montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

دو امر مهم بر عهده‏ي آن حضرت است:
يکي: اين که تجديد دعوت کند به اسلام و قرآن يعني: از نو مردم را دعوت کند به اين دو.
دوم: اينکه احکام و اموري جديد در مردم نشر دهد، اين دو امر با يک مقدمه روشن مي‏شود و آن اين است که دو مطلب را بايد تاويل و تدبر کرد:
اول: هر کس به صرافت طبع خود در وضع اسلام از بعد پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم تا زمان ما تامل کند، فتنه‏ها و مصائبي که بر وي وارد شده را در نظر بگيرد، چه از ناحيه‏ي خلفاء و سلاطين و حکمفرماياني که در راس قرار گرفته‏اند و مطابق هوا و ميل خود او را کم يا زياد کرده و هر چه بر خلاف ميلشان يا خلاف سياستشان بود از حدود و غيره به دور افکندند و به جاي آن از خود قوانيني ساختند و در بلاد اسلام مجرا داشتند و در اثر طول زمان و پرورش مردم بر آن عادت مرضيه و سنت سنيه گرديده و چه از ناحيه‏ي مدعيان مذاهب و فرق و داعيه‏داران جاه و مقام براي امتياز هر يک از رقيب خود بدعت‏ها بر هواي نفس خود احداث کردند و چه سنت‏ها که بر خلاف هوي بود از دين راندند که نفس اختلاف و فرقه و اختلاف هر يک با ديگري در بسياري از امور شهادت مي‏دهد بر حدوث بسياري از بدعت‏ها و مردن بسياري از سنت‏ها، زيرا بالقطع و اليقين اسلام يک دين و يک مذهب و يک آئين بيش نيست.
حدوث اين همه مذاهب و مسالک با اختلافات کثير در ما بين خود هيچ محمل صحيح ندارد جز انحراف از دين و تحريف آئين و قوانين. و چه از ناحيه‏ي عوام و جهال در اثر دوري از علم و تعلم که قهرا مستلزم جهالت و احداث رسوم و عادات شمرده و همه از طفوليت بر همان رسوم عادت کرده و پرورش يافته، اگر چه بعد عالم شده يا امير و يا وزير گشته، چون همان رسوم از ابتدا در مغز او راسخ شده تصور خلاف و قبح يا تصور بدعت در وي نمي‏کند و چه از ناحيه‏ي فترت و طول زمان با نبودن سرپرست و نگهبان که اين هم به تنهائي مستتبع احداثات و تغييرات زياد است، در اثر تداول ايادي مختلف الذوق و الطبع و السليقه. و بالجمله هر يک از اين امور سببي هست براي تغيير و تحريف دين.
پس با اين چهار سبب قوي آيا ديگر از دين چيزي باقي مي‏ماند؟ خير خير! به جز اسمي از وي باقي نيست، صورت اوليه‏اش مسخ، و احکامش نسخ، و پيمانش فسخ گرديده، آنچه در دست مردم است به جز رسوم جاهليت و عوامانه يا قوانين سلاطين و يا بدعت‏هاي فرقه‏هاي منحرفه از دين و يا اموري که به نام مليت و قوميت و وطنيت متداول گشته نيست.
اين راجع به اصل اسلام و همچنين است راجع به کتاب اسلام، قهرا با اين اختلاف اهواء و تشتت آراء و تعدد اسباب انحراف، قرآن که اساسي ترين پايه‏ي اسلام است اساسش منهدم خواهد شد و عامل به او کم خواهد گشت و مسلم مطابق عقيده و هواها تحريف و تاويل خواهد شد تا به وسيله‏ي تحريف و تاويل، عقايد باطله و هواهاي فاسده‏ي خود را به اسلام و دين بچسبانند و رسما و آشکارا خود را منحرف و خارج از دين معرفي نکنند، تا بتوانند بدين وسيله تنورهاي خود را داغ نگه دارند و خيل مريدان را از خود پراکنده نسازند، زيرا که ناچارند از اينکه به هر وجهي که هست اسم اسلام را بر روي خود نگهدارند.
عاقل متدبر با ملاحظه اينهمه مذاهب و مسالک و اختلاف هواها بدون احتياج به توضيح خواهد فهميد که از قرآن چه باقي خواهد ماند، مسلم نخواهد ماند به جز رسمي. يعني: همان خط او و حروف او که در اوراق مسطور است و لکن حقيقت اوليه‏اش مهجور، و در عمل منفور است آنچه مقصود حقيقي است از تاويلات و تنزيلات اصلي وي در اثر جهالاتشان يا ضلالاتشان متروک و آنچه تحريف شده‏ي دست اهواء و ميول است در بين مردم جاري و معمول.
دوم: هر کس کاملا با اطلاع باشد از وضع پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم در تبليغ احکام و در کيفيت نزول قرآن و از حال مردم آن عصر در پذيرفتن احکام و استعدادشان در فهم معارف و حقائق و دقائق، مي‏داند که پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم احکام و فرائض خدا را از قبيل نماز و روزه و زکات و حج و جهاد و غيره از جهت صعوبت تحمل آنها به تدريج بر مردم تبليغ مي‏کرد و همچنين آيات و سور قرآن به تدريج نازل مي‏شد و سنت‏هاي خود را نيز متدرجا انفاذ مي‏داشت، از جهت ارفاق و رعايت حال مردم در ضعف ايمان و ضعف تحمل و استقامت.
و نيز در بيان معارف و حقائق و دقائق معاني قرآن خودداري مي‏کرد از جهت ضعف افهام از درک حقائق، زيرا که قريب العهد به جاهليت بودند و مردماني بودند که يک عمر در جهل و جاهليت به سر برده، فهم آنها قاصر بود از ادارک دقائق و معاني دقيقه و لذا مي‏فرمود:
«نحن معاشر الأنبياء امرنا أن نکلم الناس علي قدر عقولهم»:
ما گروه پيغمبران مامور هستيم که با مردم به اندازه‏ي عقل و فهم ايشان تکلم کنيم». [1]
اجل هم به پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم آن قدر مهلت نداد که در دامن تربيت علمي او تربيت شوند و سطح آنها اندکي بالا رود، به علاوه که در همان مدت کم هم دچار جنگها و فتنه‏ها بود که مجال تربيت علمي به مومنين نمي‏داد، لهذا پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم به اصل قرآن و اصول فرائض و سنن اقتصار کرد و هم خود را مصروف همين داشت، از اين جهت ناچار بود که بعد از خود وصي تعيين کند و اوصيائي مقرر نمايد که تکميل آنها را بر عهده‏ي ايشان گذارد، تا آنچه او نگفته است وصي بگويد و آنچه او مجمل گذارده وصي شرح دهد و آنچه او کلي گفته، وصي شرائط و مستثنيات او را بيان کند و آنچه از معارف مکه در خور فهم و هضم مردم نبود وصي به تدريج بيان کند و شرح دهد، و آنچه از تاويل آيات مو تنزيل آيات باقي مانده وصي ابلاغ کند و توضيح دهد، و شايد آياتي هم باشد که گوشزد مردم نشده باشد آنها را نيز به عهده‏ي وصي گذارده.
و لذا امير المومنين عليه السلام را امر فرمود: به جمع آوري قرآن [2] دون ديگران، چه آنکه آن حضرت از همه داناتر و آگاه‏تر بود به آيات قرآن و معاني آن و تاويل و تنزيل آن، چنانکه خود آن حضرت در محاجه‏اش با قريش فرمود: هيچ آيه‏اي نيست مگر اينکه من مي‏دانم که در شب نازل شده يا در روز، در حضر بوده يا در سفر، در کوه بوده و يا در بيابان، و هر گاه من در سفر بودم و آيه‏اي نازل مي‏شد پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم به من مي‏گفت و همه‏ي تاويل و تنزيل را به من تعليم مي‏کرده. [3]
پس چه بعدي دارد که همچنان که پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم علي را به تاويل و تنزيل و معاني قرآن اختصاص داده به بعضي آيات نيز اختصاص داده باشد. به هر حال اين امور مذکوره به عهده وصي قرار داده شده.
اگر فهم و انصاف باشد از خود وصايت نيز مي‏توان اين معني را اجمالا استظهار کرد، زيرا که به اتفاق شيعه و سني امير المومنين عليه السلام وصي پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم بود و به او وصي مي‏گفتند: و ابي بکر و عمر و عثمان را خليفه مي‏گفتند و همه متفقند که آن حضرت علي عليه السلام را وصي خود کرده.
اکنون بايد تحقيق کرد که علي عليه السلام در چه چيز وصي پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم بوده، آيا در اموال او بود؟ پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم که مالي نداشت. به علاوه آنها گفتند: که پيغبر صلي الله عليه و اله و سلم فرمود: ما پيغمبران چيزي بعد از خود به وراثت نمي‏گذاريم، هر چه بعد از ما بماند او صدقه است در راه خدا، يا براي ايتام او بود؟! [4] آن حضرت که يتيم و کودکي نداشت! اگر براي صرف غسل دادن و نماز خواندن بر او است، اين وصيتي است بر امري خاص از امر تجهيز خود و صرف وصيت اينکه فلان مرا غسل دهد يا فلان بر من نماز بخواند او را وصي نمي‏گويند.
پس وصايت امير المومنين عليه السلام نيست مگر بر تدبير امور مردم که خلافت است و تکميل آنچه بر عهده‏ي پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم بوده و اجل به وي مهلت نداده يا گرفتاري‏ها فرصت نداده يا فهم‏هاي قاصر ضعيف استطاعت فهم آن يا تحمل آن را نداشته.
[1] اصول کافي: 1: 39-38 کتاب العقل و الجهل ح 15، روضه کافي: ص 214-213 ح 394، تفسير البصائر: 38: 368-367.
[2] تفسير فرات کوفي: ص 399-398، التمهيد في علوم القرآن: 225:1.
[3] کتاب سليم بن قيس الهلالي: ص 331 ح 31، احتجاج: 261:1، الغدير: 107:7-193:6.
[4] ر. ک. صحيح بخاري: 185:8 باب قول النبي صلي الله عليه و اله و سلم: لا نورث ما ترکنا صدقه.
تجديد دعوت به اسلام و قرآن و تجديد آن دو و آوردن امر جديد


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1