بيست و سوم و نيز روايت کرده ازسهل بن زياد آدمي از عبد العظيم بن عبد الله حسني که گفت: داخل شدم بر سيد خود علي بن محمد يعني امام علي نقي عليهما السلام. چون نظر حضرت برمن افتاد فرمود: مرحبا به تو اي ابوالقاسم حقا که تو دوست مايي گفتم يابن رسول الله اراده دارم که به تو عرض کنم معالم دين خود را اگر پسنديده تو باشد بر آن ثابت باشم تا آن که ملاقات کنم به خداي خود آن حضرت فرمود که: بيار آن چه داري يا ابا القاسم. گفتم که: مي گويم خداي تبارک و تعالي يکي است و او را مثل و مانند نيست و خارج از دو حد است که آن حد ابطال است و ديگري حد تشبيه و او سبحانه تعالي جسم نيست و صورت نيست و عرض نيست و جوهر نيست بلکه او جل جلاله جسم دهنده جسم ها و صورت بخشنده صورتها وآفريننده اعراض و جوهرها است و پرورگار هر چيزي و مالک و جاعل و محدث آن چيز است و مي گويم که محمد بنده و رسول اوست و خاتم پيغمبران است و نيست پيغمبري بعد از او تا روز قيامت و مي گويم که شريعت او ختم کننده شريعتها است و شريعتي نيست بعد از آن شريعت تا روز قيامت و مي گويم که امام و خليفه و ولي امربعد از او اميرالمومنين علي بن ابيطالب است و بعد از او فرند او حسن و بعد از او حسين پس علي بن الحسين پس محمد بن علي پس جعفر بن محمد پس موسي بن جعفر پس علي بن موسي پس محمد بن علي پس تو اي مولاي من.
امام عليه السلام فرمود که: بعد از من امام و خليفه و ولي امر فرزند من حسن است. پس مردمان را چگونه است عقيده درباره خلف بعد از او؟ گفتم بر چه وجه است آن؟ اي مولاي من. فرمود از آن جهت که نبينند شخص او را و حلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا خروج کند و پر گرداند زمين را از عدل و داد آن چنان که پر شده باشد از جور و ظلم. عبد العظيم سلام الله عليه گفت پس گفتم که: اقرار کردم يعني به امامت حضرت امام حسن و خلف نيز قائل شدم و مي گويم که دوست اين امامان دوست خداست و دشمن ايشان دشمن خدا است و طاعت ايشان يعني فرمانبرداري نمودن ايشان را طاعت و فرمانبرداري خداست و معصيت ايشان يعني نافرماني نمودن ايشان را معصيت و نافرماني خداست و مي گويم که معراج حق است و پرسش در قبر حق است وبهشت حق است و دوزخ حق است و صراط حق است و ميزان حق است و قيامت حق است وآينده است و شکي در آن نيست و خداي تعالي خواهد برانگيخت هر کسي را که در قبرهاست و ميگويم که فرائض واجبه بعد از ولايت و دوستي خدا و رسول و ائمه نماز است و زکوة و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهي از منکر.امام عليه السلام فرمود که اي ابوالقاسم به خدا قسم که اين اعتقاد که تو داري و عرض کردي دين خداست آن ديني که پسنديده است آن را از براي بندگان خود. ثابت باش بر آن که خداي تعالي ثابت بدارد تو را به قول ثابت در حيات دنيا و در آخرت.
بيست و چهارم و نيز روايت کرده از محمد بن عبد الجبار که گفت: گفتم به خواجه و مولاي خود حسن بن علي عليهما السلام که اي فرزند رسول خدا فداي تو گرداند مرا خداوند دوست مي دارم که بدانم اسم امام و حجت بعد از من پسر من است که همنام و هم کنيت رسول خداست و آخرين خلفاي اوست. گفتم کيست او؟ يعني آن امام که پسر تست از که به وجود خواهد آمد؟ فرمود: از دختر پسر قيصر پادشاه روم. بدان و آگاه باش که زود باشد که متولد گردد پس غائب شود از مردمان غائب شدني دراز بعد از آن ظاهر شود و بکشد دجال را و پر کند زمين را از عدل و داد همچنان که پر شده باشد از جور و ظلم. و حلال نيست احدي را که پيش از خروج او، او را به نام و به کنيت او ذکر کند و فرمود صلوات خدا بر او باد.
بيست و پنجم و نيز روايت کرده از احمد بن اسحق بن عبدالله الاشعري که گفت: شنيدم از حضرت امام حسن عسکري عليه السلام که مي گفت حمد و سپاس آن خداوندي را که مرا از دنيا بيرون نبرد تا به من نمود خلف را که بعد ازمن است و شبيه ترين مردمان است به حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم از روي خلق و خلق. محافظت خواهد نمود خداوند تعالي او را در زمان غائب بودنش و بعد از آن او را ظاهر خواهد گردانيد پس پر خواهد کرد زمين را از عدل و داد همچنان که پر شده باشد از ظلم و جور.
بيست و ششم و نيز روايت کرده از محمد بن علي بن حمزه بن الحسين بن عبيد الله بن العباس بن علي بن ابيطالب عليه السلام که گفت: شنيدم از حضرت امام حسن عسکري عليه السلام که مي گفت متولد شد ولي خدا و حجت خدا بر بندگان خدا و خليفه بعد از من ختنه شده در شب نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج در طلوع فجر. اول کسي که او را شست رضوان خازن بهشت بود با جمعي از ملائکه مقربين که او را به آب کوثر سلسبيل شستند بعد از آن شست او را عمه من حکيمه خاتون دختر امام محمد بن علي رضا عليهماالسلام. از محمد بن علي که راوي اين حديث است پرسيدند از مادر صاحب الامر عليه السلام گفت مادرش مليکه بود که در بعضي از روزها او را سوسن و در بعضي از ايام ريحانه مي گفتند و صيقل و نرجس نيز از نامهاي او بود.
بيست و هفتم و نيز روايت کرده از ابراهيم بن محمد بن فارس النيشابوري که گفت: چون عمرو بن عوف والي همت کرد به کشتن من او مردي بود که ميل تمام داشت به کشتن شيعيان پس من خبر يافتم خوفي عظيم بر من غالب شد و اهل و عيال و دوستان خود را وداع کردم و روي به خانه حضرت امام حسن عسکري عليه السلام آوردم که آن حضرت را نيز وداع کنم و اراده گريختن داشتم چون به خانه در آمدم پسري ديدم در پهلوي آن حضرت نشسته بود که رويش چون ماه شب چهارده بود از نور و ضياء او حيران شدم به مرتبه اي که نزديک شد که آنچه در خاطر داشتم فراموش کنم. با من گفت که ابراهيم حاجت گريختن نيست زود باشد که خداي تعالي شر او را از تو کفايت کند.حيرتم زياده شد با امام حسن عليه السلام گفتم فداي تو گردم کيست اين پسر که از ما في الضمير من خبر داد؟ آن حضرت فرمود که او فرزند من و خليفه منست بعد از من و اوست آنکه غائب شود غائب شدني دراز و بعد از پر شدن زمين از جور و ظلم ظاهر شود و پر کند زمين را از عدل و داد. پس از آن حضرت از نام آن سرور پرسيدم فرمود که همنام و هم کنيت پيغمبر است و حلال نيست کسي که به نام و يا به کنيت او را ذکر کند تا زماني که ظاهر سازد خداوند تعالي دولت و سلطنت او را پس پنهان دار اي ابراهيم آنچه ديدي و آنچه شنيدي از ما امروز الا از اهل. پس بر ايشان و آباي کرام ايشان صلوات فرستادم و بيرون آمدم در حالتي که مستضهر به فضل خداي تعالي بودم و وثوق و اعتماد مرا بر آنچه شنيدم از حضرت صاحب الزمان صلوات الله عليه، پس بشارت داد مرا عم من علي بن فارس که معتمد خليفه عباسي برادر خود ابو احمد را فرستاد و امر کرد او را بقتل عمرو بن عوف پس او احمد بن حسين او را گرفت و بند از بند جدا کرد.
بيست و هشتم و نيز روايت کرده از ابو محمد عبد الله بن سعد کاتب که گفت: امام حسن عسکريعليه السلام فرمود که بني اميه و بنيعباس شمشيرهاي خود را بر ما گذاشتن به دو سبب يکي آن که مي دانستند که ايشان را در خلافت حقي نيست و مي ترسيدند از آن که ما دعواي خلافت کنيم و خلافت در جاي خود قرار گيرد. دوم آن که که از اخبار متواتره واقف شده بودند که زوال ملک جابران و ظالمان در دست قائم ما خواهد بود و شک نداشتند در آن که ايشان از ظالمان و جابرانند پس کوشش کردند در کشتن اهل بيت رسول خدا و نيست و نابود کردن نسل آن حضرت از روي طمعي که بود ايشان را به وصول به منع تولد حضرت قائم عليه السلام يا کشتن آن حضرت يعني مبالغه در کشتن اهل بيت رسول خدا مي نمودند با اميد آن که شايد آن حضرت به وجود نيايد يا اگر به وجود آمده باشد کشته شود تا ملک و پادشاهي از دست ايشان به در نرود. پس ابا نمود خداوند متعال که کشف امر آن حضرت نمايد از براي يکي از ظالمان الا آن که تمام مي کردند نور خود را و اگر چه خوش نمي دارند مشرکان.
بيست و نهم و نيز روايت کرده از فضاله بن ايوب از عبد الله بن سنان که گفت: پدرم سوال کرد از حضرت ابي عبدالله جعفر صادق عليه السلام از سلطان عادل آن حضرت فرمود که او آن کسي است که خداي تعالي فرض گردانيده است اطاعت و فرمانبرداري او را بعد از انبياء و مرسلين بر جميع آدميان و جنيان و او سلطاني است بعد از سلطاني تا آن که منتهي شود به سلطان دوازدهم پس مردي از اصحاب آن حضرت گفت که صفت کن از براي ما که ايشان کيستند اي فرزند رسول خدا آن سرور فرمود که ايشان آن کسانند که خداي تعالي در باره ايشان فرموده است که: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم و آن کساني اند که خاتم ايشان کسي است که عيسي عليه السلام در زمان دولت او فرود خواهد آمد از آسمان و نماز خواهد گذارد در خلف او و اوست آن کسي که خواهد کشت دجال را و مفتوح خواهد ساخت خداي تعالي به دست او مشارق و مغارب زمين را و خواهد کشيد پادشاهي و سلطنت او تا به روز قيامت.
مناسب است که ذکر شود در اين جا حديثي که شيخ مذکور روايت کرده از محمد بن ابيعمير و صفوان بن يحيي هر دو از جميل بن دراج از حضرت صادق عليه السلام از پدران خود از اميرالمومنين عليه السلام که آن حضرت فرمود اسلام و سلطان عادل دو برادر توأمند شايسته نيست يکي از آن دو مگر با رفيق و صاحبش اسلام اساس است و سلطان عادل پاسبان و نگاه دارنده آن اساس آن چه آن را اساس نيست منهدم است و آن چه آن را پاسبان نيست نابود و ناچيز است پس از اين جهت که چون رحلت خواهد کرد قائم ما باقي نخواهد ماند اثري از اسلام و چون نماند اثري از اسلام باقي نخوهد ماند اثر از دنيا.