سال 306 هجری قمری به قصد مراسم حج به مکه مشرف شدم، پس از ادای مناسک حج، در مکه مقیم شدم، تا سال 309 در مکه ماندم. پس از آن، به قصد مراجعت به شام از مکه خارج شدم.
یک روز صبح، در راه غافل شدم و نمازم قضا شد، پیاده شدم تا قضای آن را به جای آورم. ناگاه متوجه شدم که چهار نفر کمی آن طرف تر کنار محمل و شتری ایستاده اند. با تعجب به آنها خیره شدم. یکی از آنها گفت: چرا با تعجب نگاه می کنی؟ نمازت را ترک کرده و با مذهبت مخالفت نموده ای!
به او گفتم: تو از کجا می دانی که مذهب من چیست؟
گفت: دوست داری که امام زمانت (ع) را ببینی؟
گفتم: آری.
او با دست خود، یکی از آن چهار نفر را که بسیار زیبا بود و چهره ای طلایی و گندم گون داشت و اثر سجده بر پیشانیش پیدا بود، به من نشان داد.
من گفتم: امام زمان (ع) برای خود علائمی دارد.
او گفت: چگونه می خواهی به تو ثابت شود که او امام زمان (ع) است؟ دوست داری شتر با محملش یا محمل به تنهایی به آسمان برود!؟
گفتم: هر کدام که باشد، فرقی نمی کند.
آنگاه دیدم شتر با بارش به سوی آسمان بالا رفت!! [1]
[1] غیبه طوسی، ص 257-258، ذکر من رآه (ع)؛ بحارالانوار، ج 52، ص 5