montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

مولف گويد: مخالفين ما طعنه بر اماميه مي زنند و استبعاد مي کنند بقاي شخصي را در اين طول مدت و علاوه‏ بر استبعاد نسبت دروغي به ايشان مي دهند که اماميه اعتقاد دارند که آن جناب در سرداب غايب شد و در همانجا هست و از آنجا ظاهر مي شود و ايشان انتظار مي کشند بيرون آمدن آن جناب را از سرداب. و علماي ما از براي دفع استبعاد در کتب غيبت زحمت کشيدند و بسياري از معمرين را جمع کردند و اخبار و قصص واشعار آنها را ذکر کردند و ظاهرا از براي رفع استبعاد احتياج به آن زحمتها نباشد چه بقاي يک نفر در مدت چند هزار سال که مسلم است در ميان تمام امت کافي است در رفع استبعاد و آن خضر عليه السلام است که احدي در وجودش خلاف نکرده. ولکن ما محض متابعت پاره اي از کلمات آن جماعت را نقل مي کنيم و اسامي معمرين را اجمالا مي شمريم.

ذهبي درتاريخ الاسلام گفته در ضمن احوال ابي‏محمد حسن بن علي عسکري عليهما السلام ‏که اما پسر او محمد بن الحسن که دعوي مي کنند رافضه که اوست قائم خلف حجت پس متولد شد در سنه دويست و پنجا و هفت و گفته شد دويست و پنجاه و شش و زندگي کرد بعد از پدرش دو سال ‏آن گاه معدوم شد و معلوم نيست چگونه مرده است و ايشان مدعي اند که او در سرداب باقي است از چهار صد و پنجاه سال قبل و اين که اوست صاحب الزمان واين که او زنده است و مي داند علم اولين و آخرين را و معترفند به اين که کسي او را نديده بالجمله (يعني آن چه ايشان در حق وي گويند يا اعتقاد دارند و خلاف واقع است بسيار است منه)و ناداني رافضه بر او زياد است. از خدا مسالت مي کنيم که ثابت بدارد عقول و ايمان ما را و آنچه اين‏ رافضه اعتقاد دارند در اين منتظر اگراعتقاد کند آن را مسلمي در علي بلکه در پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم‏هر آينه جايز نيست اين اعتقاد براي او زيرا که ايشان اعتقاد دارند در او و در پدران او اين که هر يک از ايشان‏ مي دانست علم اولين و آخرين و علم بما کان و ما يکون را و صادر نمي شوداز ايشان خطايي و اين که ايشان معصومند از خطا آنگاه گفته از خدا سوال مي کنيم عافيت را و پناه مي بريم به او استدلال کردن به دروغ و رد کردن راست چنانچه سرداب شيعه است.

و ابن خلکان در ترجمه آن حضرت گفته که او کسي است که گمان دارند شيعه که ‏او منتظر و قائم و مهدي است و او صاحب سرداب است در نزد ايشان و ايشان ‏انتظار مي شکند خروج او را در آخر الزمان از سرداب که در سر من راي است.

ابن حجر متاخر مکي در صواعق بعد ازجمله کلمات گفته: و غايب شدن شخصي مدت مديدي از خوارق عادت است. پس وصف نمودن نبي صلي الله عليه و آله وسلم او را به اين وصف اولي بود با اين که آن جناب ذکر ننمود مهدي را به‏اين وصف الخ. و از اين رقم کلمات که ‏بعضي ماخوذ از بعضي ديگر است در کتب ايشان بسيار و براي مثال و تنبيه نقل ‏اين مقدار کافي است.

و جواب اما اولا آنچه نسبت دادند به اماميه در اعتقاد داشتن ايشان که آن جناب از اول غيبت تا حال و از حال تا زمان ظهور درسرداب بوده و خواهد بود مجرد کذب و بهتان و افترا است با همه کثرت ‏فرق و تشتت آراء و مداخله جهله در علوم تا کنون در کتابي ديده و شنيده نشده و در نظم و نثري ذکر نشده بلکه در جايي جاهلي احتمال نداده که آن جناب از اول تا آخر در سرداب خواهند بود. بلکه در احاديث و اخبار و حکايات ايشان در هر کتابي که در آن ذکر امامت مي شود مبين و مشروح است که: در ايام غيبت صغري وکلاء و نواب مخصوص داشت که اموال در نزد ايشان جمع مي شد و حسب دستور العمل آن جناب ‏صرف مي کردند و به آنها امر و نهي مي‏فرمود و توقيع مي فرستاد و در اماکن مخصوصه آنها و غير آنها خدمت آن جناب ‏مي رسيدند. در غيبت کبري محل استقرار آن جناب بر همه کسي مخفي است. لکن در موسم حجت حاضر و در شدتها وتنگيها از مواليان خود دستگيري مي کند چنانکه شمه اي از آن ذکر شد. چگونه مي گويند آن جناب در سرداب است‏ و درهر عيد و جمعه در دعاي ندبه معروفه مي خوانند که: کاش من مي دانستم که تو در کجا مستقر شدي آيا در رضوي يا بطور يا غير آنها و رضوي کوهي است در مدينه و ذيطوي موضعي است ‏قريب مکه و درخطبه خود در ذکر القاب آن جناب مي خوانند که:

الغائب عن الابصار و الحاضر في الامصار الذي يظهر في بيت الله ذي الاستار و يطهر الارض من لوث الکفار. در غيبت شيخ نعماني روايت شده از جناب صادق عليه السلام که فرمود: مي باشد از براي صاحب اين امر غيبتي در بعضي از اين دره ها و اشاره فرمود به دست خود به سوي ناحيه ذيطوي الخ. نيز روايت کرده از آن جناب که فرمود به درستي که از براي صاحب اين امر هر آينه شباهتي است به يوسف تا آن که فرمود:پس چه انکار مي کنند اين امت که خداوند بکند به حجت خود آنچه را که به يوسف کرده و اين که صاحب مظلوم شما که انکار کردند حق او را که صاحب‏اين امر است تردد کند ميان ايشان و راه رود در بازارهاي ايشان و پا بگذارد بر فرشهاي ايشان و نشناسند اورا تا آن وقت که خداوند او را اذن دهد که خود را بشناساند به ايشان. در غيبت شيخ طوسي روايت شده از محمد بن عثمان عمري قدس الله روحه که او فرمود و الله و الله که صاحب اين امرهر آينه حاضر مي شود موسم يعني موسم حج در هر سال مي بيند مردم را و مي شناسد ايشان را و مي بينند او را و نمي شناسند. او را. نيز روايت کرده شيخ و نعماني ‏و صدوق از جناب صادق عليه السلام که فرمود گم خواهند کرد مردم امام خود را پس حاضر مي شوم در موسم و ايشان را مي بيند و آنها او را نمي بينند ونيز روايت کرده از عبد الاعلي که گفت: با آن حضرت بيرون رفتم چون به روحاء فرود آمديم نظر فرمود به کوهي که مشرف بر آنجا بود پس فرمود مي بيني اين کوه را؟ اين کوهي است که آن را رضوي مي گويند از کوههاي فارس بود ما را دوست داشت خداوند آن را نقل فرمود به نزد ما آگاه باش که در آن است هر درخت ميوه داري و چه نيک اماني است براي خائف. آگاه باش که براي صاحب اين امر در او دو غيبت است ‏يکي کوتاه و ديگري طولاني و گذشت که خروج آن حضرت از قريه اي است که آن را کرعه مي گويند و در يکي از زيارات‏جامعه است در سلام بر آن حضرت:

السلام‏علي الامام الغائب عن الابصار الحاضرفي الامصار و الموجود في الافکار بقيه الاخيار وارث ذي الفقار المنتظرو الحسام الذکر و الشمس الطالعه و السماء الظليله و الارض البسيطه نور الانوار الذي تشرق به الارض عما قليل ‏بدر التمام و حجة الله علي الانام برج البروج و اليوم الموعود و شاهد ومشهود الخ. و بالجمله کاش ذهبي با آن همه دعواي اطلاع و ديانت به محلي از کتب اماميه نشان مي داد که فلان عالم‏ در کتاب فلان نوشته چنانچه رسم اماميه است که در مقام ايراد بر ايشان از مولد و کتاب و باب و فصل آن‏ خبر مي دهند و با اين افترا و بهتان شيعه را نسبت به دروغ گفتن مي دهد و خود را پاکدامن مي پندارد و ابدز شرم ‏و حيا نمي کند.

و اما: ثانيا بر فرض تسليم که آن جناب در اين مدت در آنجا باشند راه استبعاد آن از چه بابت است از طول عمر است؟ يا مخفي بودن از نظر مترددين؟ يا زندگي کردن‏ بي مدد حيات؟ امام اول پس بيايد انشاء الله تعالي و اما مخفي بودن ازنظر ناظرين. پس گذشت جواب از آن در ذيل حکايت سي و هفتم که اهل سنت از عجايب قدرت باريتعالي آنقدر نقل کنند که امثال اينها را قدري نيست در جنب آنها. چه گويند جايز است انساني سيرکند در بياباني که پر است از عساکر که با هم نزاع و جدال مي کنند. به راست و چپ مي روند و او کسي را نبيند و صدايي نشنود و مي شود که انسان ببيند گرسنگي غير خود را و سيري او را و درک کند لذت او را و الم او را و غم و سرور او را و علم و ظن و وهم او را و با اين حال‏ نبيند لون بشره او را که سياه است يا سفيد با نبودن حاجب و بودن روشنايي ومي شود که ببيند چيزي را که ميان او و آن چيز حجابي باشد که عرض آن هزار ذراع در شب تاريخ و نبيند چيزي را که ‏در پهلوي او است بي حاجب و نور شمس هم بر آن تابيده باشد و مي شود که ببيند موري را در مشرق و او در مغرب باشد و نبيند کوه عظيمي را که در پهلوي اوست بي حاجت و امثال اين کلمات که شمه اي از آن گذشت و باقي به همين روش معلوم. اما مدد حيات پس‏از همين کلمات معلوم مي شود جواز حيات بي آن چه ايشان چيزي را سبب چيزي ندانند نان را سبب سيري و آب را رافع تشنگي و زهر را باعث هلاکت ندانند عادتي براي خداوند جاري شده که چون نان و آب خورد سيري آرد و تشنگي برود. پس زندگي را سبب جز فعل ‏حق نباشد خوردن و نخوردن در اين جهت يکسان و از طرايف حکايات مخالفين چيزي است که فيروز آبادي در قاموس نقل کرده در باب عين گفته عبود مثل‏ تنور مردي است بسيار خواب که هفت سال در جاي هيزم کشي خود در خواب بود و در حديث معضل است که اول کسي که داخل بهشت مي شود عبد اسوديست که او را عبود مي گويند و سبب آن اين که خداوند عزوجل پيغمبري را فرستاد به‏ سوي اهل قريه پس ايمان نياورد به او احدي مگر اين سياه و اين قوم او چاهي براي او کندند.

پس آن پيغمبر را در آن چاه گذاشتند و روي آن را با سنگي گرفتند. پس اين سياه بيرون مي رفت و هيزم مي کند و هيزم را مي فروخت ‏و به آن طعام و شرابي مي خريد. آنگاه مي آمد نزد آن چاه. پس خداوند او را اعانت مي کرد در برداشتن آن سنگ. پس آن را بر مي داشت و آن طعام ‏و شراب را براي او سرازير مي کرد. آن سياه روزي هيزم کند پس نشست که استراحت کند. پس به طرف چپ خود افتاد. پس خوابيد هفت سال. آن گاه بيدار شد. او اعتقاد نداشت مگر آن که ساعتي از روز خوابيده. پس هيزم خود را برداشت و به آن قريه آورد و فروخت آن گاه به نزد چاه رفت. پس پيغمبر را در آنجا نديد. آن قوم پشيمان شده‏ بودند و آن پيغمبر را بيرون آورده بودند. پس آن پيغمبر از حال آن سياه‏ سوال مي کرد. مي گفتند که ما نمي دانيم او در کجاست. پس به او مثل مي ‏زنند براي کسي که بسيار مي خوابد. زمخشري در ربيع الابرار به اين حکايت ‏اشاره کرده و در اين حکايت جواب است از همه استبعادات ايشان. چه ماندن سياهي هفت سال بي آب و نان در زير آفتاب و باد و باران و محل استطراق وجانوران و درندگان زنده و سالم به مراتب اعجب است از بقاي کسي که مي خورد و مي آشامد و سير مي کند. چنانچه اماميه مي گويند و اعجب از آن‏ خلفاي آن سياه بر اهل آن قريه در اين‏هفت سال با آن که در محل مخصوص خوابيده بود و چگونه مي شود احتمال داد که در طول اين مدت عبور احدي به آنجا نيفتاد و ديگر محتاج به هيزم نشدند يا هيزم کشي در آنجا نماند. ديگر خفاي حکمت خواباندن خداوند او را در هفت سال که راهي نيست از براي عباد در معرفت آن جز آن که به حسن ديدند يا شنيدند خوابيدن او را. دانند که لغو و عبث را در افعال خداوند راهي نيست. اعتقاد کنند اجمالا به بودن آن مطابق صلاح هر چند ندانند و از حس خود به جهت ندانستن حکمت دست نکشند چنانچه اماميه که مطابق اخبار متواتره نبويه و علويه که نهم از فرزندان امام حسين عليه السلام امام و خليفه و حجت و مهدي موعود است واضح و مبرهن کردند و به حس و وجدان از روي مشاهده آيات و معجزات و کرامات و ديدن اثر اجابت در رقاع استغاثات و توسل به آن جناب در کلمات به مقام عين اليقين رساندند ازندانستن حکمت غيبت و سبب خفا ضرري و نقصي به علم و اعتقاد ايشان نرسد و ريبه و ترددي در آن وجود مبارک نکنند.

علماي اهل سنت در احوال بسياري از مشايخ و عرفاي خود نوشته اند که مدتها در فلان محل از مغازه يا مسجد بود مشغول به ذکر و عبادت و غذاي او از غيب مي رسيد که حسني در ذکر آنها نيست. چه شده که اين مقدار مقام را در يکي از فرزندان پيغمبر خود مستبعد دارند؟ و احتمال ندهند و از براي هربي سر و پايي راضي مي شوند. اما ثالثا پس آنچه ذهبي گفته که ايشان معترفند که کسي او را نديده نيز کذب و افترا است. اما در غيبت صغري که بسياري ديدند و به خدمتش رسيدند و اسامي ايشان در کتب ثبت و ضبط شده. اما در غيبت کبري پس همه معترفند به جواز مشاهده به نحوي که در حين ديدن نشناسند و لکن پس از آن معلوم شود. بلکه در باب آينده ثابت خواهيم کرد جواز آن را با دانستن براي خواص و کمتر کسي است که ذکر احوال آن جناب کرد و از آن رقم حکايات چيزي ذکر نکرده باشد. بلکه از اهل سنت دعواي رويت آن جناب را کردند در غيبت صغري و کبري که از شرم ذکر آن ذهبي و ابن حجر بايد سر به زير افکند و انگشت ندامت به دندان گيرند. شيخ عبد الوهاب بن احمد بن علي الشعراني در کتاب لواقح الانوار في طبقات السادات الاخيار که در آخر کتاب آن را لواقح الانوار القدسيه في‏ مناقب العلماء و الصوفيه نام نهاده گفته: که از جمله ايشانند شيخ صالح عابد زاهد صاحب کشف صحيح و حال عظيم شيخ حسن عراقي مدفون بالاي تپه مرف بر برکه رطلي در مصر زندگاني کرد قريب صد و سي سال. داخل شدم بر او يک دفعه من و سيد من ابو العباس حريثي. پس گفت خبر دهم شما را به حديثي که بشناسيد به آن امر مرا از آن حين که جوان بودم تا اين وقت؟ پس‏گفتيم آري. گفت: من جوان امردي بودم که در شام عبا مي بافتم و من مسرف بودم بر نفس يعني مشغول معصيت بودم پس داخل شدم روزي در جامع بني اميه. پس ديدم شخصي را که بر کرسي نشسته و سخن مي گويد در امر مهدي عليه السلام و خروج او پس سيراب شد دلم از محبت او و مشغول شدم به دعا کردن در سجود خود که خداي تعالي جمع کند ميان من و او .

پس درنگ کردم قريب يک سال که دعا مي کردم پس بيني که بعد از مغرب در جامع بودم ناگاه داخل‏ شد بر من شخصي که بر او بود عمامه اي‏ مثل عمامه عجمها و جبه اي از پشم شتر پس دست خود را بر کتف من سود و فرمود به من چه حاجت است؟ تو را در اجتماع با من؟ پس گفتم به او که تو کيستي؟ فرمود من مهدي. پس دست او را بوسيدم و گفتم بيا با من به خانه پس اجابت کرد و فرمود براي من مکاني را خالي کن که داخل نشود بر من در آنجا احدي غير تو. پس براي او مکاني را خالي کردم. پس درنگ کرد در نزد من هفت روز و تلقين کرد به من ذکر را و امر کرد مرا که يک روز روزه گيرم و يک روز افطار کنم و اين که در هر شب پانصد رکعت نماز کنم و اين که پهلوي خود را از براي خواب بر زمين نگذارم مگر آن که بر من غلبه کند. آن گاه طالب شد که بيرون روم. به من فرمود: اي حسن مجتمع مشو با احدي بعد از من و کفايت مي کند تو را آنچه حاصل شد براي تو از جانب من. پس نيست در آنجا الا دون آنچه از من بتو رسيد.پس محتمل مشو منت احدي را بدون فايده. پس گفتم: سمعا و طاعه.

پس بيرون رفتم تا او را وداع کنم. پس مرا نگاه داشت در نزد عتبه در و گفت از همين جا. پس ماندم به همين حالت چندين سال. آنگاه شعراني گفته بعد از ذکر حکايت سياحت حسن عراقي که او گفت:من سؤال نمودم از مهدي عليه السلام از عمر او. پس فرمود اي فرزند من: عمر من الان ششصد و بيست سال است. و از عمر من از آن سال تا حال صد سال گذشته. پس اين مطلب را گفتم به سيد خودم علي خواص. پس موافقت کرد او را در عمر مهدي عليه السلام. نيز شيخ عبد الوهاب شعراني در مبحث شصت و پنجم از کتاب يواقيت وجواهر در بيان عقايد گفته بعد از کلماتي که گذشت در باب چهارم: که عمر او (يعني مهدي عليه السلام) تا اين وقت که سنه نهصد و پنجاه و هست است هفتصد و شش سال است. چنين خبر داد مرا حسن عراقي از امام مهدي عليه السلام در آن حين که مجتمع شد با او موافقت کرد او را اين دعوي شيخ ‏ما و سيد من علي خواص و علي اکبر ابن‏اسد الله موددي که از متاخرين علماي اهل سنت است. در حاشيه نفحات. جامي‏بعد از کلماتي چند گفته که در مبحث چهل و پنجم يواقيت ذکر کرده که ابو الحسن شاذلي گفت: که براي قطب پانزده علامت است اين که مدد دهند اورا به مدد عصمت و رحمت و خلافت و نيابت و مدد حمله عرض و کشف شود براي‏او از حقيقت ذات و احاطه به صفات الخ.

پس به اين صحيح مي شود مذهب آن که مي‏گويد که غير نبي هم معصوم مي شود و کسي که مقيد نموده عصمت را در زمزمه معدوده و نفي نموده عصمت را از غير آن زمره پس به تحقيق که سلوک نموده مسلکي ديگر پس از براي آن نيز چهي ديگر است که مي داند او را هر کس که عالم است پس به درستي که حکم به اين که مهدي موعود عليه السلام موجود است‏و او قطب است بعد از پدرش حسن عسکري عليه السلام. چنانکه امام حسن عليه السلام قطب بود بعد از پدرش تا برسد به امام علي بن ابيطالب کرمنا الله بوجوههم اشاره دارد به صحت حصر اين رتبه در وجودات ايشان از آن حين که قطبيت ثابت شد در وجود جد مهدي عليه السلام علي بن ابيطالب عليه السلام تا اين که تمام شد در او نه پيش از او. پس هر قطب فردي که بر اين رتبه است به نيابت از او است به جهت غايب بودن ‏او از چشمهاي عوام و خواص نه از چشمهاي اخص خواص. پس به تحقيق که ذکر شده اين مطلب از شيخ صاحب يواقيت و از غير او ايضا رضي الله عنه و عنهم. پس لابد است که بوده باشد از براي هر امامي از ائمه اثني عشر عصمتي. بگير اين فايده را و جناب سيف الشريعه و برهان الشيعه حامي الدين وقامع بدع الملحدين العالم المويد المسدد مولوي، مير حامد حسين، ساکن ‏لکنهو از بلاد هند ايده الله تعالي که تاکنون به تتبع و اطلاع او بر کتب ‏مخالفين و نقض شبهات و دفع هفوات آنها کسي ديده نشده، خصوص در مبحث امامت و حقير در اين مقام بيشتر کلمات را از کتاب استسقاء الافحام ايشان نقل نمودم، در حاشيه آن کتاب فرمود که بايد دانست که اکابر علماي اهل سنت از حنفيه و شافعيه و حنبليه که از معاصرين شعراني بودند نهايت مدح و اطرار و کمال ستايش و ثناي کتاب يواقيت و جواهر نموده اند. شهاب الدين بن شلبي حنفي تصريح نموده ‏که من خلقي کثير را از اهل طريق ديدم‏ لکن هيچ کس گرد معاني اين مولد نگرديده. و بر هر مسلم حسن اعتقاد و ترک تعصب ولداد واجب است. شهاب الدين رملي شافعي گفته که اين کتابي است که فضيلت آن را انکار نتوان کرد. هيچ کس اختلاف نمي کند در اين که مثل آن تصنيف نشده. و عميره شافعي بعد از مدح اين کتاب گفته که من گمان نداشتم که در اين زمانه مثل اين تاليف عظيم الشان بروز و ظهور خواهد کرد الخ.

شيخ الاسلام فتوحي حنبلي گفته: که در معاني اين کتاب قدح نمي کند مگر دشمن مرتاب يا جاحد کذاب .

و شيخ محمد برهمتوشي حنفي هم مبالغه و اغراق در مدح اين کتاب به عبارات بليغه نموده. بعد از حمد و صلوه گفته: و بعد فقد وقف العبد الفقير الي الله تعالي محمد بن محمد البرهمتوشي الحنفي علي اليواقيت و الجواهر في عقايد الاکبار لسيدنا و مولانا الامام العالم العامل العلامه‏المحقق المدقق الفهامه خاتمة المحققين وارث علوم الانبياء و المرسلين شيخ الحقيقه و الشريعه معدن ‏السلوک و الطريقه من توجه الله تاج العرفان و رفعه علي اهل الزمان مولانا الشيخ عبد الوهاب ادام الله النفع به علي الانام و ابقاه الله تعالي لنفع العباد مد الايام فاذا هوکتاب جل مقداره و لمحمت اسراره و سمحت من سحب الفضل امطاره و تاحت في رياض التحقيق ازهاره.

عارف عبد الرحمن صوفي در مرآت مداريه در احوال‏مدار گفته بعد از صفاي باطني او را حضور تمام به روحانيت حضرت رسالت پناه ميسر گشت. آن حضرت از کمال مهرباني و کرم بخشي دست قطت الم دار به دست حق پرست خود گرفت و تلقين اسلام حقيقي فرمود و در آن وقت روحاينت، حضرت مرتضي علي کرم الله وجهه حاضر بود پس وي را به حضرت علي مرتضي سپرد و فرمود: که اين جوان طالب حقيقت اين را به جاي فرزندان خود تربيت نما و به مطلوب برسان که اين جوان نزديک حق تعالي به غايت عزيز است. قطب مدار وقت خواهد شد. پس شاه مدار، حسب الحکم آن حضرت تولا به حضرت مرتضي علي کرم الله وجهه نمود. و بر سر مرقد وي به نجف اشرف رفت و در آستانه مبارکه که رياضات مي کشيد انواع تربيت از روحانيت پاک حضرت مرتضي علي کرم الله ‏وجهه به طريق صراط المستقيم مي يافت و از سبب وسيله دين محمد، به مشاهده ‏حق الحق بهره مند گرديد و جميع مقامات صوفيه صافيه طي نمود. عرفان حقيقي حاصل کرده آن زمان اسد الله الغالب او را به فرزند رشيد خود که وارث ولايت مطلق محمد مهدي بن حسن عسگري نام داشت در عالم ظاهر با وي آشنا گردانيد و از کمال مهرباني فرمود که قطب المدار بديع الدين را به اشارت حضرت رسالت پناه تربيت و به مقامات عاليه رسانيده به فرزندي قبول کرده ام. شما نيز متوجه باشيد. جميع کتب آسماني از راه شفقت به اين جوان شايسته روزگار تعليم بکنيد.
پس صاحب‏ زمان مهدي از کمال الطاف شاه مدار رادر چند مدت دوازده کتاب و صحف آسماني‏ تعليم نمود. اول چهار کتاب که بر انبياء اولاد ابوالبشر آدم نازل شده‏ يعني فرقان و تورية و انجيل و زبور بعد از آن چهار کتاب که بر مقتدايان و پيشوايان قوم جنيان نزول يافته بودند تعليم فرمود. نام آن کتابها اين است: 1- راکوي و 2- حاجري و 3- سياري و 4- اليان. به عده چهار کتاب ‏که بر ملايک مومنين درگاه سبحاني نازل شده بود آن را نيز تعليم نمود.نام آن کتب اين است: 1- ميراث 2- علي الرب 3- سرماجن 4- مطهر الف از علوم اولين و آخرين که خاصه ائمه اهل‏ بيت اهل بيت بودند از راه کرم بخشي جبلي و به موجب اشارت جد بزرگوار خود حضرت مرتضي علي به قطب المدار عطا فرموده او را کامل مکمل گردانيد. و به خدمت اسد الله الغالب آورده معروض‏ داشت که چون الحال از ارشاد فارغ شد اميدوار خلافت گشت . فاضل عارف عبد الرحمن بن احمد دشتي جامي معروف به ملا جامي در شواهد النبوه تفضيل غرايب ولادت آن جناب را از ظاهر نبودن اثر حمل در والده اش و به سجده ‏افتاده بعد از ولادت و تکلم نمودن به آيه شريفه و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا الخ در آن حال و نزول جبرئيل و ملائکه رحمت و فرو گرفتن آن امام را و متولد شدن ناف بريده و ختنه کرده و در ذراع راست نوشت جاء الحق و زهق الباطل الخ و بودن آن جناب خليفه بعد از امام حسن عسکر و فرستادن خليفه وقت چند نفر را بعد از وفات آن حضرت به جهت فرو گرفتن خانه و قتل هر که در آنجا است و ظهور معجزه صاحب الامر عليه السلام در غرق شدن دو کس در آب و ديدن ايشان آن جناب را در نيکوترين صورتي که بر آن ايستاده و نماز مي کرد روايت کرده و نيز خبر حکيمه خاتون را در ولادت و تصريح به آن که آن جناب خليفه و امام دوازدهم است نقل کرده ونيز در آن کتاب حکايت رسيدن اسمعيل هرقلي خدمت امام عليه السلام در سر من راي در ماه سابعه و شفا دادن پاي او را که حکايت پنجم است و نيز حکايت ‏نهم را نقل کرده که در هر يک تصديق است به آنچه نموديم.

نيز جامي در کتاب شواهد النبوه روايت کرده از شخصي که گفت: مرا معتضد با دو کس ديگر طلبيد و گفت حسن ‏بن علي عليهما السلام در سر من راي وفات يافت. زود برويد و خانه او را فرا گيريد و هر که را در خانه وي ببيند سر وي براي من آريد. رفتيم و به سراي وي در آمديم. سرايي ديديم در غايت خوبي و پاکيزگي. گويا حال از عمارت او فارغ شده بودند. و در آنجا پرده‏اي را ديديم فرو گذاشته. پرده را برداشتيم. سردابي ديديم. بدان جا در آمديم. دريايي ديديم. در اقصاي آن حصيري بر روي آب انداخته ‏و مردي به خوبترين صورت بر بالاي آن حصير در نماز ايستاده و به ما هيچ التفاتي نکرد. يکي از آن دو نفر که با من بودند سبقت گرفت. خواست که پيش وي رود. در آب غرق شد و اضطراب مي کرد. تا آن زمان که من دست وي را گرفتم و خلاص گردانيدم. بعد از آن نفر ديگر خواست که پيش رود. وي را نيز همان حال روي داد. وي را نيز خلاص کردم. من حيران بماندم. پس گفتم: اي صاحب خانه از خداي تعالي و از تو عذر مي خواهم. و الله من ندانستم که حال چيست و به کجا مي آييم. از آنچه کردم به خداي تعالي بازگشتم. هر چند گفتم به من هيچ التفات نکرد. بازگشتيم و پيش معتضد رفتيم. و قصه را باز گفتيم. گفت: اين سر را پوشيده داريد والا بفرمايم ‏که شما را گردن زنند.

محمد بن محمد بن محمود الحافظي النجاري که معرف است ‏به خواجه محمد پارسا و ملا جامي در نفحات الانس او را مدح بليغ نموده، در کتاب فصل الخطاب گفته. چون گمان کرد ابو عبد الله جعفر بن ابي الحسن علي الهادي عليه السلام که فرزندي براي برادرش ابي محمد حسن عسکري عليه‏السلام نيست و ادعا کرد که برادرش حسن عسکري عليه السلام امامت را در او قرار داد، ناميده شد کذاب و عقب از ولد جعفر بن علي در علي بن جعفر است و عقب ابن علي در سه نفر است عبدالله و جعفر و اسمعيل. اما ابو محمدحسن عسکري عليه السلام فرزندش محمد معلوم است در نزد خاصه اصحاب او وثقات اهل او آنگاه مختصري از حديث حکيمه خاتون را نقل کرده و در آخر آن گفته که حضرت عسکري عليه السلام فرمود اي عمه ببر اين فرزند را به نزد مادرش پس او را بردم و به مادرش برگرداندم. حکيمه گفت: پس آمدم نزد ابي محمد حسن عسکري عليه السلام. پس ديدم آن مولود را که در پيش روي اوست و بر او جامه زردي است و آنقدر بها و نور داشت که قلب مرا ماخوذ داشت. پس گفتم: اي سيد من آيا در نزد شما علمي هست در اين مولود مبارک؟ پس آن را القا فرمايي به من. فرمود: اي عمه: اين است آن که بايد انتظار او را داشت. اين است آن‏ که ما را بشارت دادند به او. حکيمه گفت: پس من به سجده افتادم براي شکرخداوند بر اين مژده. گفت: آنگاه تردد مي کردم نزد ابي محمد حسن عسکري‏عليه السلام. پس طفل را نمي ديدم. پس روزي به او گفتم اي مولاي من چه کردي با سيد و منتظر ما؟ فرمود سپرديم او را به کسي که سپرد مادر موسي به او پسر خود را.

ابن عربي مالکي با آن همه نصب و عداوتي که با اماميه دارد حتي در سامره خود مي گويد رجبيون جمعي از اهل رياضتند در ماه رجب که اکثر کشف ايشان اين است که رافضيان را به صورت خوک مي بينند. در باب سيصد و شصت و شش از فتوحات خود مي گويد. بدانيد که لابد است ازخروج مهدي عليه السلام لکن بيرون نمي‏آيد تا پر شود زمين از جور و ظلم. پس ‏پر مي کند آن را قسط و عدل و اگر نماند از دنيا مگر يک روز خداوند طولاني مي کند آن روز را تا آن که خلافت کند اين خليفه و او از عترت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ‏است از فرزندان فاطمه جد او حسين بن علي بن ابيطالب عليهما السلام است و والد او حسن عسکري است. پسر امام علي نقي پسر امام محمد تقي پسر امام علي الرضا پسر امام موسي الکاظم پسر امام جعفر الصادق پسر امام محمد الباقر پسر امام زين العابدين علي پسر امام حسين پسر علي بن ابيطالب تا آخر کلام که شرحي است از اوصاف و حالات خروج آن جناب و گذشت در باب چهارم با ذکر جماعتي ديگر ازاهل سنت‏ که موافقند در اين راي و طريقه با معاشر اماميه.

اما رابعا: پس آنچه ابن حجر گفته که غيبت آن جناب در ان مدت مديده از خوارق عادات است و بعيد است که پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم ازآن خبر ندهد و ذکر آن اولي است از ساير صفات. پس واضح البطلان است چه سکوت از ذکر وصفي هر چند اولي باشد به جهت حکمتي مضر نيست. بسيار صفات که فرموده و منطبق است بر آن جناب. و از کجا معلوم کرده که حضرت نبوي از اين صفت خبر نداده؟ به مجرد نديدن خود؟ شايد فرمود نقل نشد. مثل بسيار از چيزها که يقين داريم فرموده و به ما نرسيده. يا نقل شده و به او نرسيده. چه هر کسي واقف نشده بر تمام منقول از آن جناب به جهت کثرت ناقلين و تشتت بلاد و اختلاف ميلها، يا نقل شده و پنهان کردند همان اشخاص که اخبار موضوعه جعل مي کردند چه آن غرضي که در وضع اخبار داشتند از حب شخصي يا بغض شخصي‏ يا جلب دنيا با عداوت دين يا غير آن از هر دو کار حاصل مي شود. حق در جواب آن که هم صريحا خبر از غيبت او دادند و در ضمن صفات مهدي عليه السلام فرمودند که: او غايب مي شود مدتي مديده تا اين که گفته مي شود که‏ مرد و هلاک شد و در بعضي اخبار تصريح‏ فرمودند که: او را دو غيبت است يکي اطول از ديگري و هم ضمنا در جمله اخبار متواتره که خبر دادند که مهدي عليه السلام نهم از اولاد امام حسين عليه السلام است. با ملاحظه آنچه وارد شده در کتب فريقين که خروج آن حضرت در آخر الزمان است و اين که کسي‏ او را به ظاهر نمي بيند. پس از تعيين نسب و خروج در آخر الزمان، بيان وافي از غيبت او فرمودند.


رفع توهم و شبهه اهل سنت درباره طول عمر و غیبت حضرت عليه السلام


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1