علي بن عثمان بن خطاب بن مره بن زيد معمر مغربي معروف به ابي الدنيا يا ابن ابي الدنيا.
شيخ صدوق در کمال الدين از ابو سعيد عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب شجري از محمد بن قاسم و علي بن حسن روايت کرده که گفتند: ملاقات کرديم در مکه مردي از اهل مغرب را. پس داخل شديم بر او با جماعتي از اصحاب حديث که درموسم حاضر شده بودند در آن سال که سال سيصد و نه بود. پس ديديم او را که مردي است سر و ريش او سياه بود گويا که انباني است کهنه شده و در اطراف او جماعتي بودند از اولاد اولاد اولاد او و مشايخ اهل بلد او و ذکر کردند که ايشان از اقصاي بلاد مغربند نزديک باهري عليا و شهادت آن مشايخ که ايشان شنيدند.
از پدران خود که ايشان حکايت کردند از پدران خود واجداد خود که معهود بود اين شيخ معروف به ابي الدنياي معمر و اسم او علي بن عثمان بن خطاب بن مره بن مويد. و ذکر کردند که او همداني است و اصل او از صعيد يمن است. پس گفتيم به او تو ديدي علي بن ابيطالب عليه السلام را؟ پس به دست خود چشمهاي خود را باز کرد و ابروانش بر چشمش افتاده بود پس باز کرد آنها را که گويا آن دو چراغ بود. پس گفت ديدم آن جناب را به اين دو چشم خود ومن خادم او بودم و با آن جناب در جنگ بودم صفين و اين شکستگي سر من در اثراسب آن جناب است و موضع آن را بما نماياند که بر ابروي راستش بود و شهادت دادند و آن مشايخي که در اطراف او بودند از فرزند و فرزند زادگان او به طول عمر و اينکه آنان از آن زمان که متولد شدند او را به آن حالت ديدند و گفتند چنين شنيديم از پدران و اجداد خود آنگاه ما افتتاح سخن کرديم و سوال نموديم او را از قصه و حالت و طول عمر او. پس يافتم او را که عقلش ثابت و مي فهمد که به او چه مي گويند و جواب مي دهد از آن بالعقل و فهميده. پس ذکر کرد که او را پدري بود که نظر کرده بود در کتابهاي پيشينيان و آنها را خوانده بود و يافته بود ذکر نهر حيوان و اين که جاري است آن در ظلمات و اين که هر که آن را بياشامد عمرش دراز شود. پس حرص او را واداشت بر داخل شدن ظلمات پس توشه برداشت به اندازه اي که گمان مي کرد او را کافي است در اين سفرش ومرا با خود برد و شتران جوان چند با چند شتر شيردار با خود براداشت و راويها و توشه ها. و من در آن وقت سيزده ساله بودم تا به طرف ظلمات رسيديم و داخل شديم در آن. و شش شبانه روز سير کرديم و ميان شب و روز تميز مي داديم زيرا که روز اندکي روشنتر و تاريکيش کمتر بود تا آن که فرود آمديم ميان کوهها و واديها و تپه ها و پدرم يافته بود در آن کتبي که خوانده بود که مجراي آن نهر در آن موضع است.
پس چند روز در آن بقعه مانديم تا آنکه آبي که با ما بود تمام شد و به شتران خود مي داديم و اگر شتران ما شير نمي داشتند هر اينه هلاک و از تشنگي تلف بوديم. و پدرم در آن بقعه سير مي کرد به جهت جستجوي نهر و ما را امر مي کرد که آتشي روشن کنيم که چون خواست مراجعت کند راه را بيابد. و در آن بقعه پنج روز مانديم. و پدرم طلب آن نهر مي کرد و نيافت و پس از ياس عزم کرد بر مراجعت از بيم تمام شدن توشه و خدمتکاران که با ما بودند ترسيدند. پس الحاح کردند که از ظلمات بيرون روند.
پيش يک روز به کوچ کردن مانده من به جهت قضاي حاجت از منزل خود دور شدم به قدر پرتاب تيري پس به نهري برخوردم سفيد رنگ گوارا لذيذ نه صغيرو نه کبير جاري بود به آرامي. پس نزديک آن رفتم و از آن دو غرفه برداشتم يا سه غرفه. پس آشاميدم آن را و آن را سرد گواراي لذيذ يافتم. پس به شتاب برگشتم به منزل خود پس بشارت دادم خادمان را که من آب را پيدا کردم. پس برداشتند آنچه با ايشان بود از راويه ها و مشکها و ظرفها که آنها را آبگيري کنيم. و نمي دانستم که پدرم در جستجوي نهر است و سرور من به وجود آب چون آب ما در آنوقت تمام شده بود. و پدرم در آن وقت در منزل نبود و در طلب نهر از رحل خود غائب بود. پس کوشش کرديم و ساعتي در طلب آن نهر سير مي کرديم. آن را نيافتيم تا آن که خدم مرا تکذيب کردند و گفتند راست نمي گويي.چون برگشتم به رحل خود والدم برگشته بود پس قصه را به او خبر دادم. گفت: اي پسر من آنچه مرا حرکت داد و به اين مکان آورد و اين رنج را متحمل شدم براي اين نهر بود که به من روزي نشد و به تو روزي شد. يقين است که عمرت دراز شود تا آن که از زندگي ملالت پيدا کني.
از آنجا کوچ کرديم و به وطن خود مراجعت نموديم و پدرم چند سال بعد از آن زندگي کرد و مرد و چون سن من به سي رسيد خبر وفات پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به ما رسيد و خبر مردن دو خليفه بعد از او و من با حاج حرکت کردم و آخر ايام عثمان را درک کردم و قلبم در ميان اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به علي بن ابيطالب عليه السلام مايل شد پس در نزد او ماندم و خدمتش کردم و در صفين حاضر بودم و اين شکستگي سر من از اسب آن جناب است. وپيوسته با او بودم تا آن که وفات کرد. پس فرزندان آن جناب مرا الحاح کردند که در نزد ايشان بمانم. قبول نکردم. و به خود مراجعت کردم. و درايام بني مروان به حج آمدم و با اهل بلد برگشتم و تا اين زمان به سفر نرفتم مگر آنکه ملوک بلاد مغرب که خبر من به ايشان مي رسيد مرا به نزد خود مي طلبند که مرا ببينند. و از سبب طول عمر من سوال کنند و از آنچه مشاهده نمودم و آرزو داشتم که يک بار ديگر حج کنم پس اين فرزند زادگان من که در اطراف منند مرا برداشتند و آوردند و ذکر کرد که دو مرتبه يا سه مرتبه دندانهاي او ريخت. پس سوال کرديم از او که خبر دهد ما را به آنچه شنيده از امير المونين عليه السلام. پس ذکر کرد که در وقت مصاحبت با آن جناب او را حرص و همتي نبود در طلب علم و از کثرت ميل و محبتي که با آن جناب داشتم مشغول نبودم به چيزي سواي خدمت و مصاحبتش وآنچه به ياد دارم که از آن جناب شنيدم بسياري از علماي بلاد مغرب و مصر و حجاز از من شنيدند و همه منقرض و فاني شد و اين اهل بلد و حفده من آن را مدفون کرده اند. پس نسخه اي بيرون آوردند و بر ما املا نمودند ازخط او که خبر داد ما را ابو الحسن علي بن عثمان بن خطاب بن مره ابن مويد همداني معروف به ابي الدنياي مغربي رضي الله عنه حيا و ميتا که خبر داد ما را علي بن ابيطالب عليه السلام که گفت: فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم کسي که دوست دارد اهل يمن را پس به تحقيق که مرا دوست داشته و کسي که دشمن دارد اهل يمن را پس به تحقيق که مرا دشمن داشته و چند حديث ديگر از او نقل کرد.
و نيز صدوق از آن دو نفر نقل کرده که چون سلطان مکه معظمه خبر ابي الدنيا شنيد متعرض او شد و گفت ناچار بايد تو را بفرستم بغداد نزد مقتدر زيرا که مي ترسم اگر تو را نفرستم بر من عتاب کند.
پس حاجيان از اهل مغرب و مصر و شام تقاضا کردند از او که او را معاف بدارد و روانه نکند زيرا که او شيخ ضعيفي است و از حالش ايمن نيستيم که بر او چه وارد مي آيد و ابو سعيد عبدالله بن محمد بن عبد الوهاب گفت: من اگر در اين سال در موسم حاضر بودم او را مشاهد مي کردم و خبر او مستفيض و شايع است در امصار و نوشتند از او اين احاديث را مصريون و شاميون و بغداديون و از ساير امصار از کساني که در موسم حاضر شدند و خبر اين شيخ را شنيدند.
قصه شيخ مذکور به نحو ديگر که اصح و اتقن است است از خبر سابق: و شيخ صدوق بر آن اعتماد نمود. و روايت کرد از ابو محمد حسن بن محمد بن يحيي بن حسن بن جعفر بن عبد الله بن حسن بن علي بن الحسين عليهما السلام و فرمود: که او مرا خبر داد به نحو اجازه در آنچه صحيح شد در نزد من از احاديث او و صحيح شد در نزد من اين حديث به روايت شريف ابي عبد الله محمد بن اسحق بن حسن بن حسين بن اسحق بن موسي بن جعفر عليهما السلام از ابو محمد مذکور که گفت حج کردم سنه سيصد و سيزده و حج کرد در آن نصر قشوري حاجب متقدر و با او بود عبد الرحمن بن حمدان مکني به ابي الهيجاء. پس داخل شديم در مدينه رسول صلي الله عليه و آله و سلم در ذي القعده. پس يافتم در آن جا قافله مصريها را که در ايشان بود ابو بکر محمد بن علي مادراني و با او مردي بود از اهل مغرب و ذکر مي کرد که او ديده اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم را. پس مردم بر او جمع شدند و ازدحام کردند بر او و براي تبرک دست به او مي ماليدند و نزديک بود که او را هلاک کنند پس امر کرد عم من ابو القاسم طاهر بن يحيي رضي الله عنه. اين يحيي نسابه است صاحب کتاب نسب آل ابي طالب و از معروفين روايت است. و اوجد عالم جليل سيد حسن بن شدقم مدني است. و او اول کسياست که نسب آل ابي طالب را جمع کرد.و او نيز جد سيد عميدي خواهر زاده علامه است شارح تهذيب ( و سيد عبيد الله پسر طاهر مذکور نقيب مدينه مشرفه بود منه).
جوانان و غلامان خود را فرمود که مردم را از او کناري کنند. پس چنين کردند و او را گرفتند و داخل خانه ابن ابي سهل لطفي کردند. عم من در آنجا فرود آمده بود. پس داخل شد و مردم را رخصت داد که داخل شوند و با او پنج نفر بود که ذکر کرد که آنها اولاد اويند. و در آنها شيخي بود که زياده از هشتاد سال داشت. پس سوال کرديم از حال او گفت پسر پسر من است. و ديگري هفتاد سال داشت و گفت اين پسر پسر من است. و دو نفرديگر پنجاه سال و شصت يا قريب به آن. و يکي هفده ساله بود و گفت: اين پسر پسر من است و از او صغيرتر در ميان آنها نبود و اگر او را مي ديدي مي گفتي سي يا چهل ساله است سر و ريش او سياه. جسم ضعيف، گندم گون، قد ميانه، با عارض خفيف، به کوتاهي نزديکتر بود. ابو محمد علوي فرمود:که اين مرد ما را خبر داد و اسم او علي بن عثمان بن خطاب بن مرده بن مويد به تمام آنچه از او نوشته شد و نشيديم آن را از لفظ او و آنچه ديديم از سفيد شدن موي زير لبش بعد از سياهي و رجوع سياهي آن بعد از سفيدي چون از طعام سير شد. و ابو محمد علوي رضي الله عنه گفت اگر نه آن بود که او حديث کرد جماعتي از اهل مدينه را از اشراف و حاج اهل بغداد و غير ايشان را از جميع آفاق، من نقل نمي کردم از او آنچه را که شنيدم. و شنيدن من از او در مدينه و در مکه در دار سهمين معروف به مکتومه و آن خانه علي بن عيسي جراح است و شنيدم از او در خيمه قشوري و خيمه مادراني و خيمه ابي الهيجاد و شنيدم از او در مني و بعد از مراجعت او از عمل حج در مکه در خانه مادراني در نزد مقتدر. پس فقهاي مکه نزد او آمدند و گفتند ايد الله الاستاد ما روايت کرده ايم در اخبار ماثوره از سلف اينکه معمر مغربي هر گاه داخل بغداد شد شورش مي شود و خراب مي شود و ملک زايل مي شود پس او را حمل مکن و برگردان او را به مغرب.
و ما سوال کرديم از مشايخ مغرب و مصر پس گفتند پيوسته مي شنويم از پدران و مشايخ خود که ذکر مي کردند اسم اين مرد را و اسم بلدي که او در آن مقيم است و آن طنجه است و ذکر کردند که او حديث کرده بود ايشان را به احاديثي که ذکر نموديم بعصي از آن را در اين کتاب خود. ابو محمد علوي رضي الله عنه گفت: پس حديث کرد ما را اين شيخ يعني علي بن عثمان مغربي ابتداي خروج خود را از بلدش حضرموت.و ذکر کرد که پدرش بيرون آمد با عم او محمد و او را با خود برداشتند به قصد حج و زيارت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم. پس بيرون آمدند از بلاد خود از حضرموت و چند روز سير کردند. آنگاه راه را گم کردند و سرگردان شدند و سه شبانه روز به همين نحو در بي راهه متحيرانه مي رفتند که در اين حال رسيدند به کوههاي ريگستانعالم که متصل است به ريگستان ارم ذاتالعماد. گفت: پس در آن حال بوديم که نظر ما افتاد به جاي قدم طولاني پس بر اثر آن سير کرديم تا آنکه مشرف شديم بر دره اي. پس در آنجا دو مرد را ديديم که بر سر چاهي يا چشمه اي نشسته اند. چون نظر آنها بر ما افتاد يکي از آنها برخاست و دلوي را گرفت و در آن چاه يا چشمه سرازير کردو آب کشيد و ما را استقبال کرد. و به نزد پدرم آمد و آن دلو را به او داد پس پدرم گفت ما شام رسيدند به اين آب و صبح هم خواهيم کرد و افطار خواهيم نمود انشاء الله پس به من نزد عمم برد و گفت بنوش او نيز رد کرد چنان که پدرم رد کرد. پس به من داد و گفت بنوش. پس گرفتم و آشاميدم پس به من گفت هنيئا لک به درستي که تو ملاقات خواهي کرد علي بن ابيطالب عليه السلام را. پس خبر کن او را اي پسر به خبر ما و به او بگو که خضر و الياس به تو سلام مي رساندند و تو عمر خواهي کرد تا اينکه ملاقات کني مهدي و عيسي بن مريم را چون ايشان را ملاقات کردي سلام ما را به ايشان برسان آنگاه گفتند اين دو چه نسبت دارند با تو؟
گفتم پدر و عموي منند. گفتند اما عم تو پس به مکه نمي رسد و اما تو و پدرت مي رسيد و پدرت مي ميرد و تو عمر خواهي کرد و به پيغمبرصلي الله عليه و آله و سلم نخواهيد رسيد: زيرا که اجل آن جناب نزديک شده. آنگاه گذشتند پس سوگند به خداوند که ندانستيم به آسمان رفتند يا به زمين پس نظر کرديم نه اثري ديديم و نه چشمه و نه آبي. پس تعجب کرديم و به راه افتاديم تا اين که برگشتيم به نجران. پس عمم مريض شد ومرد و من و پدرم حج کرديم و به مدينه رسيديم و پدرم در آنجا ناخوش شد و مرد و به علي بن ابيطالب عليه السلام وصيت کرد. پس او مرا با خود گرفت و با آن جناب بودم در ايام ابو بکر و عمر و عثمان و خلافت آن جناب تا آن که ابن ملجم آن حضرت را شهيد کرد. وذکر کرد که عثمان در ايام محاصره، او را به نزد حضرت فرستاد که در ينبع تشريف داشت با مکتوبي و گفت در جمل وصفين حاضر بوديم و ميان دو صف ايستاده بودم در طرف راست آن حضرت که تازيانه از دستش افتاد پس خود را به زمين انداختم که آن را بگيرم و به او دهم و لجاج اسب آن حضرت آهن تيزي يا پيچيده به همي داشت پس اسب سر خود را بلند کرد پس شکست سر مرا اين شکستگي که در صدغ من است. پس حضرت مرا طلبيد و آب دهن در آن انداخت و مشتي از خاک برداشت و بر او گذاشت پس سوگند به خداوند که نيافتم از آن المي وجعي. پس با او بودم تا آن که شهيد شد و با حسن بن علي عليهما السلام مصاحبت کردم تا آنکه در ساباط مداين او را ضربت زدند و در مدينه با آن حضرت بودم و خدمت آن جناب را مي کردم تا آنکه جعده دختر اشعث به خواهش معاويه آن جناب را مسموم آنگا هبا حسين عليه السلام به کربلا آمدم تا اينکه شهيد شد و از بني اميه فرارکردم و در مغرب اقامت کردم و انتظار مي کشم خروج مهدي و عيسي بن مريم عليهما السلام را.
ابومحمد علوي رضي الله عنه گفت و از عجيب آنچه ديدم از اين شيخ علي بن عثمان در آن وقت که در خانه عمم طاهربن يحيي بود و نقل مي کرد ابو العجايب و ابتداي خروج خود را که نظر کردم به موي زير لب او که قرمز شد آنگه سفيد شد. پس من پيوسته به او نظر مي کردم چون در سر و ريش و موي زير لب او موي سفيد نبود پس او نظر کرد به اين نظر کردن من به ريش و موي زير لب او. پس گفت چه مي بينيد؟ اين مرا عارض مي شود هرگاه گرسنه مي شوم. چون سير مي شوم به سياهي خود بر مي گردد. پسعم من طعام طلبيد و سه خوان بيرون آودند. يکي از آنها را نزد شيخ گذاشتند و من يکي از آنها بودم که برآن خوان نشستم و با او خوردم و دو خوان ديگر را در وسط خانه گذاشتند و عمم آن جماعت را به حق خود قسم داد که از آن طعام بخورند پس بعضي خوردند و بعضي امتناع نمودند. و عمم در طرف راست شيخ نشسته بود. مي خورد و نزد شيخ مي گذاشت و او را قسم مي داد و او مانند جوانان مي خورد. و من نظر مي کردم به موي زير لب او که سياه ميشد تا آنکه برگشت به سياهي خود. چون سير شد و خبر داد ما را علي بن عثمان بن خطاب گفت: خبر داد مرا علي بن ابيطالب عليه السلام و آن خبر مدح يمن را که گذشت نقل کرد.
قصه شيخ مذکور به نحو سوم که علامه کراچکي درکنز الفوايد فرموده که: خبر داد ما را شريف ابو الحسن طاهر بن موسي بن جعفر حسيني در مصر در شوال سنه چهار صد و هفت. گفت: خبر داد مرا شريف ابو القاسم ميمون بن حمزه حسيني گفت: ديدم معمر مغربي را که آورده بودند او را نزد شريف ابي عبد الله محمد محمد بن اسمعيل سنه سيصد و ده و داخل کردند او را در خانه شريف با کساني که با او بودند. و ايشان پنج نفر بودند. و در خانه را بستند. و مردم ازدحام کردند. و حرص داشتند در رساندن خود را به او. من به جهت کثرت ازدحام نتوانستم. ديدم بعضي ازغلامان شريف ابي عبد الله محمد بن اسمعيل را که قنبر و فرج بودند. به ايشان فهماندم که من مايلم او را مشاهد کنم. به من گفتند برگرد و برو بدر حمام به نحوي که کسي تو را نبيند.
در را براي من سرا باز کردند و من داخل شدم و در را بستند. و داخل مسلخ حمام شدم. ديدم براي آن شيخ فرش کردند که داخل حمام شو. اندکي نشستم. ديدم که داخل شد و او مردي بود لاغر اندام ميانه قد سبک موي گندم گون مايل به کوتاهي که معلوم نبود به نظر در سن چهل ساله مي آمد و در صدغ او اثري داشت که گويا ضربتي است چون در جاي خود مستقر شد با آن چند نفر که با او بودند خواسته جامه خود را بکند. گفتم اين ضربت چيست؟ گفت خواستم که بدهم به مولاي خود امير المومنين عليه السلام تازيانه را در روز نهروان. اسب سر خود را حرکت داد پس لجام او به من خورد و آن آهن داشت و سر مرا شکست. گفتم داخل در اين بلد شده بودي در قديم؟ گفت: آري و موضع جامع سفلاني شما جاي فروختن بزي بود و در آن چاهي بود گفتم اينها اصحاب تواند گفت فرزند و فرزند زادگان منند. آنگاه داخل حمام شد. نشستم تا بيرون آمد. و جامه اش را پوشيد. ديدم موي زير لبش را که سفيد شده. پس به او گفتم که در آنجا رنگي بود گفت نه و لکن چون گرسنه شوم سفيد مي شود. چون سير مي شوم سياه مي شود. پس گفتم و داخل خانه شو که طعام بخوري. از در داخل شد.
آنگاه از ابو محمد علوي مذکور نقل کرده به نحو مذکور جز در اصل قصه که گفت ابو محمد گفت که از شيخ در خانه عمم طاهر بن يحيي شنيدم که براي مردم حديث مي کردو مي گفت که بيرون آمدم از بلدم من وپدرم و عمويم مکرر به قصد ورود به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم. و ما پياده بوديم در قافله پس وامانديم و تشنگي بر ما سخت شد و آب نداشتيم. ضعف پدر و عمويم زياد شد.ايشان را در جنب درختي نشاندم و رفتم که براي ايشان آبي بيابم. چشمه اي ديدم که در آن آب صافي بود در غايت سردي و پاکيزگي. آشاميدم تا آنکه سير شدم. آنگاه برخاستم به نزد پدر و عمم آمدم که ايشان را نزد آن چشمه برم. ديدم يکي از آنها مرده او را به حال خود گذاشتم ديگري را برداشتم و در طلب چشمه بر آمدم. هر چه کوشش کردم که آن را ببينم نديدم و موضعش را نشناختم پس تشنگي او زياد شد و مرد. سعي کردم در امر او تا آن که او را دفن کردم و به نزد ديگري آمدم او را نيز دفن کردم و تنها آمدم تا به راه رسيدم و به مردم ملحق شدم. داخل شدم در مدينه در روزي که وفات کرده بود رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم و مردم از دفن آن حضرت مراجعت کرده بودند. آن عظيمترين حسرتي بود که در دلم ماند و امير المومنين عليه السلام مرا ديد. خبر خود را براي آن جناب نقل کردم مرا با خود گرفت تا آخر آنچه گذشت به روايت صدوق.
آنگاه کراچکي فرمود: که خبر داد مرا قاضي ابو الحسن اسد بن ابراهيم سلمي حراني و ابو عبد الله حسين بن محمد صيرفي بغدادي. هر دو گفتند: که خبر داد ما را ابو بکر محمد بن معروف به مفيد جرجراني به نحو قرائت بر او. و صيرفي گفت که شنيدم از او که املا کرد در سنه سيصد و شصت و پنج گفت: خبر داد مرا علي بن عثمان بن خطاب بن عبد الله بن عوام بلوي از اهل مدينه مغرب، که آن را مزيده مي گويند و معروف است به ابن ابي الدنيا اشبح معمر، که گفت: شنيدم علي بن ابيطالب عليه السلام مي فرمود: که شنيدم رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمود که: کلمه حق گمشده مومن است هر کجا آن را يافت. او احق است به آن و دوازده خبر ديگر به همين سند نقل کرد. آنگاه فرمود: که ابو بکر معروف به مفيد گفت: که من اثر شکستگي را در صورت او ديدم. و او گفت: که خبر کردم امير المومنين عليه السلام را به قصهو حديث خود در سفرم و مردن پدر و عمم و چشمه اي که از آن نوشيدم تنها. پس فرمود که اين چشمه اي است که نمي نوشد از آن احدي مگر آنکه عمر طولاني مي کند. بشارت باد تو را که تو عمر مي کني و نبودي که بعد از آشاميدن آن را بيابي. کراچکي فرمود احاديثي که روايت کرده آنها را از اشبح ابو محمد حسن بن محمد حسيني که روايت نکرد آنها را ابو بکر محمد بن محمد جرجراني. پس اين است که شريف ابو محمد فرمود که خبر داد ما را علي بن عماد معمر اشبح آنگاه خبر مدح يمن و يک خبر شريف ديگر نقل کرد. مولف گويد که غرض از اين تطويل دفع توهم تعدد اين مغربي است با آن مغربي که از مجالس شيخ نقل کرديم اگر چه به حسب بادي نظر متعدد مي نمايد و ما نيز دو عنوان کرديم.بلکه محدث جليل سيد عبد الله سبط محدث جزايري در اجازه کبيره خود بعد از عبارتي که در صدر اين حکايت از ايشان نقل کرديم فرموده. و اما آنچه نقل کرده شيخ در مجالس خود از ابي بکر جرجراني که معمر مقيم در بلد طنجه وفات کرد در سنه سيصد و هفده پس با چيزي منافات ندارد زيرا ظاهر آن است که يکي از آن دو غير از ديگري است به جهت مغايرت نامهاي ايشان و قصه ايشان و احوالات منقوله او ايشان انتهي.
و لکن حق اتحاد اين دو نفر است اما تغاير اسم: پس دانستي که کراچکي از همان مفيد جرجراني اسم او را علي بن عثمان بن خطاب نقل کرده. پس معلوم مي شود که از مجالس شيخ از اول نسب علي افتاده و اختلاف در بعضي از اجداد در چنين حکايتها بسيار است و اختلاف قصه اگر سبب تعدد شود بايد چهار نفر باشند. غرض با اتحاد در اسم خود و پدر و بلدکه مغرب باشد و شايد مزيده از توابع طنجه باشد و خوردن آب حيات و شکستگي سر از اسب حضرت امير المومنين عليه السلام در جنگ صفين يا نهروان و قرب عصل ملاقات او و مردن پدر در راه و غير آن نتوان احتمال تعداد داد. و از علامه کراچکي قطع بر اتحاد معلوم مي شود چنانچه از کلام منقول ايشان ظاهر است و خبر وفات را نيز نقل نکرده از جرجراني و معلوم مي شود آن هم از اشتباه جرجراني يا روات مجالس شيخ است و بر متامل آنچه گفتيم پوشيده نيست انشاء الله تعالي و نيز جرجراني در کلام سيد اشتباه شد و صواب جرجرانيست چنانچه در محل خود ضبط شده.
توضيح: جواب اشکال و تلخيص مقال گذشته آنکه استبعاد طول عمر حضرت مهدي صلوات الله عليه خالي از اين چند جهت نيست:
اول استحاله عقليه که هرگز صاحب عقلي آن را دعوي نکرده و در امکان آن اصحاب شرايع را سخن نيست و وقوع طول عمر در امم سالفه چنانچه در کتب يهود و نصاري موجود و در اين امت به اتفاق مسلمين کافي است در رفع آن اگر دعوي شود.
دوم حديث معروف مروي از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم که فرمود عمرهاي امت من ميان شصت و هفتاد است و آن محمول بر اغلب است و الا لازم آيد کذب آن جناب العياذ بالله و مؤيد اين حمل آنکه در بعضي از نسخ اين حديث که اکثر عمرهاي امت من و از اين جهت معروف شده ما بين شصت و هفتاد به عشره مي شود و اينکه منتهاي عمر در اين ازمنه از صد و بيست نمي گذرد جز استقراء و مشاهده مستندي ندارد.
سوم قاعده طبيعي به نحوي که اطبا مي گويند که سن کمال تا چهل سال است و سن نقصان ضعف اين است که هشتاد سال ومجموع صد و بيست سال مي شود و در توجيه آن دو وجه اعتباري ذکر کرده اند يکي از جهت ماده و ديگري از جهت غايت. اما از جهت ماده پس به جهت آنکه علاوه در سن شيخوخت يا بس است پس صورت را امساک نمي نمايد و حفظ مي کند. اما از جهت غايت پس به جهت آنکه طبيعت مبادرت مي کند به سوي افضل که آن بقاي عمر باشد و حفظ مي کند آن را و دور مي کند فساد را از انقص و آن رطوبت غريزيه باقي مانده است در سن شيوخيت و از اين جهت سن نقصان مضاعف سن کمال شده و اين دو وجه وافي از براي اثبات مدعاي مذکور نيست. چنان که از شرح قطب شيرازي بر کليات قانون تصريح به ضعف اين دليل نقل شده. و امام آنچه ذکر کرده اند و براي آن حجت اقامه کرده اند که اين حيات را نهايتي است و او نوشيدن شربت اجل چاره نيست. پس وافي نيست براي تحديد عمر مقداري معين و تعيين سن در اندازه معلوم حاصل آن برهان حتميت مرگ است و کسي آن را منکر نيست و در کلام خداوند کل نفس ذائقة الموت بي نيازي است از آن برهان مرغوم.

حکایت علی بن عثمان معمر مغربی معروف به ابی الدنیا
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1