اهتمام و مداومت در دعا براي تعجيل فرج مولاي ما صاحب الزمانعليه السلام با شرايط آن به قدر امکان، سبب ميشود که اين امر زودتر واقع گردد و ظهور سريعتر تحقق يابد، و پيشتر آن مهر تابان طلوع کند.
دليل بر اين معني حديثي است که در بحار و غير آن از عيّاشي از فضل بن ابي قرّه آمده که گفت: شنيدم از حضرت ابي عبد اللَّه صادقعليه السلام که فرمود: خداوند به ابراهيم وحي نمود که براي او فرزندي متولد خواهد شد. پس آن حضرت اين موضوع را با ساره در ميان گذاشت، ولي ساره گفت: آيا من خواهم زاييد و حال آنکه پيرزن هستم؟ پس خداوند به آن حضرت وحي کرد که: ساره خواهد زاييد و اولاد او چهارصد سال به زحمت و رنج ميافتند به خاطر اينکه سخن مرا جواب گفت. امام صادقعليه السلام فرمود: پس هنگامي که فشارها و شکنجهها بر بني اسرائيل طول کشيد، چهل روز به درگاه خداوند ضجّه و ناله کردند. خداوند به موسي و هارون وحي فرمود که آنها را از فرعون خلاص نمايند پس صد و هفتاد سال را از آنها برداشت.
امام صادقعليه السلام فرمود: «هکَذا أَنْتُمْ لَوْ فَعَلْتُمْ لَفَرَّجَ اللَّهُ عَنَّا فَأمَّا إِذْ لَمْ تَکُونُوا فَإِنَّ الأَمْرَ يَنْتَهِي إِلي مُنْتَهاهُ»؛ همچنين شما اگر انجام دهيد هرآينه خداوند بر ما فرج خواهد داد ولي اگر چنين نباشيد البته اين امر تا آخرين مرحله را طي خواهد کرد. [1] .
تذکر
بدان که از اين حديث شريف چند امر استفاده ميشود:
رسيدن جزاي عمل به اولاد
عملي که از شخص سر ميزند - اطاعت باشد يا معصيت - جزاي آن به اولاد و نوادگانش ميرسد، چنانکه از امام صادقعليه السلام در تفسير آيه شريفه: «وَأَمَّا الجِدارُ فَکانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي المَدِينَةِ وَکانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَکانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ يَبْلُغا أَشَدُّهُما وَيَسْتَخْرِجا کَنْزَهُما»؛ [2] و امّا ديوار، پس از آنِ دو پسر بچه يتيم بود که در شهر هستند، و زيرش آن گنجي متعلق به ايشان، و پدرشان نيکوکار بود، پس پروردگارت خواست که آن دو به قوّت رسند و گنجشان را برآورند. فرمود: آن دو يتيم با آن پدر صالح هفت پشت فاصله داشتند.
و اين به خاطر حکمتها و مصالح عظيمي است که بسياري از آنها بر ما پوشيده و مخفي است و بعضي از آنها در روايات از ائمه معصومينعليهم السلام برايمان روشن شده است. اگر بگوييد: بدون ترديد، رساندن خيرها و نعمتها به اولاد شخص در حقيقت به خودش برگشته و تفضّلي نسبت به او انجام گرفته، به جهت کمال مودّت و مهري که بين انسان و اولادش هست، بلکه چه بسا خير رساندن به اولاد براي انسان - بلکه مطلق حيوانات - لذيذتر است از متنعّم شدن خود شخص، خواه در زمان حيات و زندگي او باشد يا پس از مردن. همچنان که در خبر آمده: ارواح مؤمناني که براي ديدن اولادشان ميآيند اگر آن را در وضع خوب و نيکي ببينند، خوشحال ميشوند، و اگر در فشار و سختي ببينند، اندوهگين ميگردند. و روايات ديگري که بر موضوع مورد بحث دلالت دارد. ولي عذاب کردن و به مشقّت انداختن اولاد به خاطر کارهايي که از پدران و مادران سر زده، نه عقل آن را امضا کرده و نه قرآن. عقل اين را ظلم ميداند، و ظلم بر خداوند - عزّوجلّ - قبيح است، در قرآن مجيد نيز آمده: «وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري»؛ [3] و بردارندهاي بار گناه ديگري را متحمّل نميشود.
ميگويم: دچار شدن مردم به آفات و بليّات، گاهي کفّاره گناهان و خطاهاي آنان است و گاهي براي بالا رفتن درجات و فزوني ثوابها ميباشد. پس ممکن است خداوند متعال بعضي از بندگانش را به بعضي از مصيبتها و محنتها عذاب نمايد و اين را کفّاره گناهان پدران و مادران قرار دهد، چون به خاطر مصيبتهايي که به فرزندانشان ميرسد متأثّر و ناراحت ميشوند، آنگاه به اين بندهاي که به آن مصيبتها دچار گشته انواع نعمتها و ثوابها را عنايت ميکند، چون در دنيا به آن ناراحتيها مبتلا شده است. و اين مبادله خوب و برنامه نيکي است و هيچ خلاف عدل و احسان هم در آن نيست بلکه خود نوعي احسان به انسان ميباشد.
و بر اين معني دلالت ميکند فرموده امام صادقعليه السلام در جواب مفضّل بن عمر - که از خواصّ اصحاب گرامي آن حضرت است - که پس از بيان خوبيها و منافع حواسّ انسان و زيانهاي فقدان آنها، مفضّل عرضه داشت: پس چرا بعضي از مردم برخي از اين اعضا را ندارند که اين زيانهايي که فرمودي به آنها برسد؟ امام صادقعليه السلام فرمود: براي تأديب و موعظه کسي که اين وضع برايش پيش ميآيد، و ديگران به سبب او پند گيرند، چنانکه زمامداران گاهي افرادي را براي مجازات و عبرت تأديب ميکنند و [عُقلا] بر آنها اشکال نميگيرند، بلکه رأيشان را تعريف ميکنند و تدبيرشان را تصحيح ميشمارند. به علاوه براي کساني که اين امور برايشان پيش ميآيد اگر شکيبايي کنند و شکر الهي بجاي آورند پس از مرگشان آنقدر ثوابها هست که اين ناراحتيها را در مقابل آن همه ثواب، کوچک و ناچيز خواهند ديد، تا جايي که اگر به آنها اختيار ميدادند که به دنيا بازگردند و در آن بلاها زندگي کنند آن را انتخاب مينمودند.
و ميتوان به نحو ديگري جواب داد که: خداوند - عزّوجلّ - به مقتضاي حکمتي تقدير کرده، مصائب و بلاهايي برسد، ولي دفع و برطرف شدن آن مصائب و بلاها را مشروط و متوقف بر صدور افعال خاصّي از پدران و مادران يا خود آنها قرار داده است، و چون آن شرط محقّق نشد تقدير الهي جاري ميگردد.
بنابراين ابتلاي آنها در حقيقت به عنوان مجازات آنها به سبب کارهاي پدران و مادرانشان نيست تا اشکالي وارد شود بلکه بر مبناي مصالح واقعي است که در هر امر مقدّري وجود دارد. و اين وجه را از يکي از دوستان خاصّ خود استفاده نمودم.
مسأله بداء
دومين مطلبي که از حديث مورد بحث استفاده ميشود؛ وقوع بداء در بعضي از مقدّرات است، بسياري از روايات نيز بر اين مسأله دلالت دارد بلکه از ضروريات مذهب اماميّه است که مخالفين، آنها را به اين عنوان (=اعتقاد به بداء) ميشناسند. البته تشريح و تفصيل اين مطلب از محلّ بحث کتاب خارج است لذا به طور خلاصه اين مطلب را بر اساس استفاده از اخبار و سخنان علما ميآوريم.
ميگويم: منظور از بداء آن است که خداوند - عزّوجلّ - چيزي را تقدير کند، و سپس خلاف آن را مقدّر نمايد. و اين از نظر عقل ممکن و از جهت نقل واقع شده است، به خاطر عموم و دوام قدرت خداوند، و به جهت دلالت آيات قرآن و احاديث متواتره بر آن. و علّت اينکه مخالفين آن را انکار کردهاند اينکه: به گمانشان اين امر مستلزم آن است که خداوند - عزّوجلّ - نسبت به امر دوم جاهل باشد و از مصلحت آن غافل، «تَعالَي اللَّهُ عَنْ ذلِکَ عُلُوّاً کَبِيراً»؛ خداوند بسي برتر از اين پندار جاهلانه است. لذا در ردّ اين گمانشان در حديث صحيحي از حضرت ابي عبد اللَّه صادقعليه السلام آمده که فرمود: در هيچ چيزي براي خداوند بداء نميشود مگر اينکه پيش از اينکه بداء بشود، در علم او بوده است. و به همين معني اخبار متعددي در اصول کافي و توحيد صدوق و بحار و غير اينها آمده است. [4] .
و تحقيق مطلب به گونهاي که پردههاي پندار را از روي فهمها بردارد اينکه: به طوري که در اخبار وارد شده، امور بر دو قسم است: محتوم و موقوف. محتوم چيزي است که تحقق يافتن آن - از لحاظ وجود يا عدم - متوقف و وابسته به چيزي نباشد، بلکه خداوند آن را امضا و حتم نموده و به قلم قضا نوشته است. و منظور از موقوف اموري است که وجود يا عدم آنها در علم الهي مربوط و متوقف بر حصول يا انتفاء چيزي باشد. موقوف نيز بر دو گونه است:
گونه اوّل: آنکه خداوند متعال براي پيغمبران يا فرشتگان يا اولياي خود موقوف بودنش را بيان کرده باشد.
گونه دوم: آنکه براي آنها بيان نکرده باشد، بلکه به نظر آنها محتوم است در صورتي که در علم خداوند - عزّوجلّ - موقوف ميباشد.
بدايي که ما به آن معتقديم و روايات نقل شده از ائمه اطهارعليهم السلام بر آن دلالت دارد مربوط به همين دو گونه است نه قسم اوّل، و همانطور که ميبينيد مستلزم جهلي براي خداوند نيست.
مثال اين مطلب چنين است که خداوند سبحان مقدّر فرمايد که فلان آدم بيست سال زنده بماند اگر صله رحم بجاي نياورد، ولي اگر صله رحم بجاي آورد سي سال عمر کند. در اينجا خداوند عمر اين شخص را بيست سال تقدير فرموده و اگر به شرطي که قرار داده باشد عمل نمايد ده سال به عمرش افزوده ميشود. پس زياد شدن ده سال بداء در آن مقدّر - يعني بيست سال - است، و خداوند متعال هم از ازل اين را ميدانست، ولي در اين متوقف کردن بر شرط خاص حکمتهاي ارزندهاي هست، و مقدّر الهي - که مربوط به شرطي بوده -
هنگامي ظاهر ميشود که شرطش محقّق شده باشد در حالي که قبلاً بر ما مخفي بوده است.
و با اين بيان نحوه جمع بين دستههاي مختلف اخبار معلوم شد که:
دستهاي از آنها دلالت دارد که بداء در آنچه علم آن به پيغمبران رسيده واقع نميشود. چنانکه در اصول کافي از فضيل بن يسار آمده که گفت: شنيدم حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام ميفرمود: علم بر دو گونه است: علمي نزد خداوند مخزون است که احدي از مخلوق را از آن مطّلع نساخته، و علمي ديگر را به فرشتگان و پيغمبرانش تعليم فرموده، پس آنچه به ملائکه و پيغمبرانش تعليم فرموده واقع ميشود، و خود و فرشتگان و پيغمبرانش را تکذيب نمينمايد، و آن علمي که نزد خودش مخزون است آنچه ميخواهد پيش ميآورد و آنچه بخواهد تأخير مياندازد و آنچه بخواهد ثابت ميکند. [5] .
و دستهاي ديگر بر وقوع بداء در آنچه علم آن به پيغمبران و فرشتگان رسيده هم دلالت دارد مانند خبر دادن عيسيعليه السلام به مردن عروسي که به خانه شوهرش ميبردند ولي نمرد و خلاف آن ظاهر شد، و خبر دادن ملک الموت به داوودعليه السلام به مرگ جواني که نزد او نشسته بود پس از هفت روز، ولي نمرد و خداوند سي سال مرگش را به تأخير انداخت به خاطر اينکه داوودعليه السلام او را رحم کرد، و خبر دادن خداوند متعال به حضرت نوحعليه السلام چند بار هلاکت قومش را، سپس تأخير افتادن آن و خبر دادن خداوند - عزّوجلّ - به يونسعليه السلام که در روز معيّن قومش هلاک خواهند شد، سپس خداوند توبه آنها را پذيرفت و غير اينها.
وجه جمع بين اين دو دسته از روايات اينکه: منظور در روايت سابق آن است که خداوند - عزّوجلّ - پيغمبرش را از واقع شدن امري مطلع سازد و به او خبر دهد که اين امر حتمي و غير قابل تغيير است، مثل اخباري که درباره خروج سفياني - لعنه اللَّه - پيش از قيام حضرت قائم - عجّل اللَّه فرجه الشريف - وارد شده است.
و مراد از دسته دوم آن است که خداي تعالي پيامبرش را مثلاً از امري باخبر سازد، اما براي او بيان نکند که محتوم است يا موقوف، که ظاهر اين امر آن است که محتوم باشد، چون موقوف بودن آن بيان نشده، پس ممکن است در آن بداء واقع گردد، زيرا که نزد خداوند - عزّوجلّ - بر امري متوقف است که آن را براي پيغمبر بيان ننموده، بلکه نزد خودش مخزون است و اين مستلزم دروغ يا تکذيبي هم نيست.
شيخ طوسيرحمه الله به اين وجه بين آن اخبار را جمع کرده، و مجلسيعليهم السلام نيز در دو کتابش مرآة العقول و بحار الانوار همين نظر را نزديک به واقع دانسته است.
ميگويم: چند روايت هم بر جمع ياد شده دلالت دارد از جمله:
در الاحتجاج از امير مؤمنان عليعليه السلام است که فرمود: اگر يک آيه در کتاب خدا نبود از آنچه خواهد بود و آنچه شدني است تا روز قيامت شما را خبر ميدادم، آن آيه اين است: «يَمْحُو اللَّهُ ما يَشآءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الکِتابِ»؛ [6] خداوند آنچه را خواهد محو و آنچه را خواهد اثبات ميکند و نزد او است اصل کتاب [لوح محفوظ] . [7] .
در روايت ديگري از حضرت رضاعليه السلام است که فرمود: ابوعبد اللَّه (صادق) و ابوجعفر (باقر) و عليّ بن الحسين و حسين بن علي و علي بن ابي طالبعليهم السلام گفتهاند: اگر يک آيه در کتاب خدا نبود به آنچه تا روز برپايي قيامت خواهد بود شما را خبر ميداديم: «يَمْحُو اللَّهُ ما يَشآءُ وَيُثْبِتُ...». [8] .
و با اين بيان نحوه جمع بين دو دسته ديگر از اخبار نيز معلوم ميشود که دستهاي ميگويد: بداء در امر محتوم واقع نميشود - چنانکه گفتيم - همانطور که در بحار از عيّاشي از فضيل آمده که گفت: شنيدم حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام ميفرمود: از جمله امور، اموري حتمي است که ناگزير خواهد آمد، و از جمله امور اموري هست که نزد خداوند موقوف است، آنچه از آنها را ميخواهد جلو مياندازد، و آنچه را بخواهد محو ميکند و آنچه ميخواهد ثبت مينمايد، احدي را از آن - يعني موقوف - مطلع نساخته است، و امّا آنچه را که پيامبران خبر آوردهاند شدني است، نه خودش را تکذيب ميکند و نه پيغمبرش و نه فرشتگانش را. [9] .
و دسته ديگر دلالت ميکند که در محتوم نيز بداء واقع ميگردد، مانند حديثي که در غيبت شيخ نعماني به سند خود از ابوهاشم داوود بن قاسم جعفري آورده که گفت: در خدمت حضرت ابوجعفر محمد بن علي الرضاعليه السلام بوديم. سخن از سفياني به ميان آمد و اينکه در روايت است که امر او از محتوم است. من به حضرت ابوجعفرعليه السلام عرض کردم: آيا براي خداوند در امر محتوم بداء ميشود؟ فرمود: آري! عرض کرديم: پس ميترسيم در قائمعليه السلام نيز براي خداوند بداء حاصل شود. فرمود: قائم از ميعاد است و خداوند برخلاف وعدهاش کاري نميکند. [10] .
وجه جمع اينکه، دسته اوّل ناظر به اموري است که خداوند متعال حتمي بودن آن را خبر داده، پس تغيير دادن آنها تکذيب خودش و فرشتگان و پيامبرانش ميباشد. و دسته دوم ناظر به اموري است که خداوند حتمي بودن يا موقوف بودن آنها را خبر نداده است و مشيّت دارد، ولي چون خبر دادن به چيزي بدون بيان اينکه موقوف است ظهور در حتمي بودن آن دارد، از آنها به محتوم تعبير شده است. و در اين حديث اشارهاي هم به اين معني هست، امام جوادعليه السلام علّت واقع نشدن بداء را در امر قائمعليه السلام چنين فرمود: قائم از ميعاد است و خداوند برخلاف وعدهاش کاري نميکند.
خلاصه اينکه: مراد از محتوم در اين خبر آن است که به حسب ظاهر اخبار حتمي باشد چون متوقف بودنش بر چيزي بيان نشده پس تغيير دادن آن ضرري ندارد، و منظور از محتومي که در آن بداء واقع نميشود، آن است که حتمي بودنش تصريح شده و اين تغيير و تبديلي ندارد، زيرا که تبديل آن، تکذيب خود و پيغمبران و فرشتگان خداوند است. و اين مطلب را خداوند سبحان به برکت مولايم صاحب الزمانعليه السلام به من الهام فرمود و نديدهام کسي پيش از من اين نکته را گفته باشد.
و يکي از محدّثين بين اين خبر و اخبار ديگري که دلالت ميکند، بداء در محتوم واقع نميشود، نحوه ديگري جمع کرده که به نظر من خالي از اشکال نيست، بهتر آن است که تمام سخن وي را نقل کنيم سپس اشکالاتي که به نظر قاصر رسيده بيان نمايم. محدّث مزبور - که خداوند مقامش را عاليتر گرداند - در اواخر باب يازدهم کتابش - النجم الثاقب - چنين گفته: غير ظهور و خروج حضرت حجة بن الحسن بن علي المهدي - صلوات اللَّه عليه - (که حال از عمر شريفش هزار و چهل سال و چيزي ميگذرد) که خواهد شد و تبديل و خُلفي در او نخواهد شد، مابقي آنچه رسيده از آيات وعلامات پيش از ظهور و مقارن آن، همه قابل تغيير و تبديل و تقديم و تأخير و تأويل به چيز ديگر که از اهل بيت عصمتعليهم السلام رسيده باشد، هست. حتي آنها که در شمار محتوم ذکر شده، چه ظاهراً مراد از محتوم در آن اخبار نه آن است که هيچ قابل تغيير نباشد، و ظاهر همان را که فرمودند به همان نحو بيايد، بلکه مراد (واللَّه يعلم) مرتبهاي است از تأکيد در آن، که منافاتي با تغيير در مرحلهاي از انحاي آن وجود نداشته باشد، و مؤيد اين مقال است: آنچه شيخ نعماني در غيبت خود از ابي هاشم داوود بن قاسم جعفري روايت کرده... [11] - سپس ترجمه روايت ياد شده را آورده است -.
ميگويم: اين سخن از چند جهت قابل بحث و مناقشه است:
اول اينکه جزم کردن به اينکه تمام علائم ظهور قابل تغيير است با روايات بسيار بلکه متواتري که تصريح دارند بعضي از آنها محتوم است که تغيير و تبديلي در آن نيست، منافات دارد، از جمله اين روايات آنکه: نعماني از عبد الملک بن اعين آورده که گفت: نزد حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام بودم. پس ذکر قائمعليه السلام به ميان آمد، به آن حضرت عرض کردم: اميدوارم که اين امر به زودي واقع شود و سفياني هم نباشد. فرمود: خير، به خدا اين از محتوم است که ناگزير بايد بشود. [12] .
و نيز نعماني به سند خود از حمران بن اعين از حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام درباره آيه شريفه: «قَضي أَجَلاً وَأَجَلٌ مُسَمَّيً عِنْدَهُ»؛ [13] اجلي تقدير کرد و اجلي نام برده شده نزد او. فرمود: اينها دو اجل هستند يک اجل محتوم، و اجل ديگر موقوف است. حمران به آن حضرت عرضه داشت: محتوم چيست؟ فرمود: آن است که غير از آن نميشود. عرض کرد: موقوف چيست؟ فرمود: آن است که خداوند را در آن مشيّت هست. حمران گفت: من اميدوارم اجل سفياني از موقوف باشد. امام باقرعليه السلام فرمود: خير، به خدا اين از محتوم است. [14] .
و از فضيل بن يسار از حضرت امام باقرعليه السلام آورده که فرمود: به تحقيق که اموري موقوف هست و اموري محتوم، و البته سفياني از امور محتوم است که ناگزير بايد بيايد. [15] . همچنين به سند خود از خلاّد صائغ آورده که حضرت امام صادقعليه السلام فرمود: سفياني، ناگزير خواهد آمد. و صدوق در کمال الدين به سند خود از ابوحمزه ثمالي آورده که گفت: به حضرت صادقعليه السلام عرض کردم: حضرت ابوجعفر باقرعليه السلام ميفرمود: خروج سفياني از محتوم است. فرمود: آري. عرض کردم: از محتوم است؟ فرمود: آري، و اختلاف بني العباس از محتوم است و قتل نفس زکيّه نيز از محتوم است و خروج قائمعليه السلام نيز از محتوم است. [16] .
و در بحار از قرب الاسناد به سند خود از علي بن اسباط است که گفت: به حضرت ابوالحسن موسي بن جعفرعليهما السلام عرض کردم: فدايت شوم، ثعلبة بن ميمون از علي بن المغيره از زيد عمي برايم گفت که حضرت علي بن الحسينعليهما السلام فرموده است: قائم ما دريکي از سالها براي اداي کامل حقوق مردم قيام خواهد کرد. امام کاظمعليه السلام فرمود: قائم بدون سفياني قيام کند؟ به درستي که امر قائمعليه السلام حتمي از خداوند است، و قائم نخواهد بود جز با بودن سفياني. عرض کردم: فدايت شوم، پس در اين سال است؟ فرمود: هرچه خدا خواهد، گفتم: آيا در دوران عمر من به حکومت ميرسد؟ فرمود: خدا هرچه خواهد انجام دهد. [17] .
و نيز در بحار از غيبت شيخ طوسي به سند خود از محمد بن مسلم آورده که گفت: شنيدم حضرت ابي عبد اللَّه صادقعليه السلام فرمود: سفياني پس از آنکه بر مناطق پنجگانه مسلط ميشود، به مقدار حمل يک زن زمامداري ميکند، سپس فرمود: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ» به مقدار حمل يک شتر حکومت خواهد کرد، و ماجراي او از محتوم است. [18] . و اخبار ديگر که تصريح دارد به اينکه سفياني و بعضي ديگر از علائم ظهور محتوم است که تغيير و تبديلي در آنها نيست. پس حکم کردن به اينکه تمام علامتهايي که روايت شده قابل تغيير و تبديل است و يا تأويل کردن آن روايات، اجتهاد در مقابل نصّ است.
دوم: تغيير تمام علائم مستلزم نقض غرض است، و آن بر خداوند متعال محال ميباشد، زيرا که غرض و منظور از قرار دادن علائم و نشانهها آن است که مردم به وسيله آنها، امام غايب خود را بشناسند، و از هر کسي که به دروغ ادعاي امامت کند پيروي ننمايند. پس هرگاه تمام نشانهها تغيير کند، و هيچ يک از آنها براي مردم آشکار نگردد نقض غرض لازم ميآيد، و اين بر خداوند محال است. و دليل بر اينکه قرار دادن علائم براي شناختن امام قائمعليه السلام است - اضافه بر اينکه غرض عقلايي از نصب علائم همين است و گرنه نصب علائم لغو ميشود - اخبار بسياري است از جمله: فرموده امام صادقعليه السلام که: ساکن باشيد تا وقتي که آسمان و زمين آرام هستند. [19] .
و فرموده حضرت رضاعليه السلام که: منظور حضرت ابي عبد اللَّه (صادقعليه السلام) که «تا آسمان ساکن است» يعني از ندا کردن به نام صاحب تو، و «تا زمين ساکن است» يعني از فرو بردن لشکر سفياني. [20] و... اخبار ديگري که ذکر آنها موجب طولاني شدن مطلب است، و روايات در غيبت نعماني و کمال الدين و بحار و غير اينها آمده است.
سوم: تغيير علامتهايي که حتمي بودن آنها تصريح شده سبب گمراهي و به اشتباه انداختن مردم است - چنانکه مخفي نيست - زيرا که دانستي که اينها نشانههايي براي شناخت قائمعليه السلام قرار داده شدهاند. اگر بگوييم: ميتوان از اين اشکال جواب داد به اينکه گمراهي در وقتي است که راه شناخت امامعليه السلام منحصر در همين نشانهها باشد و حال آنکه چنين نيست بلکه ميتوان با ديدن نشانههاي شخصي و ديدن معجزات و دلايلي که جز از امام صادر نميشود آن حضرت را شناخت، و مؤيد اين معني روايتي است که در اصول کافي به سند خود از مفضّل بن عمر آمده که گفت: شنيدم حضرت ابي عبد اللَّه صادقعليه السلام ميفرمود: براي صاحب اين امر دو غيبت هست که در يکي به خاندانش برميگردد، و در ديگري گفته ميشود: هلاک شد، در کدام بيابان رفت؟! راوي گويد: عرضه داشتم: اگر چنين شد چکار کنيم؟ فرمود: اگر کسي آن را ادعا کرد از او چيزهايي بپرسيد که چنان کسي بايد جواب دهد. [21] .
و شيخ نعماني چنين روايت کرده که: اگر کسي آن را ادعا کرد، از آن امور مهم از او بپرسيد که مثل او ميبايست جواب دهد. [22] .
ميگويم: شناخت امامعليه السلام به گونه ياد شده براي همه اهل جهان ميسّر نيست - مانند بسياري از زنان و کساني که در شهرهاي دور هستند - با اينکه از روايات بسيار به دست ميآيد که مسأله ظهور قائمعليه السلام از اموري است که خداوند وعده داده آنها را براي همه اهل عالم ظاهر و آشکار سازد، به طوري که کسي بيخبر نماند. اگر بعضي از نشانههاي عام که بر تمام مردم جهان آشکار گردد نباشد، بر بسياري از مردم مخفي ميماند مگر پس از مدتي مديد که به نحوي مطّلع گردند.
چهارم: تغيير و يا منتفي شدن علامتهايي که محتوم بودنشان تصريح شده، مستلزم آن است که خداوند خود و فرشتگان و پيغمبران و اوليائش را تکذيب کند - چنانکه در حديث آمده بود - و قبح آن بر کسي پوشيده نيست.
پنجم: آنچه در مورد تغيير علائم حتميه گفتيم که نقض غرض لازم ميآيد در تأويل آنها نيز همين محذور هست، چون بدون شک، مقصود - يعني معرفت امام - با نصب نمودن نشانههاي آشکاري که همه افراد بر آن مطلع گردند حاصل ميشود، و اينکه آن نشانهها همانطور ظاهر شود که بيان شده (تا هرکه هلاک ميشود با تشخيص و دانستن هلاک گردد، و هرکه زنده ميشود از روي بيّنه زنده گردد) [23] پس بيان علامت اگر طوري باشد که اهل زبان چيزي از آن بفهمند آنگاه غير از آنچه ظاهر آن است اراده گردد، جز به جهل انداختن مردم و گمراهي آنها چيزي نيست، بلکه از اموري است که عقل آن را زشت و قبيح ميشمارد. البته ممکن است که متکلم غير از آنچه از ظاهر لفظ فهميده ميشود اراده کند ولي به شرط اينکه براي مخاطبين منظورش را بيان نمايد، يا قرينه واضحي بياورد که در فهميدن منظورش از آن قرينه تأملي ننمايند. ولي بين اين معني و بين حمل کردن تمام علائم ظهوري که روايت شده - حتي آنهايي که حتمي بودنشان تصريح گرديده با توجّه به نبودن دلالت روشن يا قرينه آشکاري برخلاف ظاهر آنها - حمل کردن اينها بر قبول تأويل نمودنشان، تفاوت از زمين تا آسمان است! بلکه اگر اين در باز بشود براي اهل ضلال و گمراه کنندگان بهترين سوژه و وسيعترين ميدان است که آنچه از ائمهعليهم السلام در علائم رسيده به هر نحوي که دلشان بخواهد تأويل ببرند. خداوند ما و همه مؤمنين را از تمام لغزشها محفوظ بدارد.
ششم: حمل کردن محتوم بر آنچه نوعي تأکيد دارد و آن را از معناي حقيقياش منصرف نمودن، آنطور که در سخنان اين عالم محترم آمده، هيچ شاهد و مؤيّدي ندارد، چون اگر شاهدي داشت بيان مينمود. و بدين خاطر اين مبحث را پيش کشيدم تا مبادا کسي که کتاب ما را مطالعه ميکند در شبهه بيفتد زيرا که اينجا محلّ لغزندگي گامها است.
ظهور قابل تقديم و تأخير است
از حديث ياد شده استفاده ميشود که: ظهور مولاي ما حضرت صاحب الزمان - عجّل اللَّه فرجه الشريف - از اموري است که قابل تقديم و تأخير است که به سبب بعضي از علل و جهات، زودتر يا ديرتر واقع ميشود. و از جمله اسبابي که زمينه جلو افتادنش را فراهم ميسازد؛ اهتمام مؤمنين در دعا براي تعجيل ظهور و فرج است. و قسمتي از دلايل اين معني را در حرف «غ» از بخش چهارم کتاب بيان کرديم. و چه بسا کسي که اهل تحصيل نيست در اين باره استبعاد کند، و از اينکه به سبب اهتمام در دعا ظهور و فرج پيش ميافتد تعجب نمايد، و اينطور به نظرش برسد که اگر چنين بود ميبايست تاکنون فرج واقع ميشد چون اهل ايمان در هر زمان و مکان براي اين امر بسيار دعا کرده و ميکنند. ولي اين استبعادِ ناپسندي است، و گفتار شخص کُند ذهني است، زيرا که هيچ بعيد نيست که براي ظهور آن حضرت در علم خداوند دو وقت باشد که يکي نزديکتر از ديگري است و ظهور آن حضرت در وقت نزدکتر به اهتمام مؤمنين در امر دعا بستگي داشته باشد، و اين است معني اينکه ظهور آن حضرت از امور بدائيّه است که قابليت جلو و عقب شدن را دارد. و دلالت رواياتي که از ائمّه اطهارعليهم السلام در اين موضوع هست بر پژوهشگران پوشيده نيست، و اينکه آن وقت نزديکتر تاکنون نرسيده. بنابراين انکار تأثير دعا طبق دليل مردود است، چون صريح قرآن بر آن دلالت دارد، و نيز امکان نزديکتر شدن ظهور حضرت صاحب الزمانعليه السلام از احاديثي که از خاندان عصمتعليهم السلام نقل شده به دست ميآيد.
[1] بحار الانوار: 131:52.
[2] سوره کهف، آيه 82.
[3] سوره انعام، آيه 164؛ سوره فاطر، آيه 18.
[4] کافي: 148:1؛ توحيد صدوق: 334.
[5] کافي: 147:1.
[6] سوره رعد، آيه 39.
[7] احتجاج: 384:1.
[8] قرب الاسناد: 155.
[9] العياشي: 217:2.
[10] غيبت نعماني: 162.
[11] النجم الثاقب: 477.
[12] غيبت نعماني: 161.
[13] سوره انعام، آيه 2.
[14] غيبت نعماني: 161.
[15] غيبت نعماني: 161.
[16] کمال الدين: 652:2.
[17] بحار الانوار: 182:52.
[18] بحار الانوار: 315:52.
[19] بحار الانوار: 25:52.
[20] بحار الانوار: 25:52.
[21] کافي: 340:1.
[22] غيبت نعماني: 90.
[23] مضمون آيه کريمه 42، سوره انفال.

تعجيل در امر فرج صاحب الزمان
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1