ابوالقاسم جعفر بن محمد قولويه روايت مي کند که در سال سيصد و هفت همان سال که قرامطه حجر الاسود را بعد از آنکه از رکن بيت الله برده بودند و بعد از آن رد نموديد ميخواستند که در جاي خود نصب نمايند در آن سال من به بغداد رسيدم و تمامت همت من مصروف بود که خود را زودتر به مکه رسانم و واضح حجر الاسود را در مکان خود ببينم چه در کتب معتبره ديده بودم که معصوم و امام وقت آن را به جاي خود ميگذارد چنانکه در زمان حجاج امام زين العابدين علیه السلام نصب فرموده بود اتفاقا بيمار شدم و بيماري صعب چنانکه اميد از خود قطع کردم ابن هشام نام شخصي را نائب خود کردم و عرضه داشتي نوشته مهر بر آن نهادم و در آن از مدت عمر پرسيده بودم و آيا اينکه در اين مرض از دنيا خواهم رفت يا مهلتي هست بدو گفتم که از تو التماس دارم که سعي بليغي کني و هر که را ببيني که حجر الاسود را به جاي خود گذاشت اين رقعه را به او برساني ابن هشام روايت مي کند که چون به مکه رسيديم ديدم که خدام بيت الله الحرام عازم برآنند کمه حجر الاسود را نصب کنند مبلغ کلي به چند کس قبول کردم مرا در آن ساعت در آنجا جا دهند و کسي را همراه من کمردند که از من خبردار شود و ازدحام خلق را از من دور کنند ديدم که هر طايفه دستهدسته ميآمدند و ميخواستند که حجر را به جاي خود بدارند و هر يک از ايشان که حجر را بر جاي خود مينهادند حجر ميلرزيد و مضطرب ميشد و هر حيله ميکردند قرار نميگرفت و ميافتاد و جميع مردم از اين واقعه حيران بودند و قدرت بر نصب حخجر نداشتند ناگحاه ديدم جواني سبزرنگ از جانب مسجد الحرام با وجاهت تمام متوجه بيت الله الحرام شد چون بر کن حجر شد حجرالاسود را سلام کرد و به تنهائي او را برداشته در محلي که اول بود نصب نمود و حجر به جاي خود قرار گرفت فرياد از خاص و عام حضار مسجد الحرام برآمد و آن جوان از ميان خلق بيرون آمد پس من از جاي خود برجستم و چشم بروي دوخته سر در عقبش نهادم از کثرت ازدحام و واهمه اينکه مبادا از من غايب شود و به سبب دور کردن از خود و چشم برنداشتن از او نزديک بود عقلم زايل شود تا آنکه اندکي هجوم خلق کم شد ديدم که ايستاد و به من ملتفت شده فرمود رقعه را به من بده چون رقعه را دادم بيآنکه نگاه کند يا بخواند فرمود او را از اين علت خوفي و ضرري نيست و بعد از سي سال ديگر او را ناچار توجه به دارالقرار ميسر خواهد شد چون اين حال مشاهده کردم مرا ازدياد شوق آن حضرت گريه دست داده بود چون چشم گشودم آن جوان را نديدم و بعد از آن خبر به ابي القاسم رسانيدم وابي القاسم تا سال سيصد و شصت و هفت زنده بود و در آن سال وصيت نموده کفن و قبر خود را مهيا نموده منتظر بود تا بيمار شد و دوستاني که به عيادتش ميآمدند ميگفتند که اميد شفاي تو داريم و کوفت تو آنقدرها نيست گفت نه چنين است وعده که به من دادهاند رسيده و مرا از اين اميد به حيات خود نيست پس در اين مرض به رحمت حق واصل شد.

معجزه 19
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1