و در حديثي طولاني مفضل است که حضرت صادق عليه السلام فرمود چون عسکر حسني وارد کوفه شود حسني ازعسکر خود جدا شود و حضرت مهدي صلوات الله عليه نيز از عسکر خود جدا شود پس ميان دو لشگر بايستند پس حسني به آن جناب بگويد اگر تو مهدي آل محمدي پس کجاست عصاي جد تو رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و انگشتر او و برد او و زره او که او را فاضل مي گفتند و عمامه او که سحاب نام داشت واسبش که مربوع نام داشت و ناقه غضباء او و استر دلدل او و حمار او که يعفور مي گفتند و شتر سواري او براق و قرآني که جمع کرد آنرا اميرالمومنين عليه السلام بدون تفسير و تاويل؟ پس حضرت حاضر نمايد جوالي يا مانند آن که او را سفط گويند که در آن است آنچه او خواسته مفضل گفت اي آقاي من همه آنها در سفط است؟ فرمود بلي و الله و ترکه جميع پيغمبران حتي عصاي آدم و آلت نجاري نوح و ترکه هود و صالح و مجموعه ابراهيم و صاع يوسف و مکيال شعيب و آينه او و عصاي موسي و تابوتي که در اوست بقيه آنچه ماند از آل موسي و آلهارون که ملائکه بر مي دارند و زره داود و عصاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و انگشتر سليمان و تاج او و رحل عيسي و ميراث جميع پيغمبران و مرسلان در آن سفط است.
و شيخ ابو الفتوح رازي در تفسير خود روايت کرده که از صادقين علهيماالسلام خبر رسيده که تابوت و عصاي موسي در درياي طبرستان است و درعهد حضرت صاحب الزمان عليه السلام از آنجا بر آرند.
در غيبت نعماني روايتي است از حضرت صادق عليه السلام که فرمود عصاي حضرت موسي از شاخه درخت آس بود که در بهشت کاشته شده بود و جبرئيل عليه السلام آنرا براي او آورد چون متوجه شد به سمت مدين و آن عصا و تابوت آدم عليه السلام در درياچه طبريه است و کهنه نمي شوند و متغير نمي شوند تا اينکه بيرون آورد آنها را قائم عليه السلام چون خروج نمايد و در چند خبر رسيده که کتب اصليه سماويه در غاري است در انطاکيه و آن حضرت آنها را بيرون خواهد آورد
و در غيبت فضل بن شاذان است از حضرت باقر عليه السلام که فرمود اول چيزي که ابتدا مي فرمايد به آن قائم عليه السلام آن است که مي فرستد به انطاکيه پس بيرون مي آورد از آنجا تورات را از غاري که در آن عصاي موسي عليه السلام و خاتم سليمان است
و در غيبت نعماني است از حضرت صادق عليه السلام که فرمود به يعقوب بن شعيب آيا نشان بدهم بتو پيراهن قائم عليه السلام را که در آن خروج مي کند؟ گفتم بلي پس طلبيد کتابداني را و آنرا باز کرد و ازآن پيراهن کرباسي بيرون آورد و پهن کرد پس ديد در آستين چپ او خوني پس فرمود اين پيراهن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است که بر بدن مبارکش بود آن روز که دندانش راشکستند و در او خروج مي کند قائم عليه السلام پس آن خون را بوسيدم و بر روي خود گذاشتم آن گاه آن را پيچيد و برداشت و در همان کتاب (نعماني) و کافي روايت شده که فرمود بيرون مي رود صاحب اين امر از مدينه به سوي مکه با ميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم راوي پرسيد ميراث رسول خدا صليالله عليه و آله و سلم چيست؟ فرمود شمشير رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و زره او و عمامه آن جناب و عصاي او و اسحله آن حضرت و زين اسب او.
صد و هفتاد و هشتم هادي در تاريخ جهضمي در باب القاب ائمه عليهمالسلام آمده است که لقب قائم عليه السلام هادي مهدي است و در اخبار و ادعيه و زيارات به اين لقب مکرر مذکور است و خداي تعالي کسي را هادي براي کافه عالميان نکند و به سوي ايشان نفرستد بلکه وعده ندهد که کارش را به انتها رساند مگر بعد از آنکه خود به حقيقت هدايت يافته و جميع راههاي حق و حقيقت براي او مفتوح شده و به مقاصد رسيده و مستعد هدايت کردن شده پس آنرا که خداي تعالي او را هادي قرار داده و به اين لقب او را سرافراز نموده بايد مهدي باشد و جنابش مهدي ناميده نمي شود مگر داراي آن مقام از هدايت شود که تواند از جانب حضرت مقدسش در مقام هدايت خلق برآيد و هر کسي را به راهي که داند و تواند به مقصد خويش حسب استعدادش رساند و به اين ملاحظه جايز است تفسير هر يک به ديگري چنانچه در لقب مهدي گذشت.
چون از جناب صادق عليه السلام پرسيدند از معني مهدي فرمود آنکه هدايت نمايد مردم را الخ يعني آن مهدي که خداي تعالي او را مهدي ناميده آن آن کسي است که مقام هدايت يافتنش به جايي رسيده که تواند از جانب اقدسش در مقام هدايت کردند بر آيد و نظير اشکال تفسير مهدي به هادياشکالي است که در لقب مبارک امير المومنين عليه السلام رسيده. در معاني الاخبار و علل روايت شده از امام باقر عليه السلام که از آن جناب پرسيدند امير المومنين عليه السلام را چرا امير المومنين مي گويند فرمود لانه يميرهم العلم زيرا که آن حضرت طعام علم براي ايشان مي آوردند آيا نشنيدي کتاب خداوند را و نمير اهلنا و وجه اشکال آن کهميره که بمعني جلب طعام است از ماريمير ميرا و امير از امر يامر است بمعني فرمان دهنده پس بعضي گفتند که اين بر وجه قلب است و بعضي گفتند که امير فعل مضارع است برصيغه متکلم و خود حضرت اين کلام را فرموده آن گاه مشتهر شد به آنچه گفتهاند در تابط شرا و وجه سوم گفته اند که امراي دنيا امير شده اند به جهت آنکه ايشان متکلفند جلب طعام را براي خلق و آنچه محتاجند به آن دو امور معاش خود به زعم خودشان و اما امير المومنين عليه السلام پس امارت او بهجهت امريست بزرگتر از اين زيرا که آن جناب بر ايشان جلب طعام روحاني مي کند که سبب حيات ابديه و قوت روحانيه ايشان است با مشارکت امراء در ميره جسمانيه و علامه مجلسي رحمه الله اين وجه را پسنديده و بهتر همان است که در تفسير مهدي گفتم به اين که امارت از جانب خداوند نشود مگر بعد از تکميل و استعداد و رسيدن در مراتب علوم به درجه اي که هر کس به هر چه محتاج باشد تواند به او تعليم نمايد پس تا خود عالم راسخ عامل نشود بر مسند امارت الهيه نتواند نشيند پس ازهر کسي که خبر دهد که از اين مقام علمي، او را توان گفت که به مقام امارت رسيده و هر که را امير خواند ناچار درجات علوم را طي نموده نه چون امارت مخلوق که هر جاهل ناداني را امير خواند ناچار درجات علوم را طي نموده نه چون امارت مخلوق که هر جاهل ناداني را امير کنند و شايد بتوان آن وجه سوم را به اين راجع نمود و الله العالم.
صد و هفتاد و نهم يد الباسطه در هدايه از القاب خاصه شمرده شده يعني دست قدرت و نعمت خداوندي که به او مي گستراند رحمت و رأفت و لطف خود را بر بندگان و فراخ مي فرمايد روزي را بر ايشان و دفع مينمايد بلا را از ايشان شيخ صدوق در امالي روايت کرده از عبدالله بن عباس که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود چون مرا به آسمان هفتم بردند و از آنجا به سوي سدره المنتهي و از سدره به سوي حجابهاي نور، ندا کرد به امر پروردگار جل جلاله که اي محمد تو بنده مني و من پروردگار تو پس از براي من خضوع کن و مرا پرستش نما و بر من توکل کن و به من اعتماد نما من راضي شدم به تو که بنده و حبيب و رسول و نبي من باشي و به برادر تو علي عليه السلام که خليفه وباب باشد پس او حجت من است بر بندگان من و پيشواست براي خلق من او شناخته مي شود دوستان من از دشمنان من و به او جدا مي شود حزب شيطان از حزب من وبه او بر پا مي شود دين من و حفظ مي شود حدود من و نافذ مي شود احکام من و به تو و به او و به ائمه از فرزندان او رحم مي کنم زمين خود را به تسبيح و تقديس وتهليل و تکبير و تمجيد خود و به او پاک مي کنم زمين را از دشمنان خود و ميراث مي دهم آن را به اولياء خود و به او مي گردانم کلمه آنان را که به من کافر شدند و خوار و کلمه خود را بلند و به او زنده مي کنم و حيات مي دهم بندگان خود و بلاد خود را به علم و از براي او ظاهر مي کنم گنجها و ذخيره ها را به مشيت خود و ظاهر مي کنم براي او اسرار و ضمائر را با اراده خود و امداد مي کنم او را به ملائکه خود کهاو را مويد شوند بر انفاذ امر من و اعلان دين من اين است ولي من بحق و مهدي بندگان من براستي.
صد و هشتادم يمين در هدايه از القاب شمرده شده و آن مثل يد باسطه است.
صد و هشتاد و يکم و قول شيخ احمد بن محمد بن عياشي در جزو ثاني السدوي که گفت ملاقات کردم در بيت المقدس عمران بن خاقان را که بر دست منصورمسلمان شده بود و او با يهود محاجه کرده بود به بيان و علمي که داشت و نمي توانستند منکر شوند او را به جهتآنچه در تورات بود از علامات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و خلفاي بعد از او پس روزي به من گفت اي ابا موزج ما مي يابيم در تورات سيزده اسم را يکي از آنها محمد صلي الله عليه و آله و سلم است و دوازده نفر از اهل بيت او که آنها اوصيا و خلفاي اويند و مذکورند در توارت نيست در پيشوايان بعد از آن حضرت کسي از تيم و نه از عدي و نه از بني اميه و من گمان مي کنم آنچه اين شيعه مي گويند حق باشد گفتم مرا خبر ده به آن گفت به من عهد و ميثاق خداوندي بده که خبر نکني شيعه را به چيزي از آن که به آن بر من غلبه کنند گفتم چرا خوف داري از اين و اين قوم يعني بني عباس از بني هاشمند گفت نيست نامهاي ايشان نامهاي اينها بلکهايشان از فرزندان اول ايشان محمد صليالله عليه و آله و سلم اند و از باقيمانده او در زمين يعني صديقه طاهره عليهما السلام بعد از او پس دادم به او آنچه خواست از پيمانها گفت به من خبر ده به آنها پس از من اگر من پيش از تو مردم و گر نه بر تونيست که خبر دهي به آنها احدي را گفت مي يابيم آنها را در تورات شموعل، شماعيسحوا، و هي هر، حي ابثوا، بما مدثيم، عوشود، بسنم، بوليد و بشير العوي، فوم لوط کودود، عان لاند بود، و هوه ل، نسخه چنين بود و صحت و سقم آن بر عهده من نيست. مخفي نماند که مراد از تورات گاهي همان کتاب آسماني منزل بر حضرت موسي عليه السلام است که مشتمل است بر پنج سفر و گاهي اطلاق مي شود بر تمام کتب آسماني که نازل شده از عهد آن حضرت تا قبل از جناب عيسي صلي الله عليه و آله و سلم بر پيغمبران که در آن زمانها بودند و آنها را عهد عتيق نيزمي گويند.
صد و هشتاد و دوم يعسوب الدين در غيبت شيخ طوسي روايت شده از امام صادق عليه السلام که امير المومنين عليه السلام مي فرمود که پيوسته مردم در نقصانند تا آنکه گفته نمي شود الله يعني نام خداي تعالي برده نمي شود پس هرگاه چنين شد ثابت مي ماند يعسوب دين با اتباعش پس مبعوث مي فرمايد خداوند گروهي را از اطراف زمين که مي آيند مانند ابرهاي تنگ پاييز قسم به خداوند که مي شناسم اسمهاي ايشان و قبيله هاي ايشان و اسم اميرايشان را و ايشان را بر مي دارد خداوند به نحوي که مي خواهد از قبيله يک مرد و دو مرد و شمرد تا رسيد به نه پس جمع مي شوند از آفاق سيصد و سيزده مرد عدد اهل بدر و اين است قول خداوند عزوجل اينما تکونوايات بکم الله جميعا ان الله علي کل شييء قدير[1] در هر کجا که باشيد خداوند تبارک و تعالي مي آورد همه تان را به درستي که خداوند جل جلاله بر هر چيزي تواناست حتي آنکه مرد دستها را گرد زانوا حلقه کرد و شک مي کند در يکديگر پس مي گشايد آنرا تا آنکه خداوند عزوجل مي رساند او را به آنجا و جزء اول اين خبر را سيد ره در کتاب شريف نهج البلاغه نقل کرده و متن آن اين است فاذا کان ذلک ضرب يعسوب الدين بذنبه فيجتمعون اليه کا يجتمع قزع الخريف سيد ره فرموده که يعسوب دين سيد عظيم مالک امور مردم است در آن روز فزع پاره هاي ابري است که در او آب نيست و خبري در نهايت و زمخشري و ديگران اين فقرا را که کنايه از ظهورحضرت مهدي صلوات الله عليه است نقل کرده شرح نمودند و يعسوب در اصل ملکه امير مگس عسل است و ذنب کنايه از انصارآن حضرت است و آنچه ترجمه شد مطابق تفسيري است که زمخشري کرده. مخفي نماند که بيشتر اين اسامي و القاب بوده کنيه ها که ذکر شد از جانب مقدس حضرت باري تعالي و انبياء و اوصياء عليهم السلام است و نام گذاردن خداي تعالي و خلفايش اسمي را براي کسي نه مثل نام گذاردن متعارف خلايق است که در آن رعايت و ملاحظه معني آن اسم و وجود و عدم آن در آن شخص نکنند و بسا شود که براي پست رتبه و فطرت و مذمم الخلقه و خصلت اسامي شريفه نام گذارند و لکن خداي تعالي و اوليائش تا معني آن اسم در آن شخص راست نيايدآن اسم را براي او نگذارند و شود که ملاحضه معاني و صفات متعدده در يک اسم شريف شود و براي آنها آن اسم را به او بخشند و از اين جهت است که در اخبار مکرر ابتداء و در مقام جواب سائل علت اسماء و القاب شريفه حجج عليهم السلام را بيان فرمودند و براي پاره وجود متعدده ذکر نمودند چنانچه در وجه کنيه بودن ابو القاسم مي گفتند و نيز فرمودند چون آن جناب پدر امت است و رئيس امت امير المومنين عليه السلام است و او قاسم بهشت و دوزخ است پس آن حضرت ابو القاسم است يعني پدر اميرالمومنين است و نيز فرمودند چون آن جناب قسمت مي کند رحمت را در ميان خلق روز قيامت و هکذا در ساير اسامي و القاب و از اينجا معلوم مي شود که کثرت اسامي و القاب الهيه کاشف است از کثرت صفات و مقامات عاليه که هر يک دلالت بر خلق و صفتي و فضل و مقامي کند بلکه بعضي بر جمله آنها و از آنها بايد پي برد به آن مقامات به آنقدر که لفظ را گنجايش و فهم را راه باشد و ظاهر شد نيز که درک اندکي از مقام امام زمان عليه السلام از قوه بشر بيرون است.
[1]سوره بقره،آیه148
گفتار مفضل بن عمر در رابطه با خروج حضرت علیه السلام