البته از این بیان نباید تصور کرد که تسلیم به خلفا و رسولان الهی فقط جنبۀ «طریقیت» برای کشف احکام خدا دارد و خودِ پذیرفتن نبوت یا امامتِ ایشان فی نفسه اهمیتی ندارد. خیر، چنین نیست؛ بلکه آنچه خدا خواسته در درجه اول پذیرفتن شأنِ الهیِ برگزیدگانش و سپس اخذ دستوراتِ الهی از طریق ایشان است. یعنی قبولِ آنها به اصطلاح هم «موضوعیت» دارد و هم «طریقیت» اقرار به نبوت یا امامتِ ایشان در رأس همه واجبات قرار دارد و در صدرِ رضای الهی واقع است آنچنانکه در احادیث اشاره شده و نمونه ای از آن قبلاً نقل گردید و پس از آن نیز کشف رضا و سخطِ الهی در کلیه امور فقط از طریق مراجعه به ایشان امکان پذیر است. و لذا شخص مؤمن و خدا باور، هر دو وظیفه را نسبت به این برگزیدگان الهی دارد؛ هم پذیرفتنِ خود آنها و تسلیم به مقام و منصب الهی ایشان و هم پذیرفتن آنچه از طریق ایشان اظهار می شود. امام صادق (ع) می فرمایند:
کسی که گمان کند بدون معرفت نسبت به پیامبر (ص)، حلال را حلال و حرام را حرام دانسته، در حقیقت هیچ حلالِ خدا را حلال و هیچ حرام او را حرام ندانسته است. و کسی که عمل نماز و زکات و حج و عمره را انجام دهد و همه اینها را بدون معرفت نسبت به کسی که خداوند اطاعتِ از او را واجب کرده، به جا آورده در حقیقت هیچیک از این اعمال را انجام نداده است؛ نه نماز خوانده، نه روزه گرفته، نه زکات داده و نه حج و عمره به جا آورده و نه غسل جنابت کرده و نه کسب طهارت نموده است و حلال و حرام الهی را هم رعایت نکرده است. چنین کسی نماز ندارد، هر چند که رکوع و سجود کند؛ زکات نمی پردازد و حج هم انجام نمی دهد. همه اینها نیست مگر به واسطه و همراه با معرفت کسی که خدای عزوجل بر مردم به خاطر (وجوب) اطاعت از او، منتّ نهاده و دستور پیروی از او را داده است. بنابراین کسی که معرفت او را داشته باشد و آنچه او می گوید بپذیرد، در واقع اطاعتِ خدا را کرده است.
بنابراین هر دو شرط برای سعادت لازم است؛ هم «معرفت» و هم «اخذ» نمی توان به صِرف عمل کردن به دستوراتِ ایشان اکتفا کرد و کاری به خودشان نداشت. یعنی پیامبران و ائمه (ع) تنها وسیله و بلند گوی رسیدنِ احکام الهی به بشر نیستند، بلکه غیر از این شأن، شناختِ خود آنها به شخص و به اوصاف در اینکه انسان بندگیِ خدا را بکند، شرط است. و لذاست که تسلیم حقیقی به آنها، در حقیقت هر دو ویژگی را با هم در بر می گیرد و کوتاهی در این زمینه به هیچ وجه مورد عفو و غفران الهی قرار نمی گیرد.
اهمیت مطلب به اندازه ای است که اگر کسی نسبت به مقام خدادادی آنان، حتی شک هم داشته باشد، از جانب پروردگار مورد هیچ عنایت و توجهی قرار نمی گیرد. در روایت آمده است که:
در بنی اسرائیل خانواده ای بودند که هر کدام از آنها اگر چهل شب به درگاه خدا دعا می کرد و حاجتی را طلب می نمود، هرگز دستِ خالی بر نمی گشت. تا آنکه یکی از ایشان برای خواستۀ خود، چهل شب تهجد کرد و آنگاه دعا نمود ولی حاجتش روا نشد. خدمت حضرت عیسی (ع) رسید و از حالِ خود نزد ایشان گلایه کرد و از او درخواست دعا نمود. حضرت عیسی هم کسب طهارت کرد و به نماز ایستاد، آنگاه به درگاه خداوند دعا کرد. خدا در پاسخ پیامبرش چنین فرمود:
ای عیسی، بنده من از غیر آن دری که می توان نزد من آمد، آمده است. او در حالی مرا خوانده است که در قلبش نسبت به تو شک دارد. بنابراین اگر آنقدر مرا بخواند تا اینکه گردنش قطع شود و انگشتانش بیفتد، من جواب او را نخواهم داد.
عسی رو به آن شخص کرد و فرمود: پروردگارت را می خوانی در حالی که در باره پیامبر او شک داری؟ گفت: ای روح خدا وای کلمه خدا، قسم به خدا همانطور بود که گفتی. خدا را بخوان تا شکِ مرا از بین ببرد. عیسی (ع) برایش دعا کرد و خدا او را بخشید و از او پذیرفت و (او هم) در رتبۀ (سایر افراد) خانواده اش قرار گرفت.
ملاحظه می شود که همین مقدار کوتاهی کردن در تسلیم نسبت به پیامبر و حجت خدا، باعث رانده شدن از درگاه الهی می گردد. و حالت «شک» نیز، همان طور که قبلاً بیان شد به خاطر تردید و دودلی در وظیفه تسلیم، در انسان به وجود می آید. و آن فرد از بنی اسرائیل در عین آنکه خود را مقصرّ می دید چون می دانست عمل اختیاری خودش باعثِ پیدا شدنِ حالت شک در او گردیده است. اما از پیامبران زمان خود تقاضا کرد که از خدا درخواست نماید تا شکِ او را از بین ببرد، و خدا هم شک او را از بین برد.
پس عامل ایجاد شک در انسان، در عین اینکه خودِ «شک» امر غیر اختیاری است، به اختیار خودِ انسان بر می گردد. و باید انسان مراقب باشد که لحظه ای کوتاهی و بی توجهی و غفلت از وظیفه، چه بسا باعث لغزش همیشگی انسان در ورطۀ هلاکت گردد. و معلوم نیست حتماً لطف خدا دستگیر انسان گردد و اهل نجات شود، بلکه ممکن است هیچگاه از آن حالت خارج نگردد.
[1] بحار ج 27 ص 176
[2] اصوف کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب الشک، ح 9