روايات بسياري که در حدّ تواتر است در اين باره وارد شده که ما به خاطر رعايت اختصار به ذکر قسمتي از آنها که ثقة الاسلام محمد بن يعقوب کليني در کتاب کافي آورده است، اکتفا ميکنيم:
1 - خبر صحيح از معاوية بن عمّار روايت است که: حضرت صادقعليه السلام درباره آيه مبارکه «وَللَّهِِ الأَسْمآءُ الحُسْني فَادْعُوهُ بِها»؛ [1] و براي خداوند نيکوترين نامها است، پس او را با آنها بخوانيد. فرمود: به خدا قسم، ما آن اسماء حسني (نيکوترين نامها) هستيم که خداوند هيچ عملي را از بندگان نميپذيرد، مگر با شناخت و معرفت ما. [2] .
ميگويم: شايد تعبير از امامان به «اسماء» به خاطر اين باشد که آنان دليل و راهنماي مردم به سوي خداوند هستند و نشانههاي قدرت و جبروت الهي ميباشند، همانطور که اسم نشانهاي است براي صاحب آن که بر او دلالت ميکند؛ خدا داناست.
2 - خبر صحيح از عبد صالح حضرت موسي بن جعفرعليهما السلام آمده است که فرمود: حجّت خداوند بر خلقش تمام نميگردد مگر به وسيله امامي که شناخته شود. [3] .
ميگويم: اشاره حضرت به وجوب برپا کردن دليل و حجّت بر خداوند متعال است، و شناخت خداوند ممکن نيست مگر به وجود امامعليه السلام، پس شناخت امام بر مردم واجب است و تعيين او بر خداوند لازم.
3 - خبر صحيح خطبهاي از حضرت ابوعبد اللَّه صادقعليه السلام روايت شده است که در آن، حال و صفات ائمهعليهم السلام را ياد ميکند. در آن خطبه چنين آمده است: به راستي که خداوند- عزّوجلّ - به وسيله امامان بر حقّ از خاندان پيغمبر اکرمصلي الله عليه وآله از دين خويش پردهبرداري کرده و به وجود آنان راه و روش خود را آشکار ساخته، و از درون چشمه دانش خويش به وسيله ايشان عطا فرموده است. از امّت محمّدصلي الله عليه وآله هر که مقام ولايت امامش را درک کند، مزّه شيرين ايمان را خواهد چشيد، و برتري و زيباييهاي اسلام را خواهد دانست؛ «لِأَنَّ اللَّهَ تَبارَکَ وتَعالي نَصَبَ الإِمامَ عَلَماً لِخَلْقِهِ وَجَعَلَهُ حُجَّةً عَلي أَهْلِ مَوادِّهِ وَعالَمِهِ»؛ زيرا خداوند تبارک و تعالي امام را نشانهاي براي رهيابي خلق خود قرار داده و او را بر اهل طبيعت و جهان خويش حجّت ساخته، تاج وقار بر سر او نهاده است. چنانکه نور جبروت او را فرا گرفته، با ارتباطي غيبيي تا آسمان پيوسته، و فيوضات الهي از او قطع نگشته است، و آنچه پيش اوست جز به وسائل کامله او درک نشود. خداوند جز به معرفت امام اعمال بندگان را نميپذيرد. هر چه از امور مشتبه و مشکل و سنن پيچيده و نامعلوم و فتنههاي غلطانداز بر امام عرضه شود، کاملاً بر آنها آگاه و داناست. خداوند - تبارک و تعالي - براي هميشه امامان را از فرزندان حسينعليه السلام به خاطر هدايت خلق اختيار ميکند و از نسل هر امام به منظور به عهده گرفتن منصب راهبري و امامت، يکي را برميگزيند. آنان را پاک و معصوم ساخته و براي خلق خويش تعيين نموده و مورد پسند و رضاي خويش قرار داده است. هرگاه يکي از امامانعليهم السلام وفات يابد، امام ديگري از نسل وي بر جاي بگمارد، تا راهنمايي نشانگر راه راست آشکار، و نوربخش و هدايتگري درخشان، و حجّتي آگاه بوده باشد. اين امامان از طرف خداوند به پيشوايي مردم نصب شدهاند (آنان مردم را) به حقّ هدايت نموده، بدينسان عدالت را اجرا کنند. حجّتهاي الهي، راعيان و داعيان مردم به سوي اويند، که با راهنماييهاي آنان، بندگان خدا دينداري کنند، و سرزمينها به نورشان آباد گردد و از برکت آنان ثروتها و ذخائر کهن فزوني گيرد. پروردگار، آنان را مايه حيات و زندگي مردم ساخته و به وسيله ايشان تاريکيها را روشن نموده، و آنان را کليدهاي سخن و ستونهاي اسلام قرار داده است و بدين ترتيب تقدير حتمي الهي در مورد ايشان جاري شده است.
پس امام همان شخصي است که خداوند او را پسنديده و برگزيده و رهبري مردم را به او تفويض نموده و محرم اسرار غيبي و اميد بندگان خويش قرار داده است، که به فرمان او قيام نمايد. باري پروردگار او را بدين امور برگزيده و در عالم ذرّ او را زير نظر خود ساخته و پرداخته، و براي همين امور پرورش داده است. پيش از آفرينش موجودات، نور امام را همچون سايهاي در سمت راست عرش آفريد، و در علم غيب خويش حکمتش را به او عنايت فرمود. او را به علم خود برگزيد و به خاطر پاکياش انتخاب کرد.
امام يادگار است از آدم و بهترين فرزند است از نوح، برگزيده خاندان ابراهيم و سلاله اسماعيل و زبده از عترت محمدصلي الله عليه وآله، که هميشه در رعايت و عنايت مخصوص خداست؛ او را حفظ ميکند و به حمايت خود نگه ميدارد؛ دامهاي شيطان و لشکريانش را از او دور ميسازد، و حوادث شب هنگام و افسون جادوگران فاسق را از او دفع مينمايد؛ بديها را از او برگردانده تا از بلاها دور و از آفتها محفوظ بماند، و از لغزشها معصوم و از هرگونه زشتکاري و هرزگي مصون باشد.
امام در آغاز کارش به خويشتن داري و نيکوکاري مشهور است و در انتهاي امر به عفاف و علم و فضل موصوف. امر امامت پدرش به او ميرسد ولي در زمان حيات پدر دم نميزند. هنگامي که دوران امامت و حيات پدرش سپري گشت و مقدّرات الهي در حقّش تحقّق يافت و اراده خداوند او را به سرمنزل محبّت خود برد، يعني عمر پدر پايان يافت، امر خداوند پس از او به وي ميرسد، و خداوند دين خود را به او ميسپرد و وي را بر بندگان حجّت، و در جهان قيّم و سرپرست، و به روح خود تأييد و از علم خود برخوردار و به حقّگويي آگاهش مينمايد؛ راز خود را به وي ميسپرد و براي امر بزرگش بپا ميدارد و از فضيلت علمش او را مطّلع ميسازد؛ رهبر خلق و حجّت مطلق اهل عالمش ميگرداند و روشنايي اهل دين و وليّ بندگانش قرار ميدهد و براي امامت خلق، او را ميپسندد و سرّ خويش بدو ميسپرد و وي را حافظ علم خود مينمايد و حکمتش را در او نهاده، زمامداري اهل دينش را از او ميخواهد، و براي امر بزرگش او را مخصوص ميگرداند و روشهاي دين و فرائض و حدود خود را به وجود او احيا مينمايد. امام هم با نور درخشنده و درمانهاي سودمند، هنگام حيرتهاي نادانان که به دام اهل جدل گرفتار آمدهاند، به عدل اقدام و قيام کرده و با بيان روشن و راهنماييهاي واضح از هر سوي مردم را ارشاد ميفرمايد، و در همان خطّ مشي که پدران راستگوي درستکارش رفتهاند ميرود.
پس هر که حقّ چنين عالمي را ناديده بگيرد، بدبخت و شقاوتمند و هر که او را انکار نمايد گمراه است، و کسي عليه او کارشکني نکند مگر اينکه بر خداوند - جلّ و علا - جرأت و جسارت کرده باشد. [4] .
يکي از شرح کنندگان گويد: عالم - يعني مخلوق - در عبارت: «وَجَعَلَهُ حُجَّةً عَلي مَوادِّهِ وَعالَمِهِ...» عطف است بر اهل يا بر موادّ، و شايد منظور از اين کلمه عقلها باشد، زيرا که موادّ معرفت همان عقل است و اين دو اضافه، يعني موادّ و عالم به ضمير خداوند، به تقدير لام ملکيت و اختصاص است، يعني خداوند امام را حجّت قرار داد بر اهل عقول و غير اهل عقول، زيرا که امامعليه السلام بر همه مخلوقات حجّت است و هر چيزي بايد که در تسبيح و تقديس و عبادت و نحوه خضوعش به امام مراجعه کند.
احتمال ديگري نيز هست که منظور از موادّ عالم، زمانيات و جسمانيات باشد و منظور از عالم، عالم مجرّدات و روحانيات. امّا احتمال اينکه مراد از اهل موادّ، اهل محبّت باشد بعيد است. چنانکه عطف را تفسير و بيان مطلب قبل پنداريم.
ميگويم: قول صحيح آن است که مجرّدي غير از خداوند متعال نيست، و سخن فوق در اين باره - که مجرّدي غير خداوند فرض شود - دليل محکمي ندارد، بلکه دليل برخلاف آن هست که در جاي خود ثابت شده است و اينجا جاي گستردن بحث نيست. و امّا عطف را تفسير و بيان مطلب قبل دانستن بعيد نيست، هرچند که قاعده اين است که با عطف، معني ديگري ذکر شود.
4 - به سندي همچون صحيح از حضرت باقر يا حضرت صادقعليهما السلام روايت است که فرمود: بنده خدا مؤمن نخواهد بود مگر اينکه خدا و رسول و همه امامانعليهم السلام را بشناسد و نيز امام زمانش را بشناسد و در تمام امور خود به او مراجعه کند و تسليم امر وي باشد. سپس فرمود: چگونه ميشود که آخرين امام را بشناسد در صورتي که اوّلين امام را نشناخته باشد. [5] .
5 - به سند صحيح از زراره روايت است که گفت: به حضرت امام باقرعليه السلام گفتم: مرا از شناخت امام از شما خاندان آگاه ساز، آيا شناخت او بر همه مردم واجب است؟ فرمود: خداوند - عزّوجلّ - حضرت محمّدصلي الله عليه وآله را بر همه مردم جهان به عنوان رسول و حجّت الهي بر همه خلايق در زمين برانگيخت. پس هر آنکه به خداوند و حضرت محمّدصلي الله عليه وآله رسول خدا ايمان آورد و از او پيروي نمود و رسالتش را تصديق کرد، واجب است بر او که امام از ما را بازشناسد و هر آنکه ايمان به خدا و رسول او نياورده، از وي تبعيّت نکرده، او را تصديق ننموده و حقّ خدا و رسول او را نشناخته، چگونه بر او واجب باشد شناخت امام در حالي که هنوز ايمان به خدا و رسول او نياورده و حقّ آنها را نشناخته است؟ [6] .
ميگويم: منظور اين است که وجوب معرفت و شناخت خدا و رسول از نظر رتبه مقدّم است بر وجوب شناخت امام، نه اينکه نفي وجوب امام شده باشد از کسي که خدا و رسول را نميشناسد. به عبارت ديگر بر هر کس در مرحله اوّل لازم و واجب است خدا و رسول او را بشناسد و در مرحله دوم نسبت به امام و پيشوايي که خداوند براي او تعيين فرموده شناخت و معرفت پيدا کند.
و در خبر صحيح از محمد بن مسلم روايت است که گفت: شنيدم حضرت باقرعليه السلام ميفرمود: هر که دينداري خدا کند در حالي که خود را در آن به رنج اندازد ولي امام منصوب از طرف خدا براي او نباشد، تلاش او پذيرفته نيست و گمراه و سرگردان است، و خداوند کردار او را بد ميشمارد. او به مانند گوسفندي است که از چوپان و گله خود گم شده و شب و روز ميجهد و ميدود، و ميرود و ميآيد و شب گله غريبي ببيند و بدان دل نهد و فريب آن بخورد و با آن در آغلش شب را بگذراند، و هنگامي که چوپان، گله خود را براند، آن چوپان و گله را نشناسد و سرگردان بجهد و چوپان و گله خود را بطلبد، و گلهاي با چوپانش ببيند و بدان دل نهد و فريفته گردد، و چوپان بر آن بانگ زند که: به چوپان و گله خودت پيوند، زيرا تو گمگشته و سرگرداني و از چوپان و گلهات برکناري، و آن گوسفند گمشده، هراسان و سرگردان و تنها بجهد و چوپاني ندارد که او را به چراگاه خودش رهبري کند و يا برگرداند. در همين اثنا که حيران است، بناگاه گرگ از گم شدنش
فرصتجويي کند و او را بخورد. «وَاللَّهِ يا مُحَمَّدُ مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ لا إِمامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ طاهِرٍ [ظاهِرٍ] عادِلٍ أَصْبَحَ ضالاًّ تائِهاً...»؛ به خدا قسم اي محمد! حال کسي که در اين امّت به دامان امامي که طاهر [يا ظاهر] منصوب از طرف خداوند بوده باشد دست نزند، گم شده و سرگردان است و اگر بر اين حال بميرد در کفر يا نفاق مرده است. اي محمد! بدان که رهبران ستم و پيروانشان از دين خدا برکنارند، راستي که گمراهند و گمراه کننده و همه کارهايشان مانند خاکستري است در برابر گردباد روز طوفاني، به هيچ وجه بر آنچه کسب کردهاند دسترسي ندارند. اين است همان گمراهي دور. [7] .
ميگويم: اينکه ميفرمايد: «مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ لا إِمامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ طاهِرٍ [ظاهِرٍ] عادِلٍ...»؛ اگر در متن حديث طاهر باشد، منظور عصمت امام است، يعني هر که دست به دامن امام معصومي نزند... و اگر ظاهر باشد، يعني وجود امامي که آشکار است براي مردم با دلايل واضح و نشانههاي روشن، هر چند که امام از نظرهاي کوتاهبين غايب باشد. [8] .
7 - و به سندي که مانند صحيح يا بنا به بعضي وجوه، صحيح است از حضرت باقرعليه السلام روايت است که فرمود: البته کسي خداي را ميشناسد و عبادت ميکند که خداوند را و امام خود را که از خاندان ما است بشناسد، و هر آنکه خداي - عزّوجلّ - را شناخته و امام از خاندان ما را نشناخته باشد، غير خدا را شناخته و عبادت کرده است. به خدا سوگند گمراهي همين است.
8 - و در خبر صحيح از حضرت باقرعليه السلام آمده است که فرمود: قلّه و بلندي امر و کليد آن و راه اشيا و رضايت پروردگار اطاعت از امام است، بعد از معرفت و شناخت او که خداوند - عزّوجلّ - ميفرمايد: «وَمَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَمَنْ تَوَلّي فَما أَرْسَلْناکَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً...»؛ [9] هر آنکه از فرستاده حقّ پيروي ميکند به راستي که خداي را اطاعت کرده است و هر که سرباز زند پس تو مسؤول او نيستي. و اگر شخصي شبها به عبادت برخيزد و روزهايش را روزه بدارد و تمام مالش را صدقه دهد و همه سالهاي عمرش حجّ خانه کعبه را انجام دهد، امّا ولايت وليّ خدا را نشناسد تا از او پيروي کند و تمام اعمالش با راهنمايي او انجام پذيرد، حقّ ثواب نزد خداوند براي او نيست و او از اهل ايمان نميباشد. [10] .
9 - و در خبر صحيح از عيسي بن السري ابواليسع روايت شده است که گفت: به حضرت ابوعبد اللَّه الصادقعليه السلام گفتم: پايههاي اسلام را که هيچ کس نميتواند در شناختن آنها تقصير کند و اگر در آنها اخلال نمايد دينش فاسد خواهد بود و اعمالش بر درگاه الهي پذيرفته نيست و هر که آنها را بشناسد و به آنها عمل کند دينش مورد پسند پروردگار بوده و به خاطر ندانستن امور ديگر در فشار واقع نخواهد شد براي من بيان فرماييد؟
فرمود: شهادت لا إله إلاّ اللَّه و ايمان به اينکه محمّدصلي الله عليه وآله فرستاده و رسول خدا است و اقرار به آنچه به آن حضرت از جانب خدا آورده، و حقّ زکات که در اموال هست و ولايتي که خداوند امر فرمود - ولايت آل محمّدعليهم السلام - ميباشد.
راوي پرسيد: «هَلْ فِي الوِلايَةِ شَيْءٌ دُونَ شَيْءٍ فَضْلٌ يُعْرَفُ لِمَنْ أَخَذَ بِهِ؟»؛ آيا در ولايت چيزي کمتر از چيز ديگر هست (مرتبههاي مختلف هست) که اقلّ مراتب آن فهميده شود؟ فرمود: آري، خداوند متعال ميفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنْکُمْ»؛ [11] اي کساني که ايمان آوردهايد! خدا و رسول و اولياي امر خودتان را اطاعت کنيد. و پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله فرموده: «مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمامَ زَمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيَّةً»؛ هر کس در حالي بميرد که امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است.
و اين امام، پيامبرصلي الله عليه وآله بود و عليعليه السلام بود، ولي ديگران گفتند معاويه است. سپس حسنعليه السلام بود و بعد از او حسينعليه السلام و ديگران گفتند يزيد بن معاويه!! نه! نه! اينها برابر نبودند. آنگاه ساکت شد و بعد فرمود: آيا برايت نيفزايم؟ حَکَم الأعور يکي از حضّار عرضه داشت: چرا، فدايت گردم. فرمود: سپس عليّ بن الحسينعليهما السلام بود، سپس ابوجعفر محمّد بن عليعليهما السلام، و شيعيان پيش از زمان امامت حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام مناسک حجّ خود را نميدانستند تا اينکه آن حضرت درب علم را بر آنان گشود و مناسک حجّ و حلال و حرام را بيان فرمود تا اينکه مردم نيازشان به اهل بيتعليهم السلام شد، بعد از آنکه به ديگران نيازمند بودند و بدين ترتيب خواهد گذشت و زمين جز با امام نخواهد بود. و هر کس بميرد در حالي که امام خود را نشناخته باشد مانند آن است که در دوران جاهليّت مرده باشد، و نيازمندترين وقت براي تو نسبت به آنچه بر آن هستي، هنگامي است که روحت به اينجا برسد - به گلويش اشاره کرد - و دنيا از تو جدا شود، خواهي گفت: من بر وضع خوبي بودم و مذهب نيکي داشتم. [12] .
ميگويم: اينکه راوي پرسيد (آيا در ولايت چيزي کمتر از چيزي هست؟) دو احتمال دارد:
الف) آيا حدّ معيّني براي ولايت وجود دارد که کمتر از آن حدّ جايز نباشد که سائل آن را اخذ کند؟ که امامعليه السلام با ذکر دو امر او را پاسخ گفت: اوّل معرفت امام و دوم اطاعت از او، و استدلال نمود به آيه کريمه اطاعت و به روايت پيغمبر اکرمصلي الله عليه وآله درباره معرفت امامعليه السلام، و اين وجه را حديث صحيحي که گذشت تأييد ميکند.
ب) اينکه منظور بيان دليل از قرآن يا سنّت پيغمبرصلي الله عليه وآله است که بر وجوب ولايت آل محمدعليهم السلام دلالت کند تا بر مخالفين حجّت باشد، چون که وقتي حضرت فرمود: «ولايتي که خداوند به آن امر فرموده، ولايت آل محمّدعليهم السلام است». راوي سؤال کرد: آيا در اين باره چيزي هست يعني دليلي که معتبر باشد نزد مخالفين که نتوانند آن را ردّ يا انکار کنند؟ پس آن حضرت دو دليل ذکر کرد، يکي از قرآن مجيد و ديگري از سنّت که آنها را مخالفين نميتوانند ردّ کنند.
توضيح: دلالت آيه و حديثي که امامعليه السلام استدلال فرمود اينکه: هر کس کمترين بينشي داشته باشد، اگر عقلش را قاضي قرار دهد اعتراف خواهد کرد که خداوند متعال به بندگان مؤمن خود امر نميکند از يک نفر فاسق فاجر معصيتکار ستمگر پيروي نمايند، بلکه آنها را امر ميکند که از يک انسان عالم و زاهد و معصوم پيروي نمايند. همچنين پيغمبرصلي الله عليه وآله حکم نميکند که هر کس بميرد در حالي که يک ا نسان متجاهر به انواع گناه و معصيت مثل معاويه و يزيد و امثال اينها را نشناخته باشد به مردن جاهليت مرده است، بلکه واجب است به کسي رجوع شود که جز به وسيله او احکام را نتوان شناخت. و مؤيّد اين احتمال آخر حديث است که فرمود: «وَقالَ الآخَرُونَ يَزِيدُ بْنُ مُعاوِيَةَ وَحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ وَلا سَواءَ وَلا سَواء».
روايت صحيح محمد مسلم که قبلاً گذشت نيز مؤيّد اين معناست.
10 - در حديث صحيح از حارث بن المغيرة آمده که گفت: به حضرت ابوعبد اللَّه صادقعليه السلام گفتم: آياپيغمبرصلي الله عليه وآله فرموده است: «مَنْ ماتَ وَلا يَعْرِفُ إِمامَهُ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيَّةً»؟ فرمود: آري. عرضه داشتم: اين کدام جاهليت است آيا جاهليت مطلق يا جاهليت کسي که امامش را نشناخته؟ فرمود: جاهليت کفر و نفاق و ضلال. [13] .
ميگويم: احاديث وارده در اين باب بسيار زياد است.
11 - و در کمال الدين آمده که: امام ابوالحسن موسي بن جعفرعليهما السلام فرمود: هر کس در چهار چيز شک کند به همه اموري که خداوند تبارک و تعالي نازل فرموده کافر است، يکي از آنها معرفت امام در هر زمان به شخص و صفتش ميباشد. [14] .
12 - همچنين در آن کتاب از امام صادقعليه السلام از پدران بزرگوارشعليهم السلام آمده که رسول اکرمصلي الله عليه وآله فرمود: هر کس قائم از فرزندان مرا در زمان غيبتش منکر شود به مرگ جاهليت مرده است. [15] .
13 - و در همان کتاب از حضرت صادقعليه السلام از پيغمبر اکرمصلي الله عليه وآله روايت است که فرمود: هر کس منکر قائم از فرزندانم شود مرا منکر شده است. [16] .
14 - و در غيبت نعماني به سند خود از حضرت صادقعليه السلام آورده که آن حضرت فرموده: هر کس شبي را به صبح آورد در حالي که امام زمانش را نشناسد به مردن جاهليت ميميرد. [17] .
و اخبار بسيار ديگر که از ائمه اطهارعليهم السلامروايت شده است.
و امّا منظور از معرفت و شناخت چيست؟ در اوّل باب هشتم خواهد آمد که آنچه واجب است در معرفت دو امر است: يکي شناختن شخص امام با اسم و نسب او. دوم: شناخت صفات و خصوصيات او که با آنها از ديگران امتياز مييابد. ان شاء اللَّه به تفصيل خواهد آمد.
توجّه: متأخّرين از مجتهدين برآنند که: خبر صحيح آن است که راوي آن در هر طبقه عادل امامي باشد. ولي متقدّمين گفتهاند: خبر صحيح خبري است که اطمينان حاصل شود که از معصوم صادر شده است. در اين باب منظور من از صحيح همان معني اوّل است و هر گاه تعبير کردهام که اين خبر همچون صحيح است يا بنابر بعضي وجوه صحيح، که معني دوم است.
[1] سوره اعراف، آيه 180.
[2] اصول کافي: 249:2.
[3] اصول کافي: 143:1.
[4] اصول کافي: 203:1.
[5] اصول کافي: 180:1.
[6] اصول کافي: 180:1.
[7] اصول کافي: 374:1.
[8] مؤيّد اين مطلب روايتي است که ثقة الاسلام کليني در کافي (336:2 حديث 3) از مفضّل بن عمر نقل ميکند که گفت: از حضرت ابوعبد اللَّه (امام صادقعليه السلام) شنيدم که ميفرمود: مبادا فاش کنيد، به خدا قسم امام شما سالياني از روزگار غايب خواهد شد و شما در امتحان سخت واقع خواهيد شد. تا اينکه درباره او سخنان مختلف گفته ميشود: مرده، کشته شده، در کدام وادي رفته است؟ البته ديدگان مؤمنين بر او گريان خواهد بود و در امواج حوادث واژگون خواهند شد؛ همانطور که کشتي در امواج دريا واژگون ميشود. پس کسي نجات نمييابد مگر آنکه خداوند از او پيمان گرفته، و در دلش ايمان ثبت گرديده، و او را به وحي از جانب خود تأييد نموده باشد، و دوازده پرچم اشتباهانداز برپا خواهد شد که بايد ردّ شود، که نميدانند به کدام سو رو کنند. راوي گويد: آنگاه گريه کردم و گفتم: پس چه بايد کرد؟ آن حضرت نگاهي به آفتاب افکند که به ايوان تابيده بود و فرمود: اي اباعبد اللَّه اين آفتاب را ميبيني؟ گفتم: آري. فرمود: به خدا سوگند امر ما از آفتاب روشنتر است. (مؤلف).
[9] سوره نساء، آيه 80.
[10] اصول کافي: 185:1.
[11] سوره نساء، آيه 59.
[12] اصول کافي: 19:2.
[13] اصول کافي: 377:2.
[14] کمال الدين: 413:2.
[15] کمال الدين: 412:2.
[16] کمال الدين: 412:2.
[17] الغيبة، شيخ نعماني: 63.

دليل نقلي
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1