البته آن که راضي شده به مبادله آن مائده سماويه و به هر خسيس و دون داخل شود در زمره فذرهم في غمزيهم حتی حین[1]، و مخفي نماند که اين حکايات که ذکر مي شود بر دو قسم است:
اول آن که در حکايت قرينه سابقه يا مقارنه يا لاحقه موجود است بر اين که صاحب آن حکايت امام عصر صاحب الزمان صلوات الله عليه است که اصل غرض از ذکر از حکايت است.
دوم آن که در اصل حکايت قرينه بر آن مطلب نيست بلکه متضمن است که درمانده يا وامانده در بياباني مثلا مضطر و ناچار شد استغانه کرد يا نکرد که کسي او را به نحو خارق عادت نجات داد مثل حکايت هفتم و هشتم و سي و ششم و چهل و هفتم و پنجاه و هشتم و شصت و ششم و هفتادم و هفتاد و ششم و نود و چهارم و در سه حکايت ديگر که قريب است به اين حکايات و بسا هست تو هم رود در اينها که شايد آن شخص يکي از ابدال و اوليا باشد نه امام زمان عليه السلام و صدور کرامات و خوارق عادات از غير حجج جايز و پيوسته هر طايفه براي علماي صلحا و اتقيا و زهاد خود نقل مي کنند پس ذکر آنها در خلال اين باب نامناسب است و لکن ما:
اولا متابعت نموديم بزرگان اصحاب خود را که امثالآن قضايا را در باب کساني که در غيبت کبري شرفياب شدند نقل فرمودند.
ثانيا در باب هشتم انشاء الله تعالي ثابت خواهيم نمود که داد رسي درماندگان و فرياد رسي بيچارگان يکي از مناصب الهيه آن جناب است که مظلوم مستغيث را اغاثه کند و ملهوف مضطر رااعانت فرمايد.
ثالثا بر فرض که آن مغيث شخص آن جناب نباشد ناچار بايد يکي از خواص و مواليان مخصوصه آن جناب باشد پس مضطر اگر خود آن حضرت را نديده کسي را ديده که به خدمت آن جناب رسيده و از براي اثباب مطلوب کافي است.
رابعا بر فرض تسليم آنکه از آنها نيز نباشد دلالت کند بر حقيقت مذهب اماميه چه آن شخص که لابد از مسلمين است اگر امامي نباشد اماميه را کافر و قتل ايشان را واجب داند و جزيه نيز از ايشان مانند اهل کتاب نگيرد پس چگونه در مهالک چنين شخصي را به نحو خارق عادت نجات دهد و تمام کلام در آن باب موعود انشاء الله تعالي گفته خواهد شد و حال شروع کنيم در مقصود بعون الملک الودود.