ابن بابويه، درکتاب الغيبه، از ابو طالب مظفر بن جعفر بن مظفر علوي سمرقندي، از جعفر بن محمد بن مسعود، از پدرش محمد بن مسعود عياشي، از آدم بن محمد بلخي، از علي بن حسن هارون دقاق، از جعفر بن محمد بن عبد الله بن قاسم بن ابراهيم بن اشتر، از يعقوب بن منفوس نقل مي کند که: بر حضرت عسکري - عليه السلام - وارد شدم. حضرت بر روي سکوي منزل نشسته بود.در سمت راست حضرت اطاقي بود که جلو آن پرده اي آويخته شده بود. به حضرت عرض کردم: آقاي من صاحب اين امر کيست؟ فرموده: پرده را بالا بزن. من پردهرا بالا زدم، کودکي به سن ده يا هشتساله و در همين حدود بيرون آمد، پيشاني باز، روي سپيد، چشم ها جذابو درخشان، کف دست ها درشت، ران ها پهن، در گونه راستش خالي و در سرش موهاي گره خورده، جلو آمد و بر زانوي پدر نشست. حضرت فرمود: اين صاحب شما است. بعد از جا بلند شد و حضرت به او فرمود: فرزندم برو به منزل تا آن زمان معلوم. وي داخل اطاق شد در حالي که من به او نگاه ميکردم، سپس فرمود: اي يعقوب نگاه کنببين چه کسي در اطاق است. من داخل اطاق شدم و هيچ کس را نديدم.

يعقوب بن منفوس
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1