montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

مشرک بودنِ این گونه افراد از آن جهت است که وظیفه آنها به عنوان موحد این بوده که فقط تسلیم خدا باشند و در بندگی و عبادتِ او غیر خدا را با او شریک نگردانند، اما در عمل به جای آنکه از همان خدایی که شناخته و پذیرفته بودند، اطاعت کرده و در عبادت راهی را که او قرار داده طی کنند، از پیش خود و با تشخیص خود به مسیری رفته اند غیر از آنچه خداوند مقرر فرموده و در واقع از غیر درخواسته اند وارد خانه شوند. و این، در حقیقت شرک است. اما خودشان توجه نکرده اند، نه اینکه وظیفه خود را که اطاعت از رسول (ص) و امام (ع) است نمی دانستند؛ خیر، آن را می دانستند ولی آنقدر مطلب را به طور عمیق درک نکرده بودند که سرباز زدن از تسلیم در مقابل حجت خدا، انسان را از وادی توحید خارج و به شرک می کشاند. به همین خاطر از آن ناحیه که نمی دانستند و نمی فهمیدند، مشرک شدند. وکسی که مشرک می شود لازم نیست خودش توجه به لوازم اعتقادش هم داشته باشد. همینکه وظیفه اش را می دانسته حجت برایش تمام است و در پیشگاه عدل الهی معذور نیست.

این گونه افراد با کسانی که به اسم مشرک و خدانشناس شناخته می شوند، از جهت اینکه واقعاً خدا را قبول ندارند، هیچ تفاوتی ندارند. بُت پرست منکرِ خداست و این هم منکر خداست. اگر کسی خدا را پذیرفته، باید تسلیم خواسته او باشد و با خدانشناسها تفاوت داشته باشد. نمی توان پذیرفت که شخصی خداوند را قبول داشته باشد، اما این قبول کردن هیچ تأثیری در روح و اعتقادات او نداشته باشد. معرفتِ خدا از مقوله باور و یقین است نه صِرف اطلاع داشتن که تأثیری در اعتقاد آدمی نداشته باشد.

البته ممکن است با این بیان اشکالی به ذهن خطور کند و آن اینکه: اگر چنین است، انسان خدانشناس باید نسبت به همه اوامر و نواهی خدای متعال حالتِ تسلیم و پذیرش قلبی داشته باشد و در صورتی که نسبت به یک حکم فرعی دین هم این حالت را نداشته باشد، باید بگوییم تسلیم خدا نیست و بنابراین مشرک است. پس دیگر چه تفاوتی است بین مسئله امامت و ولایت با دیگر احکام فرعی دین؟

پاسخ این است که: این مسئله بستگی دارد به اینکه انکار شخص نسبت به یک حکم فرعی از چه جهتی باشد و چه منشأ و ریشه ای داشته باشد. اگر انکار او به خاطر انکار راه و مسیری است که خداوند برای بندگی خود قرار داده و در واقع تسلیم اینکه خداوند از آن طریقی که خود می خواهد بندگی شود، نشده است، چنین کسی هم کافر است و هم مشرک. کافر است از این جهت که تسلیم بندگیِ خدا نشده. و مشرک است از این جهت که در برابر خدا مبدأ دیگری که ممکن است هوا و هوسِ خود باشد، یا پیروی از پیشوای غیرمنصوب از جانبِ خدا باشد، قرار داده و بنده غیر خدا شده است. این گونه انکار در حقیقت به انکار نبوت و امامت بر می گردد. ولی اگر انکارِ او به این عمق نباشد، آنگاه هر چند از درجاتِ بالای ایمان محروم گشته، ولی مشکر نشده است. زیرا تفاوت زیادی است میان قبول نداشتنِ بابِ بندگی خدا و آن طریقی که او قرار داده تا از آن راه سخنِ خود را به خلایق برساند و قبول نداشتنِ یکی از فرامین الهی که به وسیله همان حجت و ولی خدا به مردم ابلاغ شده است. انکار اولی انکارِ اصل و ریشه عبادتِ خداست. بسته شدن بابِ امامت و ولایت باعث بسته شدنِ باب بندگِی خداست. چون خدا خود خواسته که از این طریق با خلقِ خود سخن بگوید و آنها را به سوی خود بخواند، لذا تسلیم نشدن نسبت به این مسیر، در حقیقت تسلیم نشدن به اصلِ بندگی شدنِ خداست. و این همان شرکی است که خدای متعال فرموده است:

«اِنَّ اللهَ لایَغفِرُ اَن یَشرَکَ بِهِ وَ یَغفِرُ مادونَ ذلِکَ لِمَن یَشاءُ» [1]

خداوند از اینکه به او شرک ورزیده شود، نمی گذرد. و نسبت به کمتر از شرک برای هر کس که بخواهد آمرزنده است.

بنابراین مهمترین مسئله در دین، همین «امامت» و «ولایت» است که تضمین کننده همه چیز است و بدون آن هیچ چیز حتی توحید که اصل و پایه و روح دین است نیز ضمانتِ کافی برای تحقق یافتن، پیدا نمی کند. اگر اهل بیت (ع) و تعالیم ایشان در بابِ توحید نبود، هرگز مردم خداشناس در مسیر صحیح خداشناسی باقی نمی ماندند و همگان تحت تأثیر القائات شیطانی، به گمراهی و تشبیه خالق متعال می افتادند. اکنون که جوامع حدیثی پُر است از خُطَب توحیدیِ ائمه (ع) و در قرنهای مختلف این سخنان نشر شده و در اختیار گروهی از متفکران مسلمان قرار گرفته است، باز هم مشاهده می کنیم که پیروانِ راستینِ ایشان که همان موحدان واقعی هستند، تعدادشان به نسبت بقیه بسیار کم است؛ چه رسد به اینکه فرض کنیم اهل بیت (ع) نبودند و این سخنان را نفرموده بودند، در آن صورت بحق می توان گفت که دیگر موحدّ واقعی باقی نمی ماند.

پس به طور خلاصه: انکار یک جزء از تعالیم دین و یک حکم فرعی از آن، اگر به انکار اصل و پایه دین که همانا رسالت و امامت است، نینجامد، شخص را از توحید خارج نکرده و مشرک نمی سازد؛ ولی انکار اصل را خدای متعال به هیچ وجه مورد بخشش قرار نمی دهد. چون همانطور که در قرآن فرموده است، شرک را خداوند از هیچکس نمی آمرزد.

ناگفته نماند که: هیچ اشکالی ندارد خدای متعال روی مصالحی برای این گروه از مشرکین در دنیا از لحاظ ظاهر دین احکامی را وضع کند که از بعضی جهات با احکام مؤمنین مشترک و یکسان باشد. مثلاً اینها که منکر ولایت اهل بیت (ع) هستند. در صورتی که دشمنی و عدوات با ایشان نداشته باشند، بدنشان پاک است، ولی مشرکین غیر مسلمان که علناً خدا را انکار می کنند، چنین حکمی برایشان نیست. این مسئله دلالت بر هیچگونه فضیلتی برای ایشان نمی کند، زیرا این امر صرفاً در دنیا به خاطر مصلحتهایی قرار داده شده و با مرگ از بین می رود و در آخرت هم هیچ اثری نخواهد داشت. رسول خدا (ص) می فرمایند:

حَدَّثَنی جَبرَئیلُ عَن رَبِّ العِزَّهِ جَلَّ جَلالهُ اَنَّهُ قالَ:

مَن عَلِمَ اَن لا اِله الاّ اَنَا وَحدی وَ اَنَّ مُحَّمَداً عَبدی وَ رَسُولی وَ اَنَّ عَلیَِّ بنَ اَبیِ طالِبٍ خَلیفَتی وَ اَنَّ الاَئِمَّهَ مِن وُلدِهِ حَجَجی، اُدخِلهُ الجَّنَهَ بِرَحمَتی، وَ نَجَّیتُهُ مِنَ النَّارِ بَعَفوی، وَ اَبَحتُ لَهُ جِواری، وَ اَوجَبتُ لَهُ کَرامَتی، وَ اَتمَمتُ عَلَیهِ نعمَتی، وَ جَعَلتُهُ مِن خاصَّتی وَ خالِصَتی. اِن نادانی، لَبَّیتُهُ وَ اِن دَعانی، اَجَبتُهُ وَ اِن سَاَلَنی اَعطَینُهُ. وَ اِن سَکَتَ، اِبتَدأتُهُ وَ اِن اَساءَ، رَحِمتُهُ وَ اِن فَرَّ مِنّی، دَعَوتُهُ وَ اِن رَجَعَ اِلَّی، قَبِلتُهُ وَ اِن قَرَعَ بابی، فَتَحتُهُ.

وَ مَن لَم یَشهَد اَن لا الِه اِلاَّ اَنَا وَحدی، اَو شَهدَ بَذلِکَ وَ لَم یَشهَد اَنَّ مُحَّمَداً عَبدی وَ رَسُولی، اَو شَهِدَ بِذلِکَ وَ لَم یَشهَد اَنَّ عَلِیَّ بنَ اَبی طالِبٍ خَلیفَتی، اَو شَهدَِ بِذلِکَ وَ لَم یَشهَد اَنَّ الاَئِمَّهَ مِن وُلدِهِ حُجَجی، فَقَد جَحَدَ نِعمَتی، وَ صَغَّرَ عَظَمَتی، وَ کَفَرَ بِآیاتی وَ کُتُبی اِن قَصَدَنی، حَجَبتُهُ وَ اِن سَاَلَنی، حَرَمتُهُ، وَ اِن نادانی، لَم اَسمَع نِداءَهُ وَ اِن دَعانی، لَم اَستَجِب دُعاءَهُ. وَ اِن رَجانی، خَبَّیتُهُ، وَ ذلِکَ جزاؤُهُ مِنیّ وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلعَبیدِ [2]

جبرئیل از طرف پروردگار عزت برایم حدیث کرد که خدا فرمود:

کسی که تنها مرا شایسته بندگی بداند و محمد را بنده و رسول من بداند و علی بن ابی طالب را خلیفه من بداند و پیشوایان از فرزندانِ او را حجت های من بداند، او را به سبب رحمتِ خویش وارد بهشت می سازم، و به سبب عفو و بخشش خود از آتش نجات می دهم، و در جوارِ من بودن را برایش مُباح می کنم، و کرامتِ خود را برایش حتمی می سازم، و نعمتِ خود را بر او به اتمام می رسانم، و او را از خواص، و برگزیدگان خود قرار می دهم. (به طوری که) اگر مرا صدا زند، به او پاسخ مثبت می دهم، و اگر مرا بخواند، اجابتش می کنم. و اگر از من درخواستی نماید، خواسته اش را روا می دارم. و اگر سکوت کند و نخواهد، خودم ابتدا به نعمت می کنم. و اگر بدی کند، او را مورد رحمتش قرار می دهم، و اگر از نزد من فرار کند، من خودم او را صدا می زنم. و اگر به سویم برگردد، او را می پذیرم و اگر در مرا بکوبد، آن را به رویش می گشایم.

و کسی که در الوهیت من قائل به توحید نباشد، یا توحید را قبول داشته باشد ولی به اینکه محمد بنده و رسول من است شهادت ندهد یا به این هم شهادت دهد اما به اینکه علی بن ابی طالب خلیفه من است شهادت ندهد، یا به این هم شهادت دهد اما به اینکه پیشوایان از فرزندان او حجت های من هستند شهادت ندهد، چنین کسی نعمت مرا انکار کرده، و عظمت مرا کوچک شمرده، و به آیات و کتاب های من کفر ورزیده است. (بنابراین) اگر مرا قصد کند، او را از خود محبوب می کنم. و اگر از من درخواست کند، محرومش می سازم. و اگر مرا صدا زند، صدایش را نشنیده می گیرم. و اگر مرا بخواند، پاسخش را نمی دهم. و اگر به من امید بندد، امیدش را ناامید می کنم، و این سازی اوست از جانبِ من، و من ظلم کننده به بندگان نیستم.

ملاحظه می شود که مطابق آنچه گذشت همه خیرات و برکات از ناحیه قبول ولایت اهل بیت (ع) به دست می آید و حدیث فوق گوشه ای از نَعَمات الهی را برای اهل ولایت و معرفت ائمه (ع) بیان می کند.

در همین مورد حدیث مشهوری است که به نام «سلسله الذهب» معروف است، چون در سلسله سندِ آن، هشت معصوم قرار دارند. داستان از این قرار است که وقتی حضرت رضا (ع) در حرکتِ خود از مدینه به سوی مرو، به نیشابور رسیدند، در هنگام خروج، اصحاب حدیث حدیثِ ایشان رسیده و عرض کردند: از نزدِ ما می روی و حدیثی برای ما نمی فرمایی تا از آن بهره مند شویم؟ و حضرتش در حالی که روی کجاوه نشسته بودند سرِ مبارک را از آن بیرون کرده فرمودند:

سَمِعتُ اَبی موسَی بنَ جَعفَرٍ یَقولُ: سَمِعتُ اَبی جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ یَقولُ: سَمِعتُ اَبی مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍ یقولُ: سَمِعتُ اَبی عَلِیَّ بنَ الحُسَینِ یَقولُ: سَمِعتُ اَبیِ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍ یَقولُ: سَمِعتُ اَبی امیرالمؤمنِینَ عَلیَِّ بنَ اَبی طالِبٍ (ع) یَقولُ: سَمِعتُ النّبِیَّ (ع) یَقولُ: سَمِعتُ اللهَ عزَّوَجلَّ یَقولُ: لااِلهِ اِلاَّ اللهُ حِصنی. فَمَن دَخَلَ حِصنی، اَمِنَ مِن عَذابیِ (فَلَما مَرَّتِ الرّاحِلَهُ نَادانا:) بِشُروطِها. وَ اَناَ مِن شُروطِها [3]

..... (امام رضا (ع) از پدرانشان نقل کردند که:) خدای عزوجل فرمود: «لااله الاالله» پناهگاه من است. هر کس داخلِ آن گردد، از عذابِ من در امان است. (و وقتی مرکبِ ایشان دور شد، با صدای بلند به ما فرمود) اما با شرایطی و من هم جزء آن شرایط هستم.

[1] نساء / 48

[2] کمال الدین، باب 24، ح 3

[3] عیون اخبارالرضا (ع)، باب 37، ح 4


منکر ولایت در حقیقت مشرک است


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1