حال که خداوند از انسانها عبادت اختیاری و آگاهانه را خواسته است، باید ببینیم چه چیزی اساس و پایۀ عبادت را تشکیل می دهد و اگر اعمالی مانند نماز، روزه، حج و .... را عبادت می نامیم، عبادت بودنِ اینها به چیست.
در احادیثی که از اهل بیت عصمت و طهارت به ما رسیده است، اساس و پایۀ عبادت را، معرفتِ خدا دانسته اند. به عنوان نمونه امام رضا (ع) می فرمایند:
اَوَّلُ عِبادَهِ اللهِ مَعرِفَتُه [1]
اساس و پایه بندگی خدا شناخت اوست.
«اول» در این حدیث شریف به معنای پایه و اساس است، نه اول زمانی که گفته شود بندگی خدا صرفاً از جهت شروع، مبتنی بر معرفتِ خداست و بعد دیگر از آن می گذرد و در بقیه مراحل عبادات نقشی ندارد.
معرفتِ خدا اصل و ریشۀ همه عبادات است و به منزلۀ روحی است که در کالبد همه اعمال عبادی مانند نماز جریان دارد و بدونِ آن عاری از حقیقتِ عباد می شوند. برای اثباتِ این مدعا باید معنایی از «معرفت خدا» را که متنسب به انسان و اخیتاری اوست، مطابق آنچه در کتاب و سنت آمده است، بشناسیم.
به عنوان مقدمه بحث به این نکته توجه می دهیم که به طور کلی هر انسانِ عاقلی وجدان می کند که: تحقق «معرفت» به اختیار او بستگی ندارد.
و این در هر شناختی وجود دارد که پدید آمدن و نیامدنِ آن به شخصِ عارف و انتخاب و میلِ او وابسته نیست و انسان خود را در حصول معرفت، منفعل می یابد.
از امام صادق (ع) سئوال شد: معرفت کارِ کیست؟ فرمود: کار خداست. بندگان در آن نقشی ندارند.
پس این خداست که معرفتی را به بنده ای از بندگانِ خود اعطا می کند و در رأس این معرفتها، معرفتِ خود خداست که یک ویژگی خاص در میان همه معرفتها دارد؛ و آن این است که هر چند معرفه الله برای انسان حاصل می شود، اما این بدون آن است که خداوند محسوس یا معقول یا متوهّم گردد. و لذا یک نوع وَلَه و حیرتی در معرفه الله برای انسان هست که در هیچ معرفت دیگری چنین نیست. و این ویژگی، اختیاری نبودنِ معرفه الله را بهتر روشن می سازد و اینکه انسان هیچگونه ابراز و اداتی برای تشخیص و درکِ آن در اختیار ندارد و خداوند خود را به انسان معرفی می کند بدون آنکه این معرفی طور و نحوه معقولی برای شخص داشته باشد، و همین باعث وله و تحیرّ او می گردد.
به هر حال آنچه در بحثِ ما اهمیت دارد همین است که تحقق معرفت به اختیار ما بستگی ندارد و این در مورد معرفه الله از دیگر معارف روشنتر و واضحتر است. پس باید دید نقش انسان در معرفت چیست.
در این زمینه در فرمایش امام صادق (ع) چنین آمده است:
برای خدا بر مخلوقات (این حق) نیست که معرفت پیدا کنند. و این حق مخلوقات بر خداوند است که به ایشان معرفت را ارزانی دارد. و (آنگاه) حق خدا بر خلق این است که پس از نیل به معرفت، آن را بپذیرند.
مسئله مهم در اینجا آن است که لازمۀ شناختِ چیزی پذیرفتن و زیر بار آن رفتن نیست. په بسا حقیقت یا حقایقی برای انسان روشن و آشکار گردد، اما او با سوء اختیار خود از پذیرش آن امتناع ورزد و تسلیم آن نگردد. این پذیرش و تسلیم یک فعل اختیاری انسان است که البته از افعال قلبی است نه جوارحی و لذا به حس در نمی آید. اگر کسی بعد از شناخت، تسلیمِ آن حقیقتی که برایش روشن شده، بشود می گوییم معرفت را قبول کرده است و اگر تسلیم نشود، می گوییم آن را رد و انکار کرده است.
وجدانِ شخص عاقل هم بر این مطلب صحۀ می گذارد که: انسان پس از حصول معرفت، دو حالتِ قلبی و روحی نسبت به آن می تواند داشته باشد؛ یا از جان و دل تسلیم آن حقیقتِ شناخته شده گردد و آن را بپذیرد، و یا با اینکه شناخته عناد ورزد و از تسلیم نسبت به آن شانه خالی کند. و چه بسیارند کسانی که در مواجهه با حقایق زیادی، راه دوم را بر می گزینند. اینجاست که چنین انسانی شایستگی مؤاخده و مذمتّ پیدا می کند و هر عاقلی این را که حقیقتی را انکار کند و تسلیمِ آن نشود قبیح می شمارد. اما در اصلِ حصول معرفت، کسی که نسبت به آن بی نصیب مانده شایستۀ مذمت نیست. چون عارف شدن یا نشدنش، به اختیار خودش نبوده است. ولی در آنچه به اختیارش بستگی دارد، یعنی قبول یا ردّ آن، اگر حالت عناد و انکار داشته باشد، البته شایسته مذمت خواهد بود. و به همین جهت عقل انسان حکم می کند که در مواجهه با معرفتِ چیزی یعنی وقتی برای انسان روشن و آشکار شد باید تسلیم شود. و این «باید» یک وجوب عقلی است که بر انسان حاکم است. دلایل نقلی هم این مطلب را تأیید و تأکید کرده اند که حق خدا بر انسان ها این است که وقتی معرفت را نصیبشان کرد، رد نکنند و آن را بپذیرند. و در خصوصِ معرفت الله امام صادق (ع) چنین فرموده اند: