شيخ صاحب حديث قلاقل عالم جليل سيد علي ابن عبد الحميد نيلي در کتاب انوار المضيئه از جد خود روايت کرده که او به اسناد خود روايت نموده از رئيس ابي الحسن کاتب بصري، و او از ادبا بود، گفت: در سال سيصد و نود و سه که چند سال بود در بريه خشکي شده بود. آسمان خير خود را فرستاد و مخصوص شد باران به اطراف بصره و اين خبر به گوش عربها رسيد پس از اطراف به عيده و بلاد نائيه رو به آنجا آوردند با اختلاف لغاتشان و مباينت مکانهايشان. پس بيرون رفتم با جماعتي از نويسندگان و وجوه تجار به جهت اطلاع بر احوال و لغات ايشان و جستجو مي کرديم که بسا شود فايده اي در نزديکي از ايشان به دست: آوريم. پس خانه اي عالي يعني از پشم به نظر ما آمد رو به آنجا آورديم. پس ديديم در گوشه آن شيخي را که نشسته و ابروان او بر چشمهايش افتاده و حول او جماعتي بودند از بندگان و اصحاب او پس سلام کرديم بر او. جواب سلام داد و نيکو ملاقات کرد.
پس مردي از ما به او گفت که اين سيد و اشاره نمود به من ناظر در معامله راه است يعني اين شغل سلطاني دارد و از فصحا و اولاد عرب است و همچنين اين جماعت نيست از ايشان احدي مگر آن که نسبت به قبيله اي مي برد ومخصوص است به سداد و فصاحتي. و او بيرون آمد و ما بيرون آمديم با او تا اينکه بر شما وارد شديم و جويا هستيم فائده اي تازه از يکي از شماها و چون تو را ديديم اميدوار شديم که آنچه را طالبيم نزد تو باشد به جهت علو سن تو. پس شيخ گفت و الله اي برادر زادگان من خداوند شما را تحيت کند به درستي که دنيا مرا شاغل شده از آنچه از من طالبيد آن را پس اگر فائده مي خواهيد طلب کنيد آن را از پدرم و اين خانه اوست و اشاره نمود به خيمه بزرگي در مقابل خود. پس گفتيم نظر کردن به سوي پدر مثل اين شيخ پير فائده اي است که بايد تعجيل نمود در تحصيل آن. پس قصد آن خانه کرديم. پس ديديم در جانبي از آن شيخي را که به پهلو افتاده و حول او از خدمتکاران بيشتر از آنچه در اول مشاهد نموديم. و ديديم بر او از آثار سن چيزي را که جايز بود پدر آن شيخ باشد. پس نزديک او رفتيم و سلام کرديم بر او پس نيکو رد سلام کرد و در جواب اکرام نمود. پس گفتيم: به او آنچه را که پسرش گفته بوديم و آنچه در جواب ما گفته بود. و اين که دلالت کرد به سوي تو. پس حرکت کرديم به قصد تو. پس گفت: اي برادر زادگان من: حياکم الله آنچه پسر را شاغل شد از آنچه شما از او خواستيد همان چيزي مشغول کرده مرا از اين رقم مطالب و لکن فايده اي را بخواهيد در نزد والد من و اين خانه اوست و اشاره نمود به خيمه اي عالي در مکان مرتفعي از آنجا. پس ما در ميان خود گفتيم کفايت مي کند ما را از فايده مشاهد اين شيخ فاني پس اگر فايده اي بعد از آن باشد آن رنجي باشد که محسوب نمي نماييم. پس قصد نموديم آن خيمه را. پس يافتيم حول او غلامان و کنيزان بسياري پس به سوي ما شتافتند و ابتدا نمودند به سلام بر ما و گفتند چه مي جوئيد؟ حياکم الله گفتيم: مي خواهيم سلام بر سيد شما را و طلب فايده اي در نزد او به برکت شماها. پس گفتند: همه فوايد در نزد سيد ماست و داخل شد از ايشان کسي که اذن بگيرد. پس بيرون آمد با اذن براي ما. پس داخل شديم.
ديديم سريري در صدرخيمه که بر آن بالشها است از دو طرف آن. و بر اول آن ناز بالش سر شيخي بود که کهنه شده بود. و موهايش رفته بود و چادري بر روي ناز بالشها بود که در دو طرف سرير بود که او را بپوشاند و سنگيني آن بر او نباشد. به آواز بلند سلام کرديم. پس نيکو جواب داد و گفت: يکي از ما به او آنچه را که گفته بود به فرزند فرزند او. و او را آگاه کرديم که او ما را ارشاد نمود به سوي پدرش و او مکالمه کرد به مثل آنچه پسرش کرده بود و اين که او ما را به سوي تو دلالت کرد و مسرور نمود ما را به گرفتن فايده از تو. پس باز کرد شيخ دو چشمان خود را که در کله سرش فرو رفته بود و به خدم خود گفت: مرا بنشانيد. پس پيوسته دستهاي ايشان به مدارا به جانب او مي رفت تا اين که نشست و با آن چادر که بر بالشها افتاده بود خود را پوشاند. آن گاه گفت: اي برادر زادگان من: هر آينه حديث کنم شما را به چيزي که حفظ کنيد آن را از من و فايده بريد از آن به چيزي. براي من در آن ثواب باشد. پدر من براي او اولاد نمي ماند. و دوست مي داشت که عقبي براي او بماند. پس من در پيري متولد شدم پس خرسند شد به من و مبتهج گرديد به ورود من. آنگاه وفات کرد و مرا هفت سال بود. پس عم من کفالت کرد مرا بعد از او. و او نيز مثل پدرم بود در خوف بر من.