نمونه اعتقاد و یقین والا نسبت به حضرت بقیه الله داستانی است که مرحوم آقای میرجهانی [1] از حضرت آیت هالله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید شیعیان در نجف اشرف نقل کرده اند که خود شاهد قضیه بوده ند و بدون واسطه، داستان را نقل می کرده اند:
روزی ما در منزل مرحوم آسیّد ابوالحسن اصفهانی نشسته بودیم. بسیاری از آقایان دیگر هم بودند. آسید ابوالقاسم اصفهانی مترجم عُروَهُ الوثقی، شیخ محمد کاظم شیرازی، دامادهای مرحوم سید ابوالحسن (سید میربادکوبه ای و آسیدّ جواد اشکوری) نیز حضور داشتند. در آن هنگام یک پستچی آمد و یک پاکت نامه به دست مرحوم آسیدّ ابوالحسن داد.
ایشان نامه را باز کردند و داخل آن دو ورقه بود. یکی از آنها نامه ای بود که نویسنده آن درباره اعتقاد شیعه به حضرت مهدی (ع) از مرحوم سید دلیل و استدلال خواسته بود. مرحوم سید، نامه را خواندند و خندیدند. سپس آن نامه را با صدای بلند خواندند. نامه از طرف بحرالعلوم [2] یَمَنی بود که از سادات حسنی و از علمای شیخیه [3] بود. در این نامه، بحرالعلوم یمنی دلیلی برای وجود امام زمان (ع) درخواست کرده بود. مرحوم آسید ابوالحسن همان وقت جواب نامه او را نوشتند و در ضمن نوشتند: «شما به نجف مشرف شوید تا من امام زمان را به شما نشان دهم.» نامه را مهر کردند و به دامادشان آسیدّ جواد اشکوری دادند و فرمودند: «ببر و در پست بینداز».
دو ماه از این قضیه گذشت. شبی بعد از این که مرحوم آسیدّ ابوالحسن در صحن امیرالمؤمنین (ع) نماز مغرب و عشاء را خواندند. یکی از شیوخ عرب به نام عبدالصاحب آمد و به ایشان گفت: «بحرالعلوم یمنی به نجف آمده است، در محله وشراق، در فلان جا منزل کرده است.» مرحوم آسید ابوالحسن فرمودند. «باید همین حالا به دیدنش برویم.» ایشان همراه با عده ای از علما برای دیدن بحرالعلوم حرکت کردند. دامادهایشان و پسرشان مرحوم آسید علی هم همراهشان بودند. ما هم رفتیم. بالاخره وقتی رسیدیم و تعارف به عمل آمد. بحرالعلوم یمنی شروع به صحبت در آن زمینه کرد. مرحوم آسید ابوالحسن فرمود: الآن وقت صحبت کردن نیست، چون من مستعجل هستم و کار دارم.
فردا شب برای شام به منزل ما بیائید تا آن جا با هم صحبت کنیم. سپس مرحوم سید برخاستند و همه با هم به منزل بازگشتیم. فردا شب بحرالعلوم با پسرش سید ابراهیم به منزل مرحوم آسیدّ ابوالحسن آمدند. پس از صرف شام، مرحوم سید خادمشان را صدا زدند و فرمودند: مشهدی حسین چراغ را روشن کن. می خواهیم بیرون برویم. مشهدی حسین چراغ را روشن کرده، آورد. در این هنگام مرحوم آسید ابوالحسن و بحرالعلوم و فرزندش سید ابراهیم و مشهدی حسین آماده بیرون رفتن شدند. ما هم می خواستیم همراهشان برویم، اما مرحوم سید فرمودند: «نه هیچکدامشان نیائید». هر چهار نفر آنها بیرون رفتند. و چون تا برگشتنِ آنها زمان زیادی گذشت، ما آن شب نفهمیدیم که کجا رفتند.
فردا صبح از سید ابراهیم پسر بحرالعلوم یَمَنی سئوال کردیم: دیشب کجا رفتید؟ سید ابراهیم خندید و با خوشحالی گفت: «الحَمدُللهِ اِستَبصَرنا بِبَرَکشهِ الإمامِ السیِّدَ أبی الحَسنَ» [4] به برکت امام [5] سید ابوالحسن شیعه شدیم. گفتیم: کجا رفتید؟ گفت: «رُحنا بِالوادی مقامِ الحُجَّهِ عَلَیهِ السَّلامُ» به وادی السلام به مقام حجت رفتیم. وقتی به حصار مقام رسیدیم. سید ابوالحسن چراغ را از خادمشان گرفتند و گفتند: اینجا بنشین تا ما برگردیم. مشهدی حسین همان جا نشست و ما سه نفر وارد مقام شدیم.
وقتی در فضای مقام داخل شدیم، سید چراغ را زمین گذاشتند و کنار چاه رفتند و وضو گرفتند و داخل مقام شدند. و ما در بیرون مقام قدم می زدیم. سپس سید ابوالحسن مشغول نماز شدند. پدرم چون معتقد به مذهب شیعه نبود، لبخند می زد و می خندید ناگهان صدای صحبت کردن بلند شد. پدرم با تعجب به من گفت: کسی اینجا نبوده است. آقا با چه کسی صحبت می کند؟ دو سه دقیقه صدای صحبت ها را می شنیدیم. اما تشخیص نمی دادیم که صحبت درباره چیست. هیچ یک از مطالب مشخص نبود.
ناگهان سید صدا زد: بحرالعلوم! داخل شو. پدرم داخل شد. من هم خواستم به داخل مقام بروم اما سید فرمود: نه، تو نیا. باز به قدر چهار پنج دقیقه صدای صحبت می شنیدم، اما صحبت ها را تشخیص نمی دادم.
ناگهان یک نوری که از آفتاب روشن تر بود، در مقام «حجت» تابش کرد، و صیحه پدرم به صدای عجیبی بلند شد. یک صیحه زد و صدایش خاموش شد. سید ابوالحسن مرا صدا زد: سید ابراهیم! بیا پدرت حالش به هم خورده است، آب به صورتش بزن و شانه هایش را بمال تا به حال بیاید. آب به صورت پدرم زدم و شانه هایش را مالیدم.
پدرم چشمهایش را باز کرد و بنا کرد با صدای بلند گریه کردن، و بی اختیار از جا بلند شد و روی قدمهای سید ابوالحسن افتاد و پاهای سید را می بوسید و دور سید طواف می کرد و می گفت: یابن رسول الله یابن رسول الله، یابن رسول الله! التوبه، التوبه، التوبه! طریقه مذهب را به من تعلیم بده، من توبه کردم. سپس سید ابوالحسن مذهب شیعه را به او تعلیم دادند و او شیعه شد و من هم شیعه شدم.
به هر حال، این قضیه گذشت و بحرالعلوم هم به یمن برگشت. چهار ماه بعد، زوارّ یمنی به نجف آمدند. و بحرالعلوم نامه ای توسط زّوار به حضور سیدّ فرستاده بود و از سید تشکر و قدردانی کرده بود: «از برکت عنایت و هدایت شما تاکنون دو هزار و اندی از مقلدین، من، شیعه دوازده امامی شده اند.»
(بعد مرحوم میرجهانی فرمود:) مردم باید به این مطلب اهمیت بدهند که اگر انسان حقیقتاً خلوص پیدا کرد، امام زمان (ارواحنا فداه) به فریاد می رسد. ما خالص نیستیم. حبّ دنیا نمی گذارد ما کاری بکنیم. [6]
منظور از نقل این داستان، توجه دادن به اعتقاد شدید مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی به امام زمان (عج) بود، باید توجه کنیم که اعتقاد، چه اندازه مؤثر است. شیعه باید چنین اعتقادی به امام زمان (ارواحنا فداه) داشته باشد، تا توفیق چشیدن اوصاف امام به او عطا شود.
هر مرتبه ای از معرفت که نصیب شخص شد، باید با اعتقاد و تسلیم در برابر آن، آماده رسیدن به مرتبه بالاتری از معرفت گردد. هر قدر اعتقاد در مراحل پائین قوی تر شود، شخص می تواند امیدوار باشد که مراتب بعدی هم به او عنایت گردد تا بتواند اثر اوصاف امام را در دیگران ببیند. و یا حتی مورد فضل بیشتری قرار گرفته و وصف امام (ع) را بچشد. نقش اعتقاد در کسب مراتب معرفت بسیار مهم است. عقل آدمی حکم می کند که بعد از کسب معرفت، قلب خود را با امام (ع) گره بزند و اعتقادات خود را محکم کند و امید داشته باشد که معرفت بالاتری نصیب او شود، چرا که خداوند کریم، امید افراد امیدوار را ناامید نمی سازد. در قضیه یاد شده دیدیم که اعتقاد مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی چگونه باعث شد که امام عصر (ارواحنا فداه) حاجت ایشان را برآورده و به این وسیله حجت را بر مخالفان آشکار سازد.
البته باید توجه داشت که هر کسی نمی تواند به خود جرأت چنین کاری را بدهد. یعنی به خودش یا دیگران از طرف امام زمان (ع) وعده هایی بدهد و آن گاه از آن حضرت انتظار داشته باشد که حتماً طبق وعده های او عمل کند. این گونه حالات در انسان به طور مصنوعی ایجاد نمی شود، بلکه باید شخص با عمل به وظایف دینی خود، آن قدر نزد امام زمانش آبرو کسب کند و آن قدر پیش ایشان عزیز و محترم گردد که اگر در شرایطی قرار گرفت که چنین تقاضایی از حضرتش کرد، دست ردّ به سینه اش نخورد.
اما کسانی که خودشان می دانند رابطه صمیمانه و خالصانه ای با امام عصر (ع) ندارند و آن قدر در اداء تکالیف دینی خود کوتاهی کرده اند که در مقابل حجّت خدا، احساس خجالت می کنند؛ نباید خودشان را با مثال مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی قیاس کنند و چنان انتظاراتی از امام زمان (ع) خود داشته باشند، بله، اگر کسی بین خود و خدا احساس می کند که آنچه شایسته است در ارتباط با امام (ع) و دوستان ایشان انجام داده و در پیشگاه خداوند، خود را بی آبرو نمی بیند، از چنین فردی، آن گونه توقعات بعید نیست.
همچنین از این قضیه می آموزیم که توسل به امام زمان (ع) نباید فقط در گرفتاری های مادی و ناراحتی های جسمی باشد، بلکه امور معنوی و نیازهای روحی انسان مهم تر است. و باید در این گونه امور هم متوسل به حضرتش شویم، تا بتوانیم مسیر هدایت را به سلامت طی کنیم. و از دامهای شیطان که برای فریب انسان ها گسترده است رهایی یابیم. اینجاست که باید اهمیت پناه بردن به امام (ع) را قدری مورد تأمل قرار دهیم.
[1] مرحوم میرجهانی خود از دانشمندان بزرگ شیعه و ارادتمندان خاص حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند که پس از گذراندن عمری در خدمتگزاری به آستان اهل بیت (ع) در شهر خود اصفهان دیده از دنیا فرو بستند. و در کنار مقبره مرحوم علامه مجلسی به خاک سپرده شدند.
[2] این شخص غیر از مرحوم آیت الله العظمی سید مهدی بحرالعلوم است که از علمای بزرگ شیعه بودند.
[3] علمای شیخیه تابع شیخ احمد احسائی بودند. او اعتقاداتی برخلاف ضروریات شیعه داشت. تفصیل عقاید شیخیه و انحرافات آنها در رساله «هدیه المنمله الی مرجع المله» نوشته مرحوم میرزا محمد رضا همدانی از دانمشندان شیعه و شاگرد مرحوم میرزای شیرازی بیان شده است. نویسنده این رساله را به امر استادش میرزای شیرازی نوشته است.
[4] مستبصر شدن به معنای بینا شدن پس از کوری است و به کسی گفته می شود که از گمراهی خارج شده و به مذهب شیعه در آمده است.