montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

اوس بن ربيعه اسلمي دويست و چهارده سال بزيست.

سطيح کاهن سيصد سال عمر کرد و خبر او مشهور است. ابو الرضا با بارتن بن کربال بن رتن تبرندي هندي در قاموس گفته که: بعض گويند او از صحابه نيست و او کذاب است. ظاهر شد در هند بعد از سنه ششصد و مدعي شد که‏ از اصحابه است و بعضي او را تصديق کردند و احاديثي روايت کرد که شنيديم ‏ما آنها را از اصحاب اصحاب او.

سيد فاضل متبحر جليل سيد عليخاني مدني درکتاب سلوه الغريب و اسوه الاريب نقل کرده از جزو هشتم تذکره صلاح الدين صفدي که گفت: نقل کردم از خط فاضل علاء الدين علي بن مظفر کندي که صورت ‏آن اين بود که حديث کرد ما را قاضي اجل عالم جلال الدين ابو عبد الله محمد بن سليمان بن ابراهيم کاتب از لفظ خود در روز يکشنبه پانزدهم ذي الحجه سنه هفتصد و يازده در دار السعاده محروسه دمشق گفت خبر داد ما را شريف قاضي القضاة نور الدين ابو الحسن علي ابن شريف شمس الدين ابي عبدالله محمد بن حسين حسيني اثري حنفي از لفظ خود در عشر آخر جمادي الاولي ‏سال هفتصد و يک در قاهره گفت: خبر داد مرا جدم حسين بن محمد. گفت: که‏ من در زمان صبي که هفده سال يا هيجده ‏سال داشتم سفر کردم با پدرم محمد و عمويم عمر از خراسان به طرف هند براي ‏تجارتي. پس چون رسيديم اوايل بلاد هند، رسيديم به مزرعه اي از مزرعه هاي هند. پس قافله به طرف آن مزرعه ميل کرد و در آنجا فرود آمدند. شورش‏ قافله بلند شد. پس از سبب آن سوال کرديم. گفتند: اين مزرعه شيخ رتن است و اين اسم او است به هندي و مردم‏ آن را معرب کرندند ناميدند او را به ‏عمر چون عمر کرد عمر خارج از عادت. پس چون فرود آمديدم بيرون مزرعه ديديم در پيشگاه آن درخت بزرگي که سايه مي انداخت بر خلق عظيمي و در زير آن جماعت بسياري بودند از اهل آن‏ مزرعه.

پس تمام اهل قافله به طرف آن‏ درخت رفتند و ما هم با ايشان بوديم.پس چون اهل مزرعه را ديديم سلام کرديم بر ايشان و سلام کردند بر ما و زنبيل بزرگي را ديديم معلق در بين شاخه هاي آن درخت پس پرسيديم از حال آن گفتند: اين زنبيلي است که در دست‏ شيخ رتن که ديده رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم را دو مرتبه و دعا کرده آن حضرت براي او به جهت طول عمر شش مرتبه پس درخواست نموديم از اهل آن مزرعه که آن شيخ را فرود آرند که کلام او را بشنويم که چگونه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را ديده وچه روايت مي کند از آن جناب. پس پيرمردي از اهل آن مزرعه آمد به نزد زنبيل شيخ و آن به چرخي بسته بود پس آن را فرود آورد پس ديديم که آن زنبيل پر است از پنبه و آن شيخ در وسط پنبه است پس سر زنبيل را باز کرد پس شيخ را ديديم مانند جوجه اي. پس روي او را باز کرد و دهن خود را بر گوش او گذاشت و گفت يا جدا اينان قومي اند که از خراسان آمده اند و درايشان است شرفا از اولاد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و تقاضا مي کنند که ايشان را خبر دهي که چگونه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را ديده اي و چه فرمود به تو. پس در اين حال شيخ آه سردي کشيد و به سخن آمد به آوازي مانند آواز مگس عسل به ‏زبان فارسي و ما مي شنيديم و سخنش را مي فهميديم. گفت: سفر کردم با پدرم ‏در ايام جواني به سوي بلاد حجاز به جهت تجارتي چون رسيديم به دره از دره‏هاي مکه در وقتي که باران پر کرده بود دره ها را. پس جواني را ديدم گندم گون مليح با شمايل نيکو که مي چرانيد شتراني را در آن دره ها و سيل‏ حايل شده بود ميان او و شترانش و اوخايف بود از آن که سيل فرو گيرد. چون شدت داشت. پس حالش را دانستم. پس به نزدش آمدم و او را به دوش برداشتم و در سيل داخل شدم و به نزد شترانش آوردم بدون سابقه معرفتي به حال او چون او را به نزد شترانش گذاشتم به من نظر نمود و فرمود به عربي بارک الله في عمرک بارک الله في عمرک بارک‏ الله في عمرک پس او را گذاشتم و پي شغل خود رفتيم تا آن که داخل مکه شديم و به جهت امر تجارتي که آمده بودم آن را به انجا رسانديم و به وطن‏ خود برگشتيم.

چون مدتي بر اين گذشت و ما در اين مزرعه خود نشسته بوديم در شب ماهتابي که ديديم قرص ماه را در وسط آسمان که به دو نيمه شد. نيمي غروب کرد در مشرق و نيمي غروب کرد در مغرب به قدر يک ساعت و شب تاريک شد آن گاه طلوع کرد نيمي از مشرق و نيمي از مغرب تا آن که رسدند به يکديگر در وسط آسمان به حالت اول که بودند پس به غايت از اين امر متعجب شديم و سبب آن را ندانستيم و از مترددين مستفسر شديم از سبب آن قضيه پس ما را خبر دادند که مردي هاشمي ظاهر شده در مکه مدعي شده که من رسول خدايم به سوي همه اهل عالم واهل مکه معجزه از او خواستند مانند معجزه ساير پيغمبران و خواستند از او که امر کند ماه را که به دو نيمه شود در وسط آسمان و غروب کند نيمي از آن در مغرب و نيمي در مشرق آن گاه برگردد به همان نحوي که بوده. پس به ‏قدرت الهيه چنان کرد بر ايشان چون اين را از مسافرين شنيدم شوق کردم که‏ او را ببينم. پس تهيه تجارتي کردم وسفر کردم تا آن که داخل مکه شدم و سوال کردم از آن شخص معهود پس مرا به‏ موضع او دلالت کردند پس آمدم به منزل ‏او و اذن خواستم رخصت داد داخل شدم.پس ديدم او را که در صدر منزل نشسته و نور مي درخشد از رخسار او و محاسن و اوصافي که در آن سفر اول ديده بودم ‏پس او را نشناختم پس چون سلام کردم بر او نظر کرد به سوي من و تبسم نمود و مرا شناخت و فرمود عليک السلام. نزديک من بيا و در پيش روي او طبقي بود که در آن رطب بود و حول او جماعتي بودند از اصحاب او مانند ستارگان و او را توقير و تعظيم مي کردند. پس به جاي خود ايستادم از مهابت او پس فرمود نزديک بيا و بخور که موافقت از مروتست و منافقت از زندقه پس پيش رفتم و نشستم و با ايشان ‏از آن رطب خوردم و آن حضرت با دست مبارک خود به من رطب مي داد تا آن که ‏شش رطب به من داد سواي آنچه به دست خود خوردم آن گاه نظر کرد به سوي من و تبسم نمود و فرمود آيا مرا نشناختي؟ گفتم گويا مي شناسم و لکن محقق نکردم فرمود آيا مرا بر نداشتي در فلان سال و از سيل مرا گذراندي در وقتي که سيل حايل شده ‏بود ميان من و شتران من؟ پس در اين حال آن جناب را شناختم به آن علامت وعرض کردم بلي يا رسول الله و الله يا صبيح الوجه.

پس فرمود دست خود را دراز کن به سوي من پس دست راست خود را دراز کردم به سوي آن جناب پس با دست راست خود با من مصافحه کرد و فرمود به من بگو اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله پس گفتم آن را به نحوي که تعليم فرمود: پس دلم به اين خرسند شد. و چون خواستم از نزدش برخيزم فرمود به من بارک الله في عمرک بارک الله في عمرک بارک الله في عمرک. پس او را وداع کردم و خشنود بودم به ملاقات آن ‏حضرت و به اسلام خود و خداوند مستجاب‏ کرد دعاي پيغمبر خود صلي الله عليه و آله و سلم را و برکت داد در عمر من به هر دعايي صد سال. و اين عمر من است امروز که گذشته از ششصد و چيزي و زياد شد عمر من به هر دعوتي صد سال وجميع کساني که در اين مزرعه اند اولاد، اولاد، اولاد، اولاد منند و خداي ‏تعالي ابواب خير را بر من و بر ايشان ‏مفتوح فرمود به برکت رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم و الحمد لله.صفدي، بعد از ذکر اين حکايت گفته که ‏گويا مي بينيم بعضي را که واقف مي شوند بر حديث اين معمر و داخل مي شود شکي در ايشان در طول عمر او تا اين حد و تردد مي کنند در صدق او آنگاه سبب شک او را ذکر کرد از تجربه و کلام طبيعين که بعد از اين بيايد. آنگاه رد کرد آن را به کلام ابو مشعرو ابو ريحان و غير ايشان از منجمين که ذکر خواهيم نمود. و گفته که بقاي‏ رتن که اين عمر از او حکايت شده معجزه‏اي است براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و به تحقيق که پيغمبر دعا کرد از براي جماعتي از اصحاب خود به کثرت ولد و طول عمر تا آن که گفته: پس تازگي ندارد که دعا کند براي اوشش مرتبه که زندگي کند ششصد سال با امکان اين امر، غايه ما في الباب آن‏ که ما نديديم احدي را که رسيده باشد به اين حد و عدم دليل دلالت نمي کند بر عدم مدلول.

محمد بن عبد الرحمن بن‏علي زمردي حنفي گفته که خبر داد مرا قاضي معين الدين عبد المحسن بن القاضي جلال الدين عبد الله بن هشام حديث سابق را به نحو سماع بر او گفت خبر داد مرا به اين قاضي القضاة مذکور به سند مذکور در پانزدهم جمادي الاخره سنه هفتصد وسي و هفت. آنگاه نقل کرده از ذهبي که او تکذيب کرده اين دعوي را مستندي ‏ذکر ننموده. و از اول مجلد کشکول شيخ رضي الدين علي لالاء غزنوي نقل کرده که شيخ مذکور در سنه ششصد و چهل ‏و دو وفات کرده و از آخر ثلث اخير نفحات نقل کرده که اين شيخ يعني علي غزنوي به هند مسافرت کرد و مصاحبت نمود ابو الرضا رتن را و رتن به او شانه اي داد که اعتقاد داشت که آن شانه رسول خدا است و شرحي براي شانه ذکر نمود که مناسب مقام نيست و علي لالاء مذکور برادر حکيم سنايي شاعر مشهور است.


اوس بن ربیعه اسلمی


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1