موقع ديگر در غزوهي بني قريظه بود: و ايشان هم يک طائفه از يهود، و در قلعهي نزديک مدينه جاي داشتند، و با پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم معاهده بسته بودند، چون جنگ احزاب فراهم شد، ابوسفيان نزد ايشان فرستاد، و از ايشان اعانت طلبيد، ايشان به گمان اينکه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در اين جنگ مغلوب ميشود، فريب خورده عهد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را شکستند، و با مشرکين براي اعانت هم عهد بستند، پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم از معاهدهي يهود با مشرکين دلگير شد.
نعيم بن مسعود اشجعي که تازه اسلام آورده بود خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم رسيد، و عرض کرد که: يا رسول الله من تازه اسلام آوردهام و با يهود و مشرکين معاشرت داشتهام، و از اسلام من خبر ندارند، اگر اجازه بفرمائي ميروم و معاهده ايشان را به هم ميزنم، تا يهود خائف شوند و از قلعه بيرون نيايند، و اعانت مشرکين نکنند، ولي رخصت بفرمائيد که هرچه بخواهم دربارهي شما بگويم، حضرت او را اجازه داد، پس نزد ابوسفيان رفت و گفت؛ شنيدهام که محمد صلي الله عليه و اله و سلم با يهودان بني قريظه عهد بسته که به هر حيله است داخل لشگر شما شوند، و چون جنگ شروع شود شمشير بر شما بکشند؛ و شما را بکشند، و سبب فتح مسلمين را فراهم آورند، و محمد به پاداش آن، منازل و مزارع بني قينقاع و بنيالنضير را که گرفته است به ايشان بخشد و من براي دوستي و نصيحت؛ اين امر را به شما خبر دادم، و مصلحت شما اين است که اگر معاهده با شما بستند چند نفر از رؤساي ايشان را به گرو بگيريد و به مکه بفرستيد؛ تا از مکر يهود سالم باشيد، ابوسفيان دعاي خير در حق او کرد. پس از آن نزد بني قريظه رفت و اظهار دوستي و مودت با ايشان نمود و گفت شنيدهام ابوسفيان و مشرکين از شما اعانت خواستهاند ولي از ابوسفيان شنيدهام که گفته است که يهود را داخل لشگر خود ميکنيم، و ايشان را در مقدمهي لشگر قرار ميدهم، اگر محمد صلي الله عليه و آله و سلم مغلوب شود فتح به نام ما تمام ميشود، و اگر ما مغلوب شويم يهود کشته ميشوند و ما فرار ميکنيم، و من صلاح شما را چنان دانم که اگر ابوسفيان از شما اعانت خواست، ده نفر از ايان را گرو بگيريد تا لابد باشند که فرار نکنند؛ و الا اگر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم غالب شود و کفار به مکه رفتند؛ شما مغلوب پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خواهيد بود، گفتند: خدا تو را جزاي خير دهد که ما را خبر دادي و ما به همين شرط عمل ميکنيم که اگر ابوسفيان از ما اعانت خواست تا ده نفر گره نگيريم؛ از قلعه بيرون نيائيم. و به اين حيله نعيم معاهدهي ايشان را بههم زد، و بعد از آن خائف شدند و اعانت به مشرکين نکردند و چون پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم از جنگ احزاب فارغ شد، و عمرو بن عبدود به دست اميرالمؤمنين علیه السلام کشته شد، و فتح نمودند،و به مدينه وارد شدند، هنوز لباس جنگ از تن بيرون نکرده بودند، که پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: به حکم خدا بايد قلعهي بني قريظه را محاصره نمائيم، پس لشگر اسلام به طرف بنيقريظه حرکت کرده، و قلعهي ايشان را محاصره و کار را بر ايشان تنگ گرفتند؛ و رعب و ترس عظيمي در دلهاي بني قريظه افتاد، پس از رفت و آمد، و گفتگوي زياد، به حکم سعد بن معاذ راضي شدند، و سعد معاذ حکم کرد که: مردان ايشان را گردن بزنيد، و زنان و اطفال را به رقيت و غلامي و کنيزي ببريد. و مال ايشان را هم تصرف نمائيد، و به همين حکم که از جانب خدا هم تصويب شد، عمل نمودند، و بعضي از اطفال که به بلوغ رسيده بودند؛ براي دفع قتل از خود، ادعاي طفوليت ميکردند و مسلمين به حکم پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم موي زهار ايشان را معاينه ميکردند، اگر سياه شده بود، ايشان را ميکشتند، و اگر هنوز سياه نشده بود، آنها را رها ميکردند، و به رقيت ميگرفتند.
و خداوند از اين واقعه خبر ميدهد سورهي 33 احزاب، آيهي 26. و أنزل الذين ظاهروهم من أهل الکتاب من صياصيهم و قذف في قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تأسرون فريقا،و أورثکم أرضهم و ديارهم و أموالهم و أرضا لم تطؤها و کان الله علي کل شيء قديرا.
قصه يهودیان بني قريظه و حيله کردن نعيم بن مسعود اشجعي