اما اماميه پس مذهب ايشان معلوم که مطابق نصوص خاصه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ساير ائمه عليهم السلام که امامت ايشان ثابت و قولشان در محل خود حجت شده حضرت عسکري يعني حسن بن علي بن محمد عليهمالسلام مي دانند و اخبار عامه روايت کنند که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود مهدي همنام من است و در بعضي با زيادتي و هم کنيه من است و جمعي از اهل سنت برآنند که اسم پدر آن جناب اسم پدر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است يعني عبد الله و ابن حجر در صواعق بعد از کلام سابق که حجتي نيست در آن براي رافضه گمان کردند الخ گفته زيرا که از چيزهايي که رد مي کند ايشان را خبري است که به صحت پيوسته که اسم پدر مهدي موافقاست با اسم والد محمد الحجه موافق نيست با اسم والد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و نيز از جهالت و مجازفات رافضه شمرده که ايشان گمان مي کنند که روايت بودن اسم پدر او اسم پدر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و هم است و جواب امام اولا پس در تمام اخبار نبويه اماميه که اخبار فرمودند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از آمدن مهدي اين زيادي را ندارد بلکه در بعضي از آنها مذکور است که کنيه او کنيه من است و نيز درمعظم اخبار اهل سنت اين زيادي نيست واين زيادي را زائده زياد کرده که به نص گنجي شافعي شغل او بود که در احاديث زياد مي کرد و اين مطلب را درنهايت توضيح در کتاب بيان خود بيان کرده بعد از ذکر خبري به اسناد خود از سنن ابي داود سليمان بن اشعث سجستاني که يکي از صحاح سته ايشان است از مدد از يحيي بن سعيد از صفيان از عاصم از زربن حبيش از عبد الله يعني عبد الله بن مسعود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که فرمود نمي رود دنيا تا اينکه مالک شود عرب را مردي از اهل بيت من که موافقت دارد اسم او اسم مرا آن گاه گفته که اين خبر را حافظ ابو الحسن محمد بن حسين بن ابراهيم بن عاصم ابيري در کتاب مناقب شافعي ذکر نموده و گفته که زائده زياد کرده در روايت خود که اگر نماند در دنيا مگر يک روز هر آينه طولاني مي کند خداوند آن روز راتا اينکه مبعوث فرمايد خداوند مردي از من يا اهل بيت مرا که موافقت کند اسم او اسم مرا و اسم پدر او اسم پدرمرا پر مي کند زمين را از عدل و داد چنانچه پر شده از جور و ظلم آن گاه گنجي گفته که ترمذي اين حديث را ذکر کرده و ذکر ننموده که اسم پدر او اسم پدر من است و ذکر کرده آن را ابو داود در معظم روايات حفاظ و ثقات از ناقلان اخبار که اسم او اسم من است پبس و کسي که روايت کرده آن را که اسم پدر او اسم من است او زائده است و او در حديث زياد مي کرد آن گاه جواب دوم را که بيايد ذکر کرد پس از آن گفته که قول فصل در اين مقام اينکه امام احمد با ضبطش و اتقانش روايت کرده اين حديث را در مسند خود در چند موضع و اسم من يعني بدون زياده آن گاه به اسناد خود روايت را نقل کرده از احمد در مسندش از يحيي بن سعيد از صفيان از عاصم از زراز عبد الله از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم که فرمود نمي رود دنيا تا آنجا که موافق است اسم او با اسم من و جمع کرده حافظ ابو نعيم طرق اين حديث را از جماعت بسياري در مناقب مهدي عليه السلام که همه آنها روايت کردند از عاصم بن ابي النجود از زراز عبد الله از پيغمبر صلي اللهعليه و آله و سلم که از آنهاست سفيان بن عينه چنان که ما نقل کرديم و از براي او چند طريق ذکر کرده و از آنهاست يعني از کساني که از عاصم روايت کردند فطر بن خليفه و از او نيز چند طريق ذکر کرده و از ايشان است اعمش و از او نيز چند طريق ذکر کرده و از آنهاست حفص بن عمرو و از ايشان است سفياني ثوري و از او نيز چند طريق ذکر کرده و از آنهاست شعبه به چند طريق و از آنهاست واسط الحرث و از آنهاست سليمان بن قرم و براي اوچند طريق ذکر کرده و از ايشان است جعفر احمر و قيس بن ربيع و سليمان بن قرم و اسباط که در يک سند ايشان را جمع نمود و از آنهاست سليمان بن منذرو از ايشان است ابو شهاب محمد بن ابراهيم کناني و از او چند طريق نقل کرده و از آنهاست عمر بن عبيد طنافسي و ازو چند طريق ذکر نموده و از آنهاست ابوبکر بن عياش و از او چند طريق نقل کرده و از آنهاست ابو الحجاف داود بن ابي العوف و از او چند طريق نقل کرده و از آنهاست عثمان بن شبرمه و از او چند طريق نقل کرده و ازآنهاست عبد الملک عيينه و از آنهاست محمد بن عياش از عمرو عامري و ازاو چند طريق نقل و سندي ذکر کرده و گفته که خبر داد ما را ابو عنان خبر داد ما را قيس و به کسي نسبت نداد و از آنهاست عمرو بن قيس ملائي و از آنهاست عمار بن زريق و از آنهاست عبد الله بن حکيم بن خبير اسدي و از ايشان است عمرو بن عبد الله بن نشر و از ايشان است عبد الله بن احوص و از آنهاست سعيد بن الحسن خواهر زراده ثعلبه و از آنهاست معاذ بن هشام خبر داد پدرم از عاصم و از ايشان است حکم بن هشان روايت کرده آنخبر را غير عاصم از زرواو عمر بن مره است و جميع ايشان روايت کردند آن خبررا به اين نحو که اسم او اسم من است مگر طريقي که در رسيده از عبد الله بن موسي از زائده از عاصم که در ميان اين جماعت گفته که اسم پدر او اسم پدر من است و شک نمي کند هيچ لبيبي که اين زياده اعتباري به او نيست با اجماع اين همه ائمه بر خلاف آن. ملخص آن آنکه سند اين خبر منتهي مي شود به عبد الله بن مسعود که از اعيان صحابه است و از او روايت کرده زربن حبيش که از فضلاي اصحاب امير المومنين عليه السلام و از او روايت کرده عاصم بن ابي النجود که يکي از قراء سبعه معروفه است و از عاصم متجاوز از سي نفر روايت کرده اند که در ميان ايشان است معرفين از مهره محدثين متقنين نزد ايشان بلکه بعضي نزد ما نيز مانند اعمش و دو سفيان[1] و ابوبکر بن عياش و امثال اينها و چگونه عاقل باور دارد که اين زيادتي از قلم همه اينها افتاده عمدا اسقاط کردند يا عاصم آن زيادتي را مخصوصا به زائده گفت نه به اين جماعت؟
الحق جاي آن دارد که ابن حجر از خجالت و شرمساري سر به زير اندازد يا در جحر جانوري خود را پنهان کند که راضي به تحظئه همه ائمه اين احاديث خود شده و زائده را که به نص گنجي شافعي زياد کردند در احاديث رسمش بود بر همه آنها مقدم بدارد محض آنکه ايراد سخيفي به اماميه کرده باشد و از خواجه محمد پارسا نقل کرده اند که درحاشيه کتاب فصل الخطاب خود بعد از ذکر خبر زائده در متن گفته که اهل بيت تصحيح نمي کنند اين حديث را به جهت آنکه ثابت شده در نزد ايشان از اسم خودش و اسم پدرش و جمهور اهل سنت نقل کردند که زائده زياد مي کرد در احاديث و ذکر کرده امام حافظ ابو حاتم بستي رحمه الله در کتاب مجروحين از محدثين زائده مولي عثمان روايت کرده از او ابو زياد حديث او منکر است قطعا او مد نيست به او احتجاج نمي شود کرد اگر موافق باشد با ثقات پس چگونه اگر منفرد باشد و زائده بن ابي الرقاد باهلي از اهل بصره روايت مي کند منکرات از مشهورترا احتجاج نبايد کرد به خبر او و نبايد نوشت مگر براي اعتبار. پس مکشوف شد براي هر بصير که در اين زيادتي که مختص به زائده است حجتي براي احدي نباشد خصوص براي اماميه و حکم به رد زيادتي از مقداري که بر نقل آن اتفاق شده مرسوم است درميان ايشان چنان که فخر رازي در نهايت العقول بعد از حکم به ضعف حديث غدير محض مماشاه تسليم صحت آن را کرده و لکن ايراد نموده که صدر آن حديث که قول پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم است که الست اولي بالمومنين من انفسهم و تمام نمي شود استدلال به آن حديث به اعتقاد اومگر با مصدر بودن آن کلام از زيادي شيعه است، و در متون اسانيد اهل سنت نيست: پس از درجه اعتبار حجيت ساقط است غرض او نقل اين کلام مجرد مرسوم بودن اين طريقه است و الا کلام او از جهاتي مخدوش است بيچاره در معقولاتش که عمري صرف کرده چه کرده که تصرف در منقولات کند و از کتب اخبار خود اطلاع داشته باشد که زياده از سي نفر از مهره و اکابر محدثين ايشان قبل از او آن صدر را روايت کرده اند و در کتب ايشان موجوداست بحمد الله و گذشت احتمال اين که اين زيادتي براي تبليغي به سود محمد بن عبد الله بن حسن باشد که منصور پيش از خلافت گاهي در رکابش پياده مي رفت و مي گفت هذا مهدينا اهل البيت يا به جهت استماله ابو حنيفده که او نيز مروج محمد مذکور بود و اما ثانيا پس بر فرض صحت حديث چاره اي نيست جز تصرف در ظاهر آن به جهت جمع ما بين اخبار به اين که مراد از اب، جد باشد چنانچه در قرآن مکرر بر جد اطلاق پدر شده در جائي فرموده: ملة ابيکم ابراهيم[2] و جناب يوسف فرموده و اتبعت ملة آبائي ابراهيم و اسحق[3] و فرزندان يعقوب به پدر خودمي گويند: نعبد الهک و اله ابائک ابراهيم و اسمعيل و اسحق و در اخبار شب معراج است که جبرئيل عرض کرد به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هذا ابوک ابراهيم و مراد از پدر در اين جا چنانکه محمد بن طلحه شافعي و گنجي گفتند حضرت امام حسين عليه السلام باشد و مراد از اسم کنيه باشد چون کنيه آن حضرت ابي عبدالله بود و به جهت مقابل بودن آن با اسم خود آن را نيز اسم گفتند و شايع است کنيه را اسم گفتن چنانچه بخاري ومسلم هر دو در صحيح خود روايت کرده اند از سهل ساعدي که از علي عليه السلام روايت کرد که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را ابوتراب نام نهاد و هيچ اسمي محبوب تر نبود نزد او از اين اسم و در اشعار عرب نيز يافت مي شود و بنابراين احتمال جواب ديگر هم مي توان داد که محذورش کمتر باشد به اينکه مراد از پدر حضرت امام حسن عسکري عليه السلام باشد که کنيه ايشان ابي محمد بود و کنيه جناب عبدالله و الدر رسول خدا نيز ابي محمد بود چنانچه در ضياء العالمين ذکر کرده و گنجي احتمال سوم داده که شايد اصل و اسم ابيه اسم ابني بود يعني اسم پدر او اسم پسر مناست يعني حسن عليه السلام پس ابني به ابيه اشتباه شده و خبر را تصحيف کردند و واجب است هم در اين جهت جمع بين روايات آنگاه گفته که قول فصل اين است تا آخر انچه گذشت.
[1] مراد سفیان بن عیینه ابو محمد کوفی و سفیان بن سعید الثوری