montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

مولف گويد احمد بن اسحق از بزرگان اصحاب ائمه عليهم السلام و صاحب مراتب عاليه در نزد ايشان و از وکلاي ‏معروف بود و کيفيت و وفات او به نحو ديگر نيز ذکر شده که در حيات عسکري عليه السلام بود و حضرت کافور خادم خود را با کفن براي او فرستاد در حلوان و غسل و کفن او به دست کافور يا مانند او شد بي اطلاع کساني که با او بودند. در خبر طولاني سعد بن عبدالله قمي است که با او بود در آن سفروفات کرد و لکن نجاشي از بعضي نقل کرده تضعيف آن خبر را و حلوان همين زهاب معروف است که در راه کرمانشاه ‏است به بغداد و قبر آن معضم در نزديک‏ رودخانه آن قريه آن است به فاصله تقريبا هزار قدم از طرف جنوب و بر آن ‏قبر بناي محقري است خراب و از بي همتي و بي معرفتي اهل ثروت آن اهالي بلکه اهل کرمانشاه و مترددين چنين بي‏ نام و نشان مانده و از هزار نفر زوار يکي به زيارت آن بزرگوار نمي رود با آن که کسي را که امام عليه السلام خادم خود را به طي الارض با کفن براي ‏تجهيز او بفرستد و مسجد معروف قم را به امر امر آن جناب بنا کند و سالها وکيل در آن نواحي باشد بيشتر و بهتر از اين بايد با او رفتار کرد و قبرش را مزار معتبري بايد قرار داد که از برکت صاحب قبر و به توسط او به فيضهاي الهيه برسند.

هجدهم و نيز روايت کرده از ابي محمد عيسي بن محمدجوهري که گفت بيرون رفتم سال دويست وشصت و هشت به طرف مکه معظمه براي حج و قصد من مدينه و صاريا بود چون به قطعيت رسيد نزد ما که صاحب الزمان عليه السلام از عراق عزيمت کرده به مدينه رفتند و نشست در قصري در صاريا در سايه باني که براي آن جناب است درجنب سايه بان پدرش ابي محمد عليه السلام و داخل مي شود بر او قومي از خاصه شيعيانش. پس بيرون رفتم بعد ازآن که سي حج کرده بودم به قصد حج در اين سال و به اشتياق لقاي آن حضرت در صاريا پس ناخوش شدم در حالتي که از قيد (قلعه اي است در مکه) بيرون آمد پس قلبم تعلقي پيدا کرد و مايل شد به ماهي و شير و خرما.

چون وارد مدينه شدم ملاقات کردم برادران خود را در آن جا پس بشارت دادند مرا به ظهور آن جناب در صاريا پس چون مشرف شدم بر آن وادي چند بز لاغر ديدم که داخل قصر شدند. پس ايستادم منتظر امر بودم تا آن که نماز مغرب و عشا را کردم و من دعا و تضرع و مسئلت مي کردم که ناگاه ديدم بدر خادم صيحه زد بر من که اي عيسي بن مهدي جوهري جنبلاني پس تکبير و تهليلش گفتم و خداي تعالي را ستايش بسيار کردم و ثنا نمودم چون داخل شدم ‏در صحن قصر خواني را ديدم در آنجا گذاشته پس خادم مرا به آنجا برد و برسر آن خوان نشانيد و به من گفت مولاي ‏تو مي فرمايد. بخور آنچه را که در حالت مرض خود ميل کرده بودي چون از قيد بيرون آمدي پس در نفس خود گفتم مرا همين برهان بس است و من چگونه بخورم و حال که سيد و موالي خود را نديدم پس مرا آواز داد که بخور اي‏ عيسي مرا خواهي ديد. نشستم با مائده‏ ديدم بر آن ماهي گرمي بود که جوش مي خورد و در جنب او خرمايي بود شبيه ترين خرماها به خرماي ما که در جنبلا بود و در جنب تمر شير بود.

در نفس خود گفتم من عليلم و غذا ماهي و شير و خرما پس به من صيحه زد که اي عيسي آيا شک کردي در امر ما پس تو داناتري‏ به آنچه تو را ضرر يا نفع مي رساند.گريستم و از خداي طلب آمرزش کردم و از جميع آنها خوردم و چون دست خود را از آن خوان بر مي داشتم جاي دستم مبين نبود و يافتم آن غذا را پاکيزه تر طعامي که در دنيا خورده بودم. زياد از آن خوردم تا آن که شرم کردم پس مرا آواز داد که حيا مکن اي عيسي که آن از طعام جنت است دست مخلوقي آن‏ را نساخته پس خوردم و ديدم نفس خود را که از خوردن آن باز نمي ايستد. گفتم اي مولاي من مرا کافي است. آواز کرد مرا که بيا به نزد من پس درنفس خود گفتم مولاي خود را ملاقات کنم و حال آنکه دست خود را نشسته‏ام پس مرا آواز کرد که اي عيسي آيا در دست تو چرک است؟

پس دست خود را بوييدم ‏و ديم که از مشک و کافور خوشبوتر است. نزديک آن جناب رفتم شخصي نمايان شد براي من که چشمم خيره شد از نور او و ترسيدم به نحوي که گمان کردم عقلم مختلط شده. فرمود اي عيسي نبود براي ‏شماها که مرا ببيند اگر نبودند مکذبان که مي گويند کجاست او؟ کي بوده؟ کجا متولد شده؟ کي او را ديده؟ و چه بيرون آمده از جانب او به سوي شما؟ و به چه چيزخبر داده شما را؟ و چه معجزه شما را نمايانده؟ آگاه باش قسم به خدا که دفع کردند اميرالمومنين عليه السلام ‏را با آنچه ديدند از آن جناب و مقدم داشتند بر آن جناب و با او کيد کردند و او را کشتند و چنين کردند با پدران ‏من و تصديق نکردند ايشان را و نسبت دادند ايشان را به سحر و کهانت و خدمت جن تا اين که فرمود اي عيسي خبر ده دوستان ما را به آنچه ديدي و حذر کن از اين که خبر دهي دشمنان ما را سلب شود از تو ايمان پس گفتم اي مولاي من دعا کن براي من به ثبات فرمود اگر خداوند تو را ثابت نکرده بود مرا نمي ديدي پس برو به حج خود با رشد و هدايت پس بيرون آمدم. و من‏ از همه مردم بيشتر حمد و شکر مي کردم.

نوزدهم شيخ محدث فقيه عماد الدين ابو جعفر بن محمد بن علي بن محمد طوسي مشهدي معاصر ابن شهر آشوب در کتاب ثاقب المناقب روايت کرده از جعفر بن احمد گفت مرا طلبيد ابو جعفرمحمد بن عثمان پس دو جامه نشانه دار به من داد با کيسه اي که در آن چند درهمي بود پس به من گفت محتاجيم که تو خود بروي به واسط در اين وقت و بدهي آن چه من به تو دادم به اول کسي‏ که ملاقات مي کني او را آن گاه که از کشتي در آمدي به واسط گفت مرا ازين غم شديدي پيدا شد و گفتم مثل مني را براي چنين امري مي فرستد و روانه مي کند اين چيز اندک را پس رفتم به واسط و از کشتي در آمدم پس اول کسي را که ملاقات کردم سوال کردم ازو از حال حسن بن قطاه صيدلاني وکيل وقف به واسط. گفت من همانم تو کيستي؟ گفتم ‏ابو جعفر عمري تو را سلام مي رساند واين دو جامه و اين کيسه را داده که تسليم کنم به تو پس گفت الحمد لله پس به درستي که محمد بن عبدالله حائري وفات کرد و من بيرون آمدم براي اصلاح‏ کفن او پس جامه را گشود ديد که در آن ‏چه را به او احتياج دارد از حبر و کافور موجود است و در آن کيسه کرايه حمالهاست و اجرت حفار. گفت پس تشييع‏ کرديم جنازه او را و برگشتيم.

بيستم‏ و نيز روايت کرده از محمد بن شاذان بن نعيم گفت مالي به هديه فرستادم و شرح نکردم که از جانب کيست پس جواب آمد که رسيد چنين و چنين از مال فلان بن فلان و از مال فلان فلان قدر.

بيست و يکم و نيز روايت کرده از ابو العباس کوفي که گفت مردي‏ مالي حمل کرد که آن را برسناد و دوست‏ داشت که واقف شود بر دلالتي يعني به معجزه اي. توقيع بيرون آمد که اگر طلب کني رشد را ارشاد خواهي يافت و اگر جستجو کني مي يابي مي گويد مولاي تو که حمل کن مال را. آن مرد گفت: بيرون آوردم از آن چه با من بود شش اشرفي نکشيده و باقي را حمل کردم. توقيع صادر شد که اي فلان وزن ‏کن آن شش اشرفي را که بيرون آوردي بي ‏وزن و وزن آن شش مثقال و پنج دانگ و حبه و نصف حبه است. آن مرد گفت وزن کردم اشرفيها را و ديدم چنان است که فرمود.

بيست و دوم و نيز روارت کرده‏از اسحق بن جامد کاتب گفت که در قم مرد بزاز مومني بود و او شريک مرجئه داشت يعني از اهل سنت يا طائفه اي ازايشان. جامه نفيسي به دست ايشان افتاد آن مومن گفت اين جامه صلاحيت دارد براي مولاي من آن شريک گفت من مولاي تو را نمي شناسم لکن هر چه مي خواهي با اين جامه بکن. چون آن جامه ‏به حضرت رسيد آن را از طرف طول نصف کردند و نصف آن را برداشتند و نصف ديگر را رد کردند و فرمودند ما را حاجتي نيست در ما مرجئي.

بيست و سوم‏ و نيز روايت کرده از محمد بن الحسن صيرفي که گفت اراده کردم که به حج بروم و با من مالي بود که بعضي از آن ‏طلا و بعضي نقره بود. آنچه طلا داشتم و نقره گداخته و سبيکه کردم و اين مالها را به او داده بودند که تسليم شيخ ابي القاسم حسين بن روح کند. گفت چون به سرخس رسيدم خيمه خود را بر پا کردم در جايي که در آن رمل بود و مشغول شدم به جدا کردن طلا و نقره. يکي از آن سکه ها افتاد و در رمل فرو رفت و من نمي دانستم. گفت: چون به همدان رسيدم باز آن قطعه ها طلا و نقره را جدا کردم به قصد اهتمام در حفظ آنها نيافتم يکي از آنها را که وزنش صد و سه مثقال بود يا نود و سه مثقال. از مال خود به وزن آن سکه اي ساختم به جاي آن و آن را در ميان آن طلا و نقر گذاشتم. چون وارد بغداد شدم رفتم به نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح و تسليم کرد به او آنچه با من بود از قطعات طلا ونقره. دست خود را دراز کرد در ميان آن سکه ها به سوي آن سکه اي که من ريخته بودم آن را از مال خود، بدل آنچه از من مفقود شده بود، آن را جانب من انداخت و گفت اين سکه از آن ما نيست و سکه ما که گم کردي آن را در سرخس است در آن مکان که خيمه خود را زدي در رمل پس برگرد به مکان خود و فرود آي در هما جا که فرود آمده بودي و طلب کن سکه را در آن جا در زير رمل آن را خواهي يافت بزودي مراجعت مي کني و به سوي ما و مرا نخواهي ديد گفت: برگشتم به سرخس و فرود آمدم درهمان جا که منزل کرده بودم و سکه را يافتم و برگشتم به بلد خود چون سال ديگر شد متوجه بغداد شدم و با من بود آن سکه پس داخل بغداد شدم در وقتي که ‏شيخ ابو القاسم حسين بن روح وفات کرده بود و ملاقات کردم ابو الحسن بن‏علي محمد سمري را و سکه را به او تسليم کردم.

بيست و چهارم و نيز روايت کرده از حسين بن علي بن محمد قمي معروف به ابي (بابن ظ) علي بغدادي، گفت: در بخارا بودم، شخصي‏ که معروف بود به ابن خار شير، ده قطعه طلا داد و امر کرد مرا که تسليم‏ کنم آنها را در بغداد به شيخ ابي القاسم حسين بن روح قدس الله سره. پس حمل کردم آنها را با خود. چون رسيدم به مغازه آمويه، يکي از آن سکه ها مفقود شد از من و عالم نشدم به آن تا آن که داخل بغداد شدم و سکه‏ها را بيرون آوردم که تسليم آن جناب کنم پس ديدم که يکي از آنها از من مفقود شده پس سکه اي به وزن آن خريدم ‏و به آن نه اضافه نمودم آن گاه داخل شدم بر شيخ ابي القاسم در بغداد و آن ‏سکه ها را نزدش گذاردم پس فرمود بگيراين سکه را و آن را که گم کردي رسيد به ما و او اين است آن گاه بيرون آورد آن سکه را که مفقود شد از من درمغازه آمويه پس نظر کردم در آن شناختم آن را.

بيست و پنجم: و نيز روايت کرده از حسين بن علي مذکور که گفت زني از من سوال کرد که وکيل مولاي ما کيست پس بعضي از قميين گفتند به او که او ابو القاسم بن روحست و او را به آن زن معرفي کردند. پس داخل شد در نزد شيخ و من در نزد آن جناب بودم پس گفت اي شيخ چه با من‏است؟ فرمود با ژتو هر چه هست آن را در دجله بينداز. پس انداخت آن را و برگشت و آمد نزد ابي القاسم روحي و من بودم نزد او. ابو القاسم به مملوک خود فرمود که بيرون بياور حقه را براي ما. حقه را به نزد او آورد وي به آن زن فرمود اين حقه اي است که با تو بود و انداختي در دجله. گفت آري. فرمود: خبر دهم تو را به آنچه در آن است يا تو خبر مي دهي مرا؟ گفت بلکه تو خبرده مرا فرمود: در اين حقه يک جفت دستينه است از طلا و حلقه بزرگي که در آن گوهري است و دو حلقه صغير که در آن گوهري است و دو انگشتري يکي فيروزه و ديگري عقيق و امر چنان بود که فرمود. چيزي را واگذار نکرد. پس‏ حقه را باز کرد و آنچه در آن بود بر من معرض داشت و زن نظر کرد به آن پس گفت اين بعينه همان است که من برداشته بودم و در دجله انداختم. پس ‏من و آن زن از شعف ديدن اين معجزه بي‏ خود شديم. ابن بغدادي، حسين مذکور بعد از ذکر اين حديث و حديث سابق گفت ‏شهادت مي دهم در نزد خداوند روز قيامت در آن چه خبر دادم به آن که به‏همان نحو است که ذکر کردم نه زيان کردم در آن و نه کم کردم و سوگند خورد به ائمه اثني عشر عليهم السلام که راست گفتم در آن نه افزوده ام بر آن و نه کم نمودم از آن.

بيست و ششم: و نيز روايت کرده از ابي محمد بن حسن ‏بن احمد کاتب او گفت در مدينه بودم (ظاهرا مراد مدينة السلام باشد يعني بغداد - منه) در آن سالي که وفات کرد در آن سال شيخ علي بن محمد سمري. پس حاضر شدم نزد او قبل از وفات او به چند روز. پس بيرون آمد به سوي او از صاحب الامر عليه السلام توقيعي که نسخه آن اين بود:


شرح حال احمدبن اسحاق بنا کننده مسجد معروف امام در قم


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1