا کنید» و به ائمه (ع) در این نظامی که اجمالی از آن بیان شد و از دایره قضا و قدر حق خارج نیست، شرک نمی باشد، و هر شأنی از این شؤون که بر حسب دلیل معتبر برای ایشان ثابت شود، معقول و در مسیر عقاید محکم و متقن و منطقی توحیدی، مقبول است، و آنچه شرک است این است که کسی یا چیزی با لذات در عرض خدا و فاعل افعال خدا و خالق و یا مستقل در افعال و اداره خود یا خلق، شمرده شود؛ اینگونه معانی شرک است، هر چند گفته شود، خدا این قدرت را به عبد داده و او را مستقل قرار داده و خود کناره گیری کرده است، چنانکه در طی مطلب گذشته، به تفصیل توضیح داده شد.
اما اگر کسی باذن الله و به قضا و قدر او، عامل اراده الله، و به حول و قوه و مشیت او، فعلی را که به او مستند می شود، انجام دهد، و اگر فعلی که ممکن است بلاواسطه از خدا صادر شود، به واسطه غیری از بشر یا فرشته، به اذن خدا و امر خدا صدور یابد مانند شفای بیماران باذن الله یا احیای اموات یا خبر از غیوب یا قبض ارواح، منافات با توحید ندارد و عین سریان مشیت الله و جریان و نفوذ اراده الله است، که به هر نحوی بخواهد امر خود را اجرا می کند و کسی نمی تواند مانع از اراده او شود، که: «لایسل عما یفعل، ولا یمنع عما یرید، بل هو فعال لما یرید، و علیط ما یشاء و علی کل شیء قدیر = خداوند هر آنچه انجام دهد مورد سئوال واقع نمی شود و از آنچه اراده کند منع نمی گردد، بلکه هر چه او اراده کند و بخواهد انجام می دهد و بر هر چیزی توانا است» و غیر از این، اگر بگوییم که خدا فقط قادر به احیا و اماته و افعال دیگر بدون واسطه است، اثبات عجز می شود، بلکه چنانکه خدا می تواند کاری را بلاواسطه و بدون اسباب انجام دهد، با واسطه و وسایط و اسباب هم می تواند انجام دهد و همان طوری که «آدم» را بدون واسطه پدر و مادر و «عیسی» را بدون پدر می آفریند، دیگران را با واسطه پدر و مادر و اجداد و جدات آفریده است؛ تفاوت نمی کند که واسطه فاعل عاقل شاعر مختار باشد یا نباشد، و آنچه گفته شد با آیاتی چون «ان الدین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذباباً ولو اجتمعوا له، و ان یسلبهم الذباب شیئاً لایستنقذوه منه [30] = (ای مردم مشرک و کافر) آن بتهای جماد که بدون خدا می خوانید هرگز بر خلقت مگسی قادر نیستند هر چند همه اجتماع کنند و اگر مگس، چیزی را از آنها بگیرد قدرت باز پس گرفتن ندارند» منافی نمی باشد، زیرا به قرینه آیاتی دیگر مانند: «انی اخلق لکم من الطین» [31] مفاد آن اثبات عجز معبودهای غیر حق است، و اینکه مورد نفی در آیه استقلال در خلقت و خارج از اراده و مشیت و اذن و قضا و قدر و تسبیب الهی است، که بدیهی و مسلم است.
[1] و حال آنکه (آن بتان) نه بر هیچ نفع و ضرر آنها قادرند و نه امر موت و حیات و بعثت آنها در دست آنان است (سوره فرقان، آیه 3)
[2] هر که در آسمان ها و زمین است، با رغبت و اشتنیاق و با صبر و الزام، شب و روز به طاعت خداوند مشغول است (سوره رعد،ۀ آیه 15)
[3] باز گفتند چرا این قرآن بر آن دو نفر بزرگ قریه مکه و طایف (ولید و حبیب یا عروه ابن مسعود) نازل نشد؟ آیا آنها باید فضل و رحمت خدای تو را تقبسیم کنند؟ (هرگز) در صورتی که ما خود معاش و روزی آنها را در دنیا تقسیم کرده ایم و بعضی را بر بعضی ترجیح و برتری داده ایم تا بعضی از مردم بعضی دیگر را مسخر بر خدمت کنند؛ ولی رحمت خدا از انچه جمع می کنند بهتر است (سوره زخرف، آیات 31 و 32)
[4] و در رساله «مفهوم وابستگی جهان به وجود امام، علیه السلام» نیز توضیحاتی داده ایم
[5] هیچ جنبده ای در زمین نیست جز آنکه روزیش بر خدا است؛ و خدا قرارگاه و آرامشگاه او را می داند (سوره هود، آیه 6)
[6] زیارت جامعه کبیره
[7] سوره مائده، آیه 110
[8] سوره نحل، آیه 28
[9] سوره انعام، آیه 61
[10] سوره مریم، آیه 19
[11] سوره هود، آیه 67
[12] سوره طه، آیه 69
[13] سوره نحل، آیه 32: آنانکه چون فرشتگان (مأمورین رحمت خدا) پاکیزه از شرک قبض روحشان کنند
[14] سوره نحل، آیه 28: آنها فرشتگان (مأموران غضب الهی) جانشان را می گیرند در حالی که در دنیا به نفس خود ستم کرده اند
[15] سوره انفال، آیه 50: و اگر بنگری سختی حال کافران هنگامی که فرشتگان جان آنها را می گیرند
[16] سوره نازعات، آیه 5: قسم به فرشتگانی که به فرمان حق به تدبیر نظام خلق می کوشند
[17] سوره ذاریات، آیه 4: قسم به فرشتگانی که کار جهان را قسمت کنند
[18] سوره الم سجده، آیه 5: اوامر عالم را از آسمان تا زمین تدبیر می کند باز حقایق را به سوی خود بالا می برد
[19] سوره مریم، آیه 19: تا به امر او و به تو فرزندی پاک سیرت بدهم
[20] سوره ذاریات، آیه 33: تا بر سر آنها و دیارشان از گل سنگ یاران کنیم
[21] سوره کهف، آیه 79: خواستم کشتر را عیب دار کنم
[22] سوره کهف، آیه 81: ما خواستیم
[23] سوره کهف، آیه 82: پروردگار شما خواست
[24] سوره کهف، آیه 82: آنچه که من انجام دادم به امر خدا بود
[25] سوره مائده، آیه 110، بعضی خلق را در این آیه و آیه سوره آل عمران به معنی اندازه گیری و ساختن گرفته اند و گفته اند خلق به معنی احداث و ایجاد و آفریدن فقط از آن خداست بعضی هم گفته اند: «خلق، گاهی اطلاق می شود و از آن ابداع و آفرینش از عدم اراده می شود، و گاهی اطلاق می شود و از آن اراده می شود آفرینش چیزی از چیز دیگر، به معنی اول بر غیر خدا اطلاق نمی شود، اما به معنی دوم اطلاق آن بر غیر خدا جایز است» اما ممکن است گفته شود از «واذ تخلق من الطین کهیئه الطیر باذنی» استفاده می شود که عیسی به اذن خدا از گل، مانند پرنده و به هیأت پرنده می آفرید، نه اینکه مانند یک نفر که با گل بازی کند یا تمرین صنعت مجسمه سازی نماید. بنابراین در این مورد همان معنی دوم (آفریشن یک شیء از شی دیگر) مراد است و الا اگر مراد ساختن هیئت پرنده بود، که از هر صورتگر و مجسمه سازی صادر می شود و جمله «باذنی» لازم نبود؛ زیرا همه چیز و همه کارها در یک حساب کلی به اذن خدا است، اما این «اذنی» است که در اینجا مراد است، اذن و رعایت خاص و قدرت حق است، و راجع به ابداع و خلق شیء از لاشیء نیز اگر چه اطلاق آن به بعضی معانی ولایت و آثار آن، که مشیت الله بر آن جاری شده است، اشکال عقلی ندارد، اما علی الظاهر جواز آن شرعاً ثابت نیست، بلکه نسبت به اجسام شرعاً ممنوع است
[26] سوره انفال، آیه 17
[27] سوره ابراهیم، آیه 27
[28] سوره قصص آیه 56
[29] شافعی می گفت: «قبرموسی الکاظم التریاق المجبر»؛ رساله اثبات کرامات الاولیاء تألیف شهاب الدین احمد بن الساجی الشافعی، صفحه 6، طبع مطبعه میمنیه مصر
[30] سوره حج، آیه 73
[31] سوره آل عمران، آیه 49

نظر صحیح در معنای ولایت تکوینی
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1