علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق عليه السلام روايت کرده که فرمود: در تفسير شريفه و بئر معطله و قصر مشيد[1]
«که اين مثلي است جاري شده براي آل محمد عليهم السلام، بئر معطله آن چاهي است که از او آب کشيده نمي شود و آن امامي است که غايب شده.»
پس اقتباس نمي شود از او علم تا وقت ظهور، يعني به اسباب ظاهره متداوله از براي هر کس در هر وقت چنانچه ميسربود در عصر هر امامي غير از آن جناب که قصر مرتفع بودند اگر مانع خارجي نبود پس منافات ندارد با آنچه ذکر خواهيم نمود در باب دهم از تمکن انتقاع به علم و ساير فيوضات از آن جناب به غير اسباب متعارفه از براي خواص بلکه غير ايشان نيز.
بيست و دوم:« بلد الامين»
يعني قلعه محکم خداوند که کسي را به وي تسلطي نيست، فاضل متتبع ميرزا محمد رضا مدرس در جنات الخلود آن را از القاب آن جناب شمرده.
بيست و سوم: «بهرام»
بيستو چهارم:« بنده يزدان»
اين دو اسم آن حضرت است در کتاب ايستاع چنانچه در ذخيره الالباب ذکر نمود.
بيست و پنجم:« پرويز»
با ( باء پهلويه اسم آن جناب است در کتاب برزين از رفرس چنانچه در کتاب مزبور است.
بيست و ششم:« برهان الله»
اسم آن جناب است در کتاب انکليون چنانچه در آنجا ذکر نموده.
بيست و هفتم:« باسط»
در هدايه و مناقب قديمه از القاب آن جناب شمرده شده و آن به معني فراخ کننده و گسترنده است و فيض آن حضرت چنان که خود فرمودند مانند آفتاب به همه جا رسيده و هر موجودي از آن بهره ور است ودر ايام حضور و ظهور، عدلش چنان منبسط و عام شود، که گرک و گوسفند با هم محشور شوند. در تفسير شيخ فرات بن ابراهيم روايت است از ابن عباس که گفت در ظهور حضرت قائم عليه السلام باقي نماند نه يهودي و نه نصراني و نه صاحب ملتي مگر آنکه داخل مي شود در اسلام تا اينکه مامون مي شوند گوسفند و گرگ و گاو و شير و انسان ومار، حتي پاره نمي کند موش خيکي را.
و شيخ مقدم احمد بن محمد بن عياش در مقتضب الاثر به سند خود روايت رده از عبد الله بن ربيعه مکياز پدرش که گفت من از کساني بودم که با عبد الله بن زبير کار مي کرديم درکعبه و او عمله را امر کرده بود که مبالغه کنند در رفتن به زمين يعني براي پايه، گفت پس رسيدم به سنگي مانند شتري و در آن نوشته اي يافتيم تا اينکه مي گويد آن را خواندم و در آن بود بسم الاول لا شيئي قبله لا تمنعوا الحکمه اهلها تظلموهم ولا تعطوها غير مستحقها فتظلموها و آن طولاني است و در آن ذکر شده بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و صفات حميده و کردار جميله و مقر و مدفن آن جناب و همچنين هر يک از ائمه طاهرين عليهم السلام تا آنکه در حق حضرت امام حسن عسکري عليه السلام گفته که مدفون مي شود در مدينه محدثه، آن گاه منتظر بعد از او، اسم او اسم پيغمبر است، امر مي کند به عدل وخودبه آن رفتار مي نمايد، نهي مي کند از منکر و خود از آن اجتناب مي فرمايد، بر طرف مي کند خداوند به سبب او تاريکي ها را، دور مي کند بهاو شک و کوري را، حشر مي کند گرگ درروزگار او با گوسفند، خشنود مي شود از او ساکن در سما، مرغان در هوا، و ماهيان در دريا اي چه بنده که چقدرارجمند است بر خداوند تبارک و تعالي، خوشا حال آنکه او را اطاعت کند، واي بر آنکه نافرماني او کند، خوشا به آن کسي که در پيش روي او مقاتله کند و بکشد يا کشته شود، بر آنان باد درودها از پروردگارايشان ورحمت، ايشانند هدايت يافتگان، ايشانند رستگاران، ايشانند فيروز شدگان.
بيست و هشتم:«قية الانبياء»
اين با چند لقب ديگر مذکور است در خبري که حافظ برسي در مشارق الانوار روايت کرده از حکيمه خاتون به نحويکه عالم جليل سيد حسين مفتي کرکي سبط محقق ثاني در کتاب دفع المنادات از او نقل کرده که او گفت: مولد قائم عليه السلام شب نيمه شعبان بود، تا آنکه مي گويد: پس آن جناب را آوردم به نزد برادرم حسن بن علي عليهما السلام پس مسح فرمود به دست شريف بر روي پر نور او که نور انوار بود و فرمود سخن گو اي حجة الله و بقية انبياء و نور اصفياء و غوث فقرا و خاتم اوصيا و نور اتقيا صاحب کره بيضاء، پس فرمود: اشهد ان لا اله الا الله تا آخر آنچه درباب ولادت گذشت. لکن در نسخه مشارق حقير چنين است: سخن گو، اي حجة الله، بقية انبياء، خاتم اوصيا، صاحب کره بيضاء، مصباح از درياي عميق شديد الضياء، سخن گوي اي خليفهاتقيا، نور اوصيا، الخ.
بيست و نهم:«تالی»
يوسف بن قزعلي سبط ابن جوزي آن را در مناقب از القاب آن جناب شمرده.
سي ام:تاييد. در هدايه از القاب آمده و آن به معني نيرو وقوت دادن است. و در کمال الدين روايت شده از امير المومنين عليه السلام که فرمود بعد از ذکر شمايل و نامهاي آن جناب که مي گذارد دست خود را بر سرهاي عباد، نمي ماند مومني مگر آنکه دلش سخت تر مي شود از پاره آهن و مي دهد خداوند به آن مومن قوت چهل مرد.
سي و يکم تمام در هدايه از القاب آن جناب شمرده شده و معني آن واضح است چه آن حضرت در صفات حميده و کمال و افعال و شرافت نسب و شوکت و حشمت و سلطنت و قدرت و رافت تام و تمام و بي عيب ومنقصت و زوالست و محتمل است که مراد از تمام متمم و مکمل باشد چه به آن جناب تمام شود خلافت و رياست الهيه در زمين و آسات باهره و علوم و اسرار انبيا و اوصيا، اين اطلاق شايع است در استعمال.
سي و دوم ثائر در مناقب قديمه ازالقاب آن جناب شمرده شده و ثائر کينه خواه را گويند که آرام نگيرد تا قصاص نمايد و خواهد آمد که آن جناب مطالبهخون جد بزرگوار خود بلکه خود جميع اصفيا را کند و در دعاي ندبه است اين الطالب بذ حول الانبياء و ابناء الانبياء اين الطالب بدم المقتول بکربلا.
سي وسوم جعفر شيخ صدوق در کمال الدين روايت کرده از حمزه بن الفتح که گفت: مولودي براي ابي محمد عليه السلام زاده شد که امرفرمود به کتمان او. حسن بن منذر از او پرسيد که است او چيست؟ گفت: ناميده شده محمد و کنيه گذاشته شد بهجعفر و ظاهر مراد کنيه معروفه نباشدبلکه مقصود آن است که تصريح به اسم آن جناب نمي کنند بلکه تعبير مي کننداز او به کنايه به جعفر از ترس عمويش جعفر که شيعيان چون به يکديگر سخن گويند بگويند ديديم جعفر را يا او امام است يا از او توقيع رسيد يا اين مال را به نزد او برد و مانند اينها تا تابعان جعفر نفهمند مقصود کيست. در غيبت شيخ نعماني دو خبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام است که در آن کتاب از القاب آن جناب شمرده اند که کنيه گذاشته شد به عموي خود يا از او کنايه کنند به عمويش و ظاهرا مراد از آن دو خبر نيزهمين باشد، علامه مجلسي احتمال داده که شايد کنيه بعضي از عموهاي آن جناب ابو القاسم بوده يا کنيه آن جناب ابو جعفر يا ابي الحسين يا ابي محمد نيز باشد که اينها کنيه حضرت مجتبي عليه السلام و سيد محمد معروف، عموي آن حضرت بوده و بعد از آن احتمالي را که ما داديم ذکر نمود آن گاه فرمود: قول اوسط اظهر است چنان که گذشت در خبر حمزه بن الفتح الخ واين بسيار غريب است چه در نسخه کمال الدين حتي در نسخه خود آن مرحوم که نقل کردهاند، جعفر است نه ابي جعفر، در منتهي الارب گفته: يقال فلان يکني بابي عبد الله مجهولاو لا يقال يکني بعبد الله، اين کلامبراي دفع توهم است که در جايي که کنيه مثلا ابي عبد الله يا ابي جعفر است نبايد گفت کني بعبد الله يا بجعفر، پس در آنجا که چنين کلامي نوشته شد غرض خود آن اسم است و الله العالم.
سي و چهارم جمعه از اسامي آن جناب است چنانچه مشروحا بيايد در باب يازدهم.
سي و پنجم جابر. در هدايه و مناقب قديمه از القاب شمرده و جابر به معناي درست کننده و شکسته بند است و اين لقب از خاصه هاي آن حضرت است که فرج اعظم و گشايش همه کارها و جبر همه دلهاي شکسته و خرسندي همه قلوب پژمرده و انبساط همه نفوس منقبضه محزونه وشفايهمه امراض مزمنه مکنونه به وجود مسعود اوست.
سي و ششم جنب در هدايه از القاب شمرده و در اخبار متواتره و در تفسير آيه شريفه يا حسرتا علي ما فرطت في جنب الله[2] رسيده که امام عليه السلام جنب الله است.
سي و هفتم جوار الکنس. يعني ستاره هاي سياه که پنهان مي شوند در برابر شعاع آفتاب چون وحشيان که در خوابگاه در آيند و در آن جا پنهان شوند