سپس عبدالله و عبدالرحمان غفارّی به خدمت آن شاه شهدا آمدند و گفتند: «السلام علیک یا اباعبدالله! به خدمت تو آمده ایم که جان خود را فدای تو کنیم.»
حضرت فرمود: «مرحبا! پیش بیایید و مهیای شهادت شوید!»
به نزدیک آمدند، و قطرات اشک حسرت از دیده باریدند، حضرت فرمود: «ای فرزندان برادر! سبب گریه شما چیست؟ به خدا سوگند امیدوارم که بعد از یک ساعت دیگر، دیده شما روشن و دل شما شاد باشد.»
گفتند: «فدای تو شویم! بر حال خود گریه نمی کنیم! و لیکن بر حال تو می گرییم که مخالفان از همه طرف به تو احاطه کردند و نمی توانیم شرّ ایشان را از تو دفع کنیم.»
حضرت فرمود: «خدا جزا دهد شما را به سبب اندوهی که بر حال من دارید، بهترین جزاهای پرهیزکاران.»
پس آن حضرت را وداع کردند و به سوی میدان روان شدند و سرهای خود را در راه آن سرور درباختند و سر عزت بر اوج رفعت افراختند. [1]
در این مورد هم، می بینیم که این دو برادر برای بذل جان هایشان پیش روی ولیِ نعمت خویش، چگونه مشتاق بودند. انسان به طور طبیعی کشته شدن را دوست ندارد، ولی محبت آنها به امام زمانشان (ع) آن قدر زیاد بود که کشته شدن را محبوب ایشان ساخته بود. خود را مواجه با مرگ می دیدند، ولی نگران خود نبودند. بلکه چون می دیدند دشمن، امام زمانشان را محاصره کرده و آنها نمی توانند از ایشان دفاع کنند، اندوهناک شدند. و بالاخره در این راه، جان خود را فدا کردند.
[1] موسوعه الامام الحسین (ع) / ج 3 / ص 687 / به نقل از جلاء العیون مرحوم علامه مجلسی / ص 672 و 673

برادران غفاریّ
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1