خداوند در هر چیزی به اندازه تحمل آن چیز حلول می کند و شلمغانی کسی است که روح خداوند در او به تمامه حلول کرده چون شلمغانی در این خصوص به مسیح و حلاج تشبیه نموده است او را روح القدس الفرق بین الفرق ص 249 و الاثارالباقیه ص 214 و مسیح (معجم الادباء ج 1 ص 301 و غیبت طوسی ص 265). و حلاج (معجم الادباء ج 1 ص 298 و غیبت طوسی ص 265 و تجارب الامم ج 5 ص 123) خوانده اند.
به عقیده شلمغانی خداوند در هر چیزی و بهر صورتی ظاهر می شود و اصلاً خدا اسمی است جهت معانی و خاطره هایی که به قلب مردم خطور می کند و آنچه را که بر مردم پنهان است متصور می نماید تا آنجا که گویی مردم آن را به مشاهده در می یابند.
هر کسی که مردم به او احتیاج پیدا می کنند خدای ایشان است به همین جهت هر فردی از افراد بشر می تواند استحقاق مقام الوهیت حاصل کند و به نام خدایی خوانده شود.
پیروان شلمغانی هر یک خود را خداوند کسانی که مادون او بودند می دانستند. و به عبارت اخری هر مادونی از این جهت نسبت به مافوق (فاضل) خود «مفضول» محسوب می شد. مثلاً یک نفر عزاقری می گفت من خداوند فلان و فلان خداوند فلان و فلان خداوند من است تا سلسه به شلمغانی منتهی می گردید. و شلمغانی دعوی داشت که او رب الارباب و خداوند خداوندان و افضل عزاقریه است و پس از او دیگر خدایی وجود ندارد.
عزاقریه یعنی اتباع شلمغانی امام حسن و امام حسین را به علی بن ابیطالب منسوب نمی دانستند و می گفتند که مقام الوهیت در شخصی جمع می آید که نه فرزند کسی و نه او را فرزندی باشد.
ام کلثوم دختر ابوجعفر عمری می گوید: روزی پیش مادر جعفر بن بسطام رفتم و دیدم او زیاده از اندازه در استقبال و تعظیم من کوشید تا آنجا که به قدم من افتاد و بر پایم بوسه داد. من این حرکت را زشت شمردم. و گفتم: از این کار دست بردار که کاری ناپسند است و دست او را نگاه داشتم. شروع به گریستن کرد و گفت: چگونه خودداری می توانم که تو خاتون من فاطمه باشی، گفتم چطور؟ گفت: ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی پیش ما آمد و گفت: سری دارم که در کتمان آن عهد کرده ام و اگر فاش شود معاقب خواهم شد به او قول دادم که آن را بر کسی کشف نکنم ولی پیش خود تصمیم داشتم که فقط شیخ حسین بن روح را از آن راز آگاه نمایم. شلمغانی گفت که روح رسول الله به جسد پدرت ابوجعفر محمد بن عثمان انتقال یافته و روح امیرالمؤمنین علی به بدن شیخ ابوالقاسم حسین بن روح و روح خاتون ما حضرت فاطمه به بدن تو [یعنی ام کلثوم] بنابراین چگونه من تو را بزرگ نشمارم. گفتم: از این بیان دروغ دست بدار. گفت: شلمغانی از ما در کتمان این سرقول گرفته است و می ترسم که اگر آن افشا شود به عذاب دچار شوم و اگر مرا به کشف آن وادار نمی کردی هرگز آن را نه به تو و نه به احدی دیگر نمی گفتم.
چون از پیش او بیرون آمدم به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح شتافتم و قصه را بر او نقل کردم. چون به من وثوق داشت آن را پذیرفت و گفت: دیگر با این زن مراوده نکنی و اگر رقعه ای به تو نوشت جواب ندهی و فرستاده او را نپذیری و بعد از این بیانات کفرآمیز به ملاقات او نروی. چه، این مرد ملعون باید در دل این جماعت القای کفر و الحاد کرده و مدعی شده است که خداوند در او حلول نموده و با خداوند یکی شده است. و این قول مسیحیان در باب عیسی و عقاید پیروان حلاج است. از این تاریخ به بعد دیگر از پسران بسطام دوری گزیدم و رشته مراوده را با ایشان قطع کردم و مادرشان را نیز ملاقات ننمودم. این خبر در آل نوبخت شیوع یافت و حسین بن روح یک یک ایشان را دید و لعن شلمغانی را به هر یک نوشت و همگی را از دوستی و پذیرفتن اقوال و تکلم با وی منع نمود. سپس توقیع حضرت قائم (ع) در لعن شلمغانی را به هر یک نوشت و همگی را از دوستی و پذیرفتن اقوال و تکلم با وی منع نمود. سپس توقیع حضرت قائم (ع) در لعن و تبری از او بر دست حسین بن روح صدور یافت (غیبت طوسی ص 263-265)
عین این توقیع که حسین بن روح آن را در تاریخ ذی الحجه 312 از محبس خود در دستگاه مقتدر خلیفه از جانب امام غایب صادر کرده و برای انتشار در میان امامیه پیش ابوعلی محمد بن همام اسکافی بغدادی فرستاده و در کتاب احتجاج طبرسی و با اختلاف روایت در کتاب الغیبه طوسی مندرج است. [1]
[1] بنگرید به: خاندان نوبختی / 212-234

عقاید شلمغانی
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1