ابونصر، هبه الله بن محمد کاتب، نوه دختری محمد بن عثمان می گوید:
... روزی حلاج در نامه ای خطاب به ابوسهل نوبختی که از رؤسای شیعه بود، نوشت: من وکیل صاحب الزمان (ع) هستم و مأمورم که این نامه را برای تو نوشته و آنچه که از یاری و نصرت خواسته باشی باریت آشکار سازم، تا دلت قوت گیرد و در نیابت من تردید نکنی!
ابوسهل پاسخ داد: من با توجه به دلایل و معجزاتی که به دست تو آشکار شده است، کار کوچکی دارم که برای کسی مثل تو، بسیار آسان است، و آن این است که من پیر شده ام و موهایم سپید گشته است و برای این که همسرانم از من به جهت پیری دوری نکنند، مجبورم هر روز جمعه آنها را خضاب کنم. از تو می خواهم که کاری کنی که ریش سفیدم سیاه شود تا از زحمت این همه رنگ خلاص شوم و بتوانم از نزدیکی با آنها لذت ببرم. اگر این کار را انجام دهی مطیع تو شده و به سویت خواهم آمد و سخنانت را تأیید نموده، مُبلغ مذهبت خواهم شد. البته با این کار، نسبت به تو بصیرت می یابم و از کمک به تو دریغ نخواهم داشت.
وقتی حلاج این مطلب را شنید، دانست که اشتباه کرده و پاسخی نداد.
ابوسهل هم جریان را به طنز و شوخی نزد همه نقل می کرد. به طوری که کوچک و بزرگ از آن مطلع شدند. و همین باعث رسوایی او و نفرت مردم از او شد. [1]
[1] غیبه طوسی، ص 401 و 402، ذکر المذمومین؛ بحارالانوار، ج 51، ص 369 و 370

!ادعای حلاج و رسوایی او
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1