شیخ عباسی قمی می نویسد: محمد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابی العزاقر که کتاب های نوشته و روایاتی نیز نقل نموده است ابتدائاً بر مذهب حقه شیعه بود و از جمله یاران اصحاب خاصه تا اینکه بر نایب خاص سوم حسین بن روح حسد ورزیده و ترک طریقه حقه شیعه نموده معتقد به مذهب ردیه گردید. پس روش و عقیده خود را تغییر داد و آن اندازه منحرف و گمراه گردید و از خود اموری به عنوان مذهب انتشار داد تا اینکه در لعن وی از ناحیه مقدسه توقیعاتی صادر گشت که سلطان زمان دستور به گرفتن و دستگیری وی داده و بعد از گرفتن او را کشتند و در شهر بغداد به بالای دار کشیدند. ابن شحنه در کتاب روضات المناظر می نویسد: در سال 332 در ایام الراضی بالله بود که محمد بن علی شلمغانی کشته شد. و شلمغان قریه ای از نواحی واسط است. و این شلمغانی بود که مذهبی به وجود آورد که عقیده به حلول و تناسخ داشتند که سرانجام وزیر ابن مقله او را به چنگ آورد و علما به مباح بودن خون وی فتوا دادند. پس او را کشتند و مصلوب کرده و جسد وی را به آتش کشیدند. و از اعتقادات صاحبان این مذهب پلید و خبیث ترک عبادات اسلامی بود به طور کلی و حلال بودن محارم و اینکه برای صاحب فضل رواست که پایین تر از خود را در فضیلت به نکاح خود در آورد و به وی نزدیک گردد تا او نیز به آن فضیلت برتر دست یابد و عقاید مزخرف دیگری از این قبیل.
در مذمت و بدی حسد همین کاری که شلمغانی کرده کفایت می کند، شیخ طوسی (ره) روایت کرده که شلمغانی در ابتدای امر در تحت فرمان حسین بن روح (ره) بود و مردم به خاطر اینکه او واسطه بین حسین بن روح و سایر مردم بود نزد او می رفتند و احتیاجات و نیازهای آنان به دستور حسین بن روح برآورده می شد.
مرحوم شیخ صدوق – اعلی الله مقامه – از حضرت امام صادق (ع) روایت می کند که امام فرمودند رسول خدا (ص) در هر روز از شش چیز به درگاه خدا پناه می برد از شک و شرک و خودپسندی و غضب و گمراهی و حسد.
کراجکی از امیرالمؤمنین (ع) روایت می کند که حضرت فرمود: هیچ ظالمی را ظالمتر از حسود ندیدم در عین اینکه به حسب ظاهر خود را مظلوم و طرفدار آن شخصی که به او حسد می ورزد نشان می دهد، و متوجه نیست که ظلم به نفس خود می کند از نظر حسادیت که نسبت به آن طرف دارد و فرمود: کفایت می کند در حسد که حسد کننده در وقتی که تو شادی غمگین است و از خوشحالی تو ناراحت. و نیز فرمود: سلامتی بدن از کمی حسد ورزیدن است.
و سید راوندی (ره) در کتاب ضوء الشهاب خود حکایت عجیبی راجع به حسد ذکر کرده که خلاصه آن بدین شرح است که مردی منعم و پولدار در زمان خلافت موسی الهادی در بغداد زندگی می کرد که به بعضی از همسایگانش خصوصاً یک نفر شدیداً حسد می ورزید و سعی تمام داشت در اینکه تا می تواند بر آن همسایه در همه شئوناتش سخت بگیرد تا آنجا که بچه غلامی خرید و او را پروراند و بزرگ کرد هنگامی که به سن جوانی رسید به او دستور داد که وی را بر بام خانه آن همسایه ای که به وی حسد می رزید بکشد تا با این کار سبب دستگیری و قتل آن فرد بیگناه را فراهم سازد. پس کاردی به غلامش داد و او را تحریص کرد که آن کار را بکند و قسم یاد کرد که وی را مورد بازخواست قرار نمی دهند و سه هزار درهم از مال خود را در قبال این عمل به او به عنوان پاداش بخشید و به غلام گفت که هنگامی که مرا به قتل رسانیدی پس از پایان کار این پولها را گرفته و به هر شهری که می خواهی برو غلام در بدو امر خودداری کرد و استنکاف ورزید اما صاحبش او را به کلمه جلاله الله قسم داد و او را راضی به انجام این کار کرد تا سرانجام پذیرفت اما در پیش خود گفت ای آقا خود را تلف می کنی برای عملی که نه تنها نفعی برای تو ندارد بلکه سراسر ضرر است زیرا پس از انجام کار تو به آرزویت (گرفتاری فرد همسایه) نمی رسی چون مرده ای بیش نیستی. نهایتاً در آخر شب نزدیکیهای سحر حسود بلند شده و غلامش را بیدار کرد در حالت ترس و ناراحتی که سراپای غلام را فراگرفته بود تا بر بام خانه همسایه درآمدند که در آنجا آن شخص حسود رو به قبله کرده و گردن خود را بر زمین گذارد و به غلام گفت عجله کن که غلام کارد را بر روی گلوی او گذارده و رگهای گردنش را برید تا خون از بدنش خارج شد، چون صبح شد افراد خانواده اش که از آن جریانات بی خبر بودند از نبودنش نگران گشته و در آخر همان روز بود که به جسد وی در بالای بام خانه همسایه دست یافتند که کشته شده پس همسایه را گرفته و در زندان انداختند و او در حبس بود تا زمانی که حال قضیه بر خلیفه الهادی روشن گردید و امر به آزادی آن بیگناه را داد.

شلمغانی و کفریات او
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1