montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

بسم الله الرحمن الرحيم

اي علي بن محمد سمري: خداوندعظيم نمايد اجر تو را و اجر برادران تو را در دوري تو زيرا که تو وفات خواهي کرد تا شش روز ديگر و جمع کن امر خود را و وصيت مکن به احدي کن بنشيند به جاي تو بعد از وفات تو. پس به درستي که واقع شد غيبت عامه و ظهوري نيست مگر به اذن خداي تعالي. و اين بعد از طول مدت و قساوه دلها و پر شدن زمين از ستم خواهد بود. زود است که مي آيند هفتاد نفر از کساني که دعوي مشاهده مي کنند پيش از خروج سفياني و صيحه و او کاذب و مفتري است‏ و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. گفت نسخه کرديم اين توقيع را و بيرون رفتيم از نزد او. چون روز ششم شد برگشتيم به نزد او و او در حال احتضار بود. به او گفتند وصي‏ تو کيست بعد از تو پس گفتم از براي خداوند امري است که آن را به آخر مي رساند و وفات کرد رحمه الله و اين آخر کلام او بود.

بيست و هفتم: و نيز روايت کرده از احمد بن فارس اديب ‏که گفت شنيدم در بغداد حکايتي که حکايت کردم آن را براي بعضي از اخوان ‏خود چنانچه شنيده بودم. پس در خواست ‏کرد از من که آن را به خط خود بنويستم و نتوانستم او را مخالفت کنم ‏و آن چنان است که در همدان طائفه اي هستند که ايشان را بني راشد مي گويند: همه ايشان شيعه اند ومذهب ايشان مذهب اهل امامت است پس سوال کردم از ايشان از سبب تشيع ايشان بين اهل همدان. شيخي از ايشان که در او آثارصلاح بود و هيئت نيکويي داشت گفت سبب‏آن اين است که جد ما به حج رفت و چون ‏از حج فارغ شد و چند منزل از باديه را طي کرد مي گويد ميل کردم که فرود آيم و قدري پياده راه روم و چنين کردم تا آن که خسته شدم.ايستادم و گفتم اندکي مي خوابم چون قافله آمد بر مي خيزم، پس بيدار نشدم مگر به حرارت آفتاب و کسي را نديدم. وحشت کردم و نه راه را ديدم و نه اثر قافله را پس توکل کردم بر خداوند تبارک و تعالي و گفتم متوجه مي شوم به سمت مقابل خود و قدري راه رفتم پس‏ رسيدم به زمين سبزه را که پاکيزه ترين خاکهاست و نگاه کردم در وسط آن زمين به قصري که لمعان داشت مانند شمشير. گفتم کاش مي دانستم اين قصر را که هرگز نديده و نشنيده بودم، به ‏سمت آن رفتم چون به در قصر رسيدم دو خادم را ديدم که جامه سفيد داشتند، سلام کردم بر ايشان، نيکو جواب دادند و گفتند بنشين که به تو خيري رسيده و يکي از آنها برخاست و رفت. چند نگذشت که بيرون آمد و گفت برخيز داخل شو. برخاستم و داخل قصري شدم که به خوبي آن نديده بودم و نه به ضياء آن. خادم پيش افتاد و پرده اي را که بر در خانه آويخته بود بلند کرد. آن گاه به من گفت داخل شو. داخل خانه شدم. جواني را ديدم که در وسط خانه نشسته و از بالاي سر او از سقف شمشيري طولاني معلق است که نزديک ‏بود ته شمشير به سر او برسد و گويا آن جوان ماهي است که مي درخشد در تاريکي.

سلام کردم و جواب سلام داد با لطف کلام و احسن آن گاه فرمود آيا مي داني من کيستم، گفتم نه. فرمود منم قائم از آل محمد عليهم السلام منم کن که خروج مي کنم در آخر الزمان ‏به اين شمشير و اشاره کرد به آن و پرمي کنم زمين را از عدل چنانچه پر شده‏از جور پس به رو در افتادم و صورت به خاک ماليدم. فرمود مکن و سر بلند کن ‏تو فلاني از شهري که در جبل است که آن را همدان مي گويند. گفتم راست فرمودي اي مولاي من فرمود: آيا مي خواهي برگردي به سوي بلد خود؟ گفتم آري اي مولاي من و مايلم بشارت دهم ايشان را به آنچه خداوند لطف فرمود به من. پس به خادمي اشاره کرد دست مرا گرفت و کيسه اي به من داد و مرا بيرون برد و چند گامي رفتيم. پس نگاه کردم به سايه ها و درختان و منارها و مساجد. خادم گفت اين بلد را مي شناسي؟ گفتم: در نزديکي بلد ما بلدي است که آن را اسدآباد مي گويند و اين شبيه به آن است. گفت اين اسدآباد است: برو به سلامت. پس ملتفت شدم و ديگر او را نديدم و ديدم در کيسه چهل يا پنجاه اشرفي بود. وارد همدان شدم و اهل خود را جمع کردم و ايشان را بشارت دادم به آن چه ‏خداوند براي من ميسر فرمود. و پيوسته در خير بوديم تا از آن اشرفيها چيزي باقي بود.

بيست و هشتم: و نيز روايت کرده از علي بن سنان موصلي از پدرش که گفت چون حضرت ابو محمد عليه السلام وفات کرد جماعتي وارد شد از قم و بلاد جبل با اموالي که مي آوردند حسب رسم و ايشان را خبري نبود از فوت آن حضرت. پس چون رسيدند به سر من راي و سوال کردند از آن جناب، به آنها گفتند که وفات کرده. گفتند: پس از او کيست؟ گفتند: جعفر برادرش. پس از او سوال کردند گفتند براي سير و تنزه بيرون رفته و در زورقي نشسته در دجله شرب خمر مي کند و با اوست سرودها . پس آن قوم بايکديگر مشورت کردند و گفتند اين صفت امام نيست. بعضي از ايشان گفتند برويم و اين اموال را برگردانيم به صاحبانشان. ابوالعباس محمد بن احمد بن جعفر حميري قمي گفت تامل کنيد تا اين مرد برگردد و درامر او تفحص کنيم. چون برگشت داخل شدند بر او و سلام کردند و گفتند اي سيد ما، ما از اهل قم هستيم در ما جماعتي از شيعه و غير شيعه اند و ما حمل مي کرديم براي سيد خود ابو محمد عليه السلام اموالي. گفت کجاست آن مالها؟ گفتيم با ماست. گفت تحويل نماييد آن را به نزد من. گفتند براي اين اموال جسري است که راه به آن است. گفت: آن چيست؟ گفتند: اين اموال جمع مي شود و از عامه شيعه در او دينارها و دو دينار هست که جمع مي کنند آن را در کيسه و سر آن را مهر مي کنند و ما هر وقت که مالها را مي آورديم سيد ما مي فرمود که همه مال فلان مقدار است از فلان اين مقدار و از نزد فلان آن قدر تا آن که تمام نامهاي مردم را مي برد و مي فرمود که ‏بر نقش مهر چيست.

جعفر گفت: دروغ مي گوييد و بر برادرم مي بنديد چيزي را که نمي کرد. اين علم غيب است. پس آن قوم چون سخن جعفر را شنيدند بعضي به بعضي نگاه کردند. پس گفت اين مال را برداريد به نزد من آريد.گفتند ما قومي هستيم که ما را اجاره کردند. ما آن را ديده بوديم از سيد خود حسن عليه السلام اگر تو امامي آن‏ مالها را براي ما وصف کن و گر نه به صاحبانش بر مي گردانيم هر چه مي خواهند در آن مالها بکنند. گفت پس جعفر رفت‏ نزد خليفه و او در سر من راي بود از ايشان شکايت کرد. چون در نزد خليفه حاضر شدند خليفه به ايشان گفت اين اموال را بدهيد به جعفر. گفتند: اصلح الله الخليفه: ما جماعتي مزدوريم و وکيل ارباب اين اموال و اينها از جماعتي است و ما را امر کردند که تسليم نکنيم آنها را مگر به‏علامت و دلالتي که عادت بر همين جاري‏ شده بود با ابي محمد عليه السلام. خليفه گفت چه بود آن دلالتي که با ابي محمد عليه السلام بود. قوم گفتند که وصف مي کرد براي ما اشرفيها را و صاحبان آن را و اموال را و مقدار آن را. پس چون چنين مي کرد مالها را به او تسليم مي کرديم و چند مرتبه بر او وارد شديم و اين بود علامت ما با او و حال وفات کرده پس اگر اين مرد صاحب اين امر است پس به پا دارد براي ما آن چه را به پا مي داشت براي ما برادر او و الا مال را بر مي گردانيم به صاحبانش که آن را فرستادند به توسط ما. جعفر گفت يا اميرالمومنين اينها قومي دروغگويند و بر برادرم دروغ مي بندند و اين علم غيب است. خليفه گفت‏ اين قوم رسولانند و ما علي الرسول الا البلاغ.

پس جعفر مبهوت شد و جوابي نيافت و آن جماعت گفتند که اميرالمومنين بر ما احسان کند و فرمان دهد به کسي که ما را بدرقه کند تا از اين بلد بيرون رويم پس به نقيبي امر کرد ايشان را بيرون کرد چون از بلد بيرون رفتند پسري به نزد ايشان آمد که نيکوترين مردم بود در صورت گويا خادمست پس ايشان را آواز داد که اي فلان پسر فلان اجابت کنيد مولاي خود را. پس به او گفتند تو مولاي مايي گفت معاذ الله من بنده مولاي شمايم. برويد به نزد آن جناب. گفت که با او رفتيم تا آن که داخل شد به خانه مولاي ما امام حسن عليه السلام. پس ديديم فرزند او قائم را بر سريري نشسته که گويا پاره ماه است و بر بدن‏ مبارکش جامه سبزي بود. سلام کرديم بر آن جناب و سلام ما رد کرد.

آن گاه فرمود همه مال فلان قدر است و مال فلان چنين است و پيوسته وصف مي کرد تا آن که جمع مال را وصف کرد و وصف کرد جامه هاي ما را و سواري ما را و آنچه با ما بود از چهار پايان. پس افتاديم به سجده براي خداي تعالي و زمين را در پيش روي او بوسيديم. آن گاه سوال کرديم از هر چه مي خواستيم و او جواب داد. اموال را حمل کرديم به سوي آن جناب و ما را امر فرمود که‏ ديگر چيزي به سوي سر من راي حمل نکنيم و تا براي ما شخصي را در بغداد منصوب فرمايد که اموال را به نزد او حمل کنيم و از نزد او توقيعات بيرون بيايد. گفتند پس از نزد آن جناب مراجعت کرديم و عطا فرمود ابو العباس ‏محمد بن جعفر حميري قمي مقداري از حنوط و کفن و به او فرمود خداوند بزرگ نمايد اجر او را در نفس تو. راوي گفت چون ابو العباس به عقبه همدان رسيد تب کرد و وفات نمود و بعد از آن اموال حمل مي شد به بغداد نزد منصوبان و بيرون مي آمد از نزد ايشان‏ توقيعات.

بيست و نهم: و نيز روايت کرده از محمد بن صالح که گفت: نوشتم ‏و سوال کردم از آن حضرت دعا از براي باواشاله و او را عبد العزيز حبس کرده بود و رخصت خواستم در کنيزکي که ‏از او طلب فرزند بکنم. جواب رسيد که فرزند بخواه از آن جاريه و مي کند خداوند آنچه را که مي خواهد و محبوس را خداوند خلاص مي کند و از کنيز فرزند خواستم پس فرزند آورد و مرد محبوس خلاص شد روزي که توقيع بيرون آمد.

سي ام: و نيز روايت کرده از محمد بن صالح و او از وکلاست گفت خبر داد مرا ابو جعفر و گفت براي من فرزندي متولد شد پس نوشتم و رخصت خواستم در ختنه کردن او در روز هفتم يا هشتم.پس چيزي ننوشت‏ پس نوشتم و خبر داد به مردن او پس مرقوم فرمود که هر آينه بزودي به جاي‏ او مي آيد غير او و غير او نام او را بگذار احمد و نام بعد از او جعفر پس آمد چنانچه فرموده بود.

سي و يکم: و نيز روايت کرده از محمد بن صالح از ابي جعفر گفت زني در نهاني تزويج کردم. پس چون با او مواقعه کردم حامله شد و دختري آورد دلتنگ شدم و نوشتم وشکايت کردم. جواب رسيد زود است که از او آسوده شوي. چهار سال ماند و مرد پس توقيع رسيد که خداي تعالي صاحب تحمل و وقار است و شما تعجيل مي‏کنيد.

سي و دوم: و نيز روايت کرده از ابي محمد حسن بن وجنا که گفت من در سجده بودم در تحت ناودان يعني ناودان کعبه معظمه در حج پنجاه و چهارم بعد از نماز عشا و من تضرع مي کردم در دعا که ديدم کسي مرا حرکت مي‏ دهد: پس فرمود اي حسن بن وجنا. گفت ‏برخاستم ديدم کنيزک زرد چهره لاغر اندامي است که گمان کردم چهل ساله و فوق آن است. در پيش روي من به راه افتاد و من سوال نکردم او را از چيزي ‏تا آن که آمد در خانه خديجه و در آن جا اطاقي بود که در وسط آن ديوار بود و در آن پلکاني بود که از آنجا بالا مي رفتند. آن کنيزک بالا رفت و آوازي آمد اي حسن بالا بيا من بالا رفتم و ايستادم در نزد در. پس صاحب الزمان عليه السلام فرمود اي حسن آيا پنداشتي تو بر ما مخفي بودي؟ والله هيچ وقتي در حج خود نبودي مگر آن که من با تو بودم پس سخت بيهوش شدم و به رو افتادم پس برخاستم، فرمود به من اي حسن ملازم باش در مدينه خانه جعفر بن محمد عليه السلام ‏و تو را مهموم نکند طعام تو و نه شراب تو و نه آنچه به آن عورت خود رابپوشاني. آن گاه دفتري به من عطا فرمود که در آن بود دعاي فرج و صلوات ‏بر آن حضرت و فرمود به اين دعا، پس دعا بخوان و چنين صلوات بفرست بر من و نده آن را مگر به اولياي من. پس به درستي که خداوند عزوجل تو را توفيق عطا مي فرمايد.گفتم اي مولاي من ترا بعد از اين نخواهم ديد فرمود اي حسن هرگاه خداي تعالي بخواهد. حسن گفت پس از حج خود برگشتم و ملازم شدم خانه جعفر بن محمد عليه السلام را و من بيرون مي رفتم از آن خانه و بر نمي گشتم به سوي آن مگر براي سه حاجت از براي تجديد وضو يا از براي خوابيدن يا از براي افطار کردن. هر زماني که داخل مي شدم به خانه خود وقت افطار کوزه خود را پر از آب مي ديدم و بر بالاي آن گرده ناني بود و بربالاي آن نان آنچه را که آن روز نفسم ميل کرده بود به آن. آن را مي خوردم و مرا کافي بود و لباس زمستاني در وقت زمستان و لباس تابستاني در تابستان و من آب به‏خانه مي بردم در روز و در خانه مي پاشيدم و کوزه را خالي مي گذاشتم و طعام مي آوردم و مرا حاجتي به آن نبود پس مي گرفتم و آن را تصدق مي دادم تا آن که آگاه نشود بر آن مطلب کسي که با من بود.

سي و سوم: علم الهدي سيد مرتضي ره چنانچه بعضي نسبت دادند با شيخ جليل حسين بن عبد الوهاب معاصر سيد چنانچه فاضل خبير ميرزا عبد الله اصفهاني در رياض تصريح کرده و شواهد براي آن ذکر نموده: در کتاب عيون المعجزات روايت کرده از حسن بن جعفر قزويني که‏ گفت وفات کرد يکي از برادران از اهل فانيم بدون وصيت و در نزد او مالي بود که اذن کرده بود و کسي از ورثه آن را نمي دانست. پس نوشت به ناحيه مقدسه و سوال نمود از آن دفينه. توقيع شريف رسيد که مال در خانه در اطاق آن در موضع فلاني و آن فلان مقدار است پس آن مکان را کندند و مال‏ را بيرون آوردند.

سي و چهارم: و نيز روايت کرده از محمد بن جعفر که گفت بيرون رفت يکي از برادران ما به عزم عسکر يعني سر من راي براي امري از امور، گفت پس وارد عسکر شدم‏ و من ايستاده بودم در حال نماز که ديدم مردي آمد و کيسه‏اي مهر کرده در پيش روي من گذاشت و من نماز مي کردم. چون از نماز فارغ شدم و مهر آن کيسه را شکستم، ديدم در آن رقعه اي است که شرح شده در آن آنچه من براي آن بيرون آمده بود پس از عسکر مراجعت‏ کردم.

سي و پنجم: و نيز روايت کرده ‏از محمد بن احمد که گفت شکايت کردم از يکي از همسايگان خود متاذي بودم و ازو و از شر او ايمن نبودم. توقيع ‏مبارک صادر شد که بزودي کفايت امر او از توخواهد شد پس خداي تعالي منت گذاشت برمن به مردن او در روز دوم.

سي و ششم: و نيز روايت کرده از ابي محمد ثمالي گفت نوشتم براي دو مقصد و خواستم که بنويسم در مقصد سوم خود پس‏ در نفس خود گفتم شايد آن جناب صلوات الله عليه اين را کراهت داشته باشد.پس توقيع شريف رسيد در آن دو مقصود ودر آن مقصد سوم که در نفس خود پنهان کردم و آن را ننوشتم.

سي و هفتم: ونيز روايت کرده از حسن بن عنيف از پدرش که گفت حمل کرديم حرم را از مدينه به سوي ناحيه مقدسه و با آن حرم دو خادم بود چون به کوفه رسيديم يکي از آن دو خادم در نهاني مسکر خوردن و ما بر آن واقف نشده بوديم. توقيع رسيد به رد کردن آن خادم که مسکر نوشيده، پس آن خادم را از کوفه ‏برگردانديم و به او خدمتي رجوع نکرديم.

سي و هشتم: و نيز روايت کرده که توقيعي رسيد در باره احمد بن‏ عبد العزيز که او مرتد شده. متبين شد ارتداد او بعد از وصول توقيع به يازده روز.

سي و نهم: و نيز روايت کرده از علي بن محمد صيمري که نوشت وسوال کفني کرد. آن حضرت نوشت به او که تو محتاج مي شوي به آن در سنه هشتاد و اما دو جامه براي او فرستاد پس وفات کرد (ره) در سنه هشتاد.

چهلم: حسين بن حمدان حضيني در کتاب خود روايت کرده از ابي علي و ابي عبدالله بن علي المهدي از محمد بن عبد السلم از محمد بن نيشابوري از ابي الحسن احمد بن الحسن از عبدالله از يزيد غلام احمد بن الحسن که گفت وارد جبل شدم و من قائل به امامت نبودم و ايشان را دوست مي داشتم تا اينکه يزيد بن عبدالله مرد و او از موالي ابي محمد صلي الله عليه و آله و سلم بود از جبل کوتکين.

وصيت کرد به من که بدهم اسب تازي که داشت با شمشير و کمربند او را به صاحب الزمان عليه السلام. ترسيدم که اگر اين کار را بکنم برسد به من اذيتي از طرف اتباع اذکوتکين. پس آن اسب و شمشير و کمربند را قيمت کردم به هفتصد اشرفي بر ذمه خود که آنها را برداشتم که تسليم اذکوتکين بکنم اما توقيع مبارک‏ وراد شد بر من از عراق که بفرست به سوي ما هفتصد اشرفي قيمت اسب و شمشير و کمربند را و من قسم به خداوند که به احدي نگفته بودم پس آن را فرستادم‏ از مال خود. مولف گويد که اين حکايت راکليني و شيخ مفيد در ارشاد و شيخ طوسي در غيبت به همين نحو نقل کرده اند و اسم غلام را بدر گفتند و لکن در دلائل طبري و فرج الهموم سيد علي بن طاووس در خبري طولاني و نيز در جاهاي ديگر مختصرا نقل کرده اند که صاحب اين قضيه احمد بن حسن ابن ابي الحسن مادراني آقاي آن غلام است و اومنشي اذکوتکين بود که از امراي ترک بود از جانب بني عباس در شهر ري و يزيد بن عبد الله که از مواليان بود در شهر زور که از بلاد جبل است استقلالي داشت.

پس اذکوتکين بر سر ولايت او رفت و با او جنگ کرد و شهر او را و اموال او را به تصرف در آورد و اين مادراني متولي ثبت و ضبط آن اموال بود و چون نتوانست آن اسب و شمشير را پنهان کند بر ذمه گرفت به هزار اشرفي و در ري توقيع مبارک به توسط ابو الحسن اسدي به او رسيد و اين مادراني را حکايت لطيفه اي ديگر است که دلالت در جلال و عظمت دنيوي و اخروي او مي کند و آية الله علامه درکتاب منهاج الصلاح آن را از احمد بن محمد بن خالد برقي نقل کرده و ما هر دو را در اواخر باب نهم کتاب کلمه طيبه نقل کرديم رجوع به آن خالي از فائده نيست و مخفي نماند که غالب اين ‏معجزات مذکوره در کتب ديگر به اسانيد ديگر موجود است و در باب اول و دوم بلکه چهارم و پنجم جمله اي از معجزات ‏آن حضرت گذشت و در ابواب آينده بسياري از آن بيايد بلکه بعد از اثبات وجود و بقاي آن ذات مقدس احتياجي به ذکر معجزه نيست چه نفس بقا و طول عمر آن جناب از اعظم آيات الهيه و براهين قطعيه است و آن را که‏آن معجزه باهره متواتره کافي نباشد از ساير معجزات حظي نبرد و عدم کفايت ‏از روي قلت اطلاع و تتبع مطان اسباب ثبوت آن است که محتاج به اندک حرکت ورنجي است که راحت طلبان از آن فرار کنند تمام شد.


توقیع امام عصر علیه السلام به علی بن محمد سمری


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1