بايد گفت اهم وظايف نواب اين بوده است كه اموال متعلق به امام (ع) كه از شيعيان و محبين وصول و دريافت مي نمودند به هر طريقي كه ممكن بود به امام (ع) برساند و توضيحات بيشتر اين امر را در گذشته داده ايم كه چگونه آن عده از مردمي كه در خط امام پيرو حضرتش بودند و آن حضرت را امام مفترض الطاعه مي دانستند چگونه از اطراف بلاد و ديار خويش حقوق شرعيه را به امام وقت خويش مي رساندند. و چگونه پيك و قاصد چه انفرادي و چه اجتماعي از بلاد خويش به سامرا روانه مي نمودند و آنچه پرسش و سئوال داشتند از مشكلات چه ديني و احكام و غيره به وسيله آنان به همراه وجوه به خدمت امام (ع) مي فرستادند.
نخستين امري كه اين نمايندگان با امام زمان (ع) مواجه مي شدند اين بود كه امام (ع) پيش از اينكه اينان نامه ها را از انبان خويش بيرون آورند و يا مقدار وجوهات آورده را به امام (ع) تقديم و تسليم نمايند امام (ع) به اينان اطلاع مي داد و بيان مي فرمود كه چند نامه و چه مقدار وجوه همراه شماست.
و اين موضوع خود دليل بود كه اين شخص امام زمان (ع) حقيقي است كه از تمام كيفيت و كميت اطلاع دارد حتي امام حسن عسكري (ع) در زمان حيات خويش به فرزند عزيز و بزرگوار خود (امام زمان عليه السلام) دستور مي فرمايد و تكليف مي كند كه اموالي كه از قم رسيده بود از نظر اقامه جحت بر مردم توصيف نمايد تا روشن شود كه اين شخص بزرگوار روحي فداه در حال صباوت و كودكي امام است. [1]
و چنين است كه امام (ع) توصيف مالهايي كه در روز وفات پدر بزرگوارش از قم و ساوه وكاشان رسيده بود بيان نمود (اين امر هم مفصل و مربوط به ابوالاديان است.)
و اينگونه اخبار به وسيله كساني كه شرفياب حضور حضرتش مي شدند زياد است و فراوان و تا آن اندازه اين امر رواج داشت كه سفراي واقعي امام (ع) نيز اوصاف اموال رسيده را مي گفتند پيش از آنكه نامه ها را بگشايند و مقدار مالي كه در آن است مشاهده نمايند. و داستان محمد بن مهزيار از اين قبيل است:
جماعتي از ابن قولويه از محمد بن يعقوب نقل كردند مرفوعاً از محمد بن مهزيار گفت: شك كردم موقع درگذشت حضرت ابو محمد (ع)، و جمع شده بود مال فراوان پيش پدرم. پس آن را برداشت و سوار كشتي شد و من هم به عنوان مشايعت او بيرون رفتم با او. پس تب بسيار سختي كرد و گفت: پسرم برگردان مرا كه اين تب مردن است. و بپرهيز خدا را در اين مال و وصيت كرد مرا و مرد. گفتم در دلم: پدرم هرگز وصيت غير صحيحي نمي كرد. حمل مي كنم اين مال را به سوي عراق و خانه اي در كنار شط كرايه مي كنم و احدي را خبر نمي دهم پس اگر واضح و آشكار شود براي من چيزي مانند وضوح آن در روزگار حضرت ابي محمد (ع) مال را مي دهم و اگر نه تصديق مي دهم.
پس وارد عراق شدم و خانه اي در كنار شط كرايه كردم و چند روزي ماندم ناگاه ديدم قاصدي آمد و با او نامه اي بود كه نوشته بود: اي محمد با تو مالي است چنان و چنان، در ميان كيسه اي چنين و چنان، و تمام آنچه با من بود كه علم من به آن احاطه نداشت بيان كرده بود پس مال را تقديم آن قاصد نمودم و چند روزي ماندم كه هيچكس از من خبر نمي گرفت، مغموم شدم تا بيرون آمد براي من دستخط مبارك كه: ما تو را به جاي پدرت منصوب كرديم خدا را شكر نماي. [2]