جلسه پس از چند دقیقه صحبت های معمولی و یک پذیرایی مختصر رسمیت یافت و آقای فهیمی سئوال خود را اینطور مطرح کرد:
وجود مهدی موعود در احادیث شیعه شخصیت ممتاز و روشنی دارد، لیکن در اخبار اهل سنت به طور ابهام و اجمال ذکر شده است. مثلاً داستان غیبت آن حضرت که در اکثر احادیث شما دیده می شود و اصولاً از خصائص و علائم مسلم او شمرده شده، در احادیث ما هیچ خبری از آن نیست و به کلی مسکوت مانده است. مهدی موعود، در احادیث شما به نام های دیگری از قبیل قائم و صاحب الامر نیز نامیده شده لیکن در احادیث ما نام دیگری به جز مهدی بر او اطلاق نشده است. مخصوصاً قائم که اصلاً در احادیث ما وجود ندارد. آیا این مطلب در نظر شما یک امر عادی است و تولید اشکال نمی کند؟
هوشیار: ظاهراً علت قضیه این باشد که موضوع مهدویت، در عصر خلفای بنی امیه و بنی عباس یک جنبه کاملاً سیاسی پیدا کرده بود، به طوریکه نقل و ضبط احادیث مربوط به مهدی موعود آنهم با علائم و مشخصاتش، مخصوصاً موضوع غیبت و قیام، کاملاً آزاد نبوده است. خلفای عصر، نسبت به جمع و تدوین احادیث، مخصوصاً داستان غایب شدن مهدی و قیام او کاملاً حساسیت داشتند. بطوری که می توان حدس زد حتی نسبت به الفاظ غیبت و قیام و خروج هم حساس بوده اند.
شما نیز، اگر به تاریخ مراجعه کنید و اوضاع بحرانی و حوادث سیاسی عصر خلافت بنی امیه و بنی عباس را در نظر مجسم سازید حدس مرا تأیید خواهید کرد.
ما نمی توانیم در این وقت کم و مجال کوتاه، حوادث و وقایع مهم و شایان توجه آن اعصار را بررسی کنیم. لیکن برای اثبات مقصد ناچاریم به دو مطلب اشاره نماییم:
مطلب اول: داستان مهدویت چون ریشۀ عمیق دینی داشت و خود پیغمبر اکرم (ص) خبر داده بود که در زمانی که کفر و بی دینی شایع شود و ظلم و ستم فراوان گردد مهدی موعود قیام می کند و اوضاع آشفته جهان را اصلاح می نماید، به همین جهت مسلمانان همواره آن موضوع را به عنوان یک تکیه گاه نیرومند و حادثه مهم تسلی بخش می شناختند و همیشه در انتظار وقوعش بودند. مخصوصاً در مواقع بحرانی و طغیان ظلم و ستم که از همه جا مأیوس می شدند عقیده مزبور زنده و شایع تر می شد و اصلاح طلبان و گاهی هم سود جویان از آن بهره برداری می کردند.
نخستین کسی که خواست از عقیده مهدویت که ریشه مذهبی داشت استفاده کند مختار بود. بعد از حادثه جانسوز کربلا مختار قصد داشت از قاتلین کربلا انتقام گیرد و حکومت آنان را منقرض سازد لیکن دید بنی هاشم و شیعیان از قبضه نمودن خلافت اسلامی مأیوسند. چاره را در آن دید که از عقیده مهدویت استفاده کند و به وسیله احیای آن فکر، ملت را امیدوار سازد. چون محمد بن حنیفه همنام و هم کنیه رسول خدا (ص) بود یعنی یکی از علائم مهدی در او وجود داشت، مختار از این فرصت استفاده کرد، محمد را به عنوان مهدی موعود و خودش را وزیر و فرستاده او معرفی نمود. به مردم گفت: محمد بن حنیفه همان مهدی موعود اسلام است. در این زمان که ظلم و ستم به انتها رسیده و حسین بن علی (ع) و جوانان و اصحابش با لب تشنه در کربلا شهید شده اند، قصد نهضت دارد تا از قاتلان کربلا انتقام گیرد و جهان فاسد را اصلاح کند، منهم از جانب او وزیر و مأمور هستم. مختار به این وسیله نهضتی بر پا ساخت و گروهی از قاتلین را به قتل رسانید در واقع این اولین نهضتی بود که بدین عنوان بر پا شد و در مقابل دستگاه خلافت قیام کرد.
دومین کسی که خواست از عقیده مهدویت بهره برداری کد ابومسلم خراسانی بود. ابومسلم نهضت وسیع و دامنه داری را در خراسان برپا ساخت، به عنوان خونخواهی امام حسین (ع) و جوانان و یارانش که در حادثه جانسوز کربلا کشته شده بودند و خونخواهی زید بن علی بن حسین که در زمان هشام بن عبدالملک با وضع فجیعی کشته شده بود و خونخواهی یحیی بن زید که در زمان خلافت ولید به قتل رسیده بود، در مقابل دستگاه ستمکار خلافت بنی امیه قیام کرد. گروهی از مردم، خود ابومسلم را مهدی موعود می پنداشتند، و گروهی دیگر، او را به عنوان مقدمه ظهور و از علائم مهدی می دانستند که با پرچمهای سیاه از جانب خراسان می آید. در این پیکار عمومی علویین و بنی عباس و سایر مسلمانان در یک صف قرار داشتند. دست به دست هم دادند و با اتحاد کامل، دودمان بنی امیه و عمالشان را از مسند خلافت اسلامی کنار زدند.
این نهضت ریشه دار گرچه به عنوان گرفتن حق مغصوب خاندان پیغمبر (ص) و خونخواهی مقتولین بی گناه علویین بر پا شد بعضی از رؤسای انقلاب هم شاید تصمیم داشتند که خلافت را به علویین تحویل بدهند، لیکن بنی عباس و عمالشان در این میانه با یک زرنگی فوق العاده و نیرنگ جالبی نهضت را از مسیر حقیقی منحرف ساختند، حکومت علویین را که تا آستانه خانه آنان آمده بود قبضه نمودند، خودشان را به عنوان اهل بیت پیغمبر (ص) قالب زدند و در مسند خلافت اسلامی قرار گرفتند.
در این نهضت بزرگ ملت پیروز شد و توانست دست خلفاء ستمکار بنی امیه را از خلافت اسلامی کوتاه کند. مردم خوشنود بودند که شر خلفاء ظالم اموی را از سر خودشان کوتاه کرده اند، به علاوه حق را به حقدار رسانده اند و خلافت اسلامی را به خاندان پیغمبر (ص) برگردانده اند. علویین نیز تا حدی خوشنود بودند که گر چه خودشان به خلافت نرسیدند، لیکن اقلاً از ظلم و ستم دودمان اموی راحت شدند. افراد ملت از این پیروزی شادمان بودند و برای اصلاح اوضاع عمومی کشور و پیشرفت و ترقی اسلام و بهبودی حال خودشان خواب های طلایی می دیدند و بهمدیگر نویدها می دادند. لیکن چندی نپایید که از خواب خوش بیدار شدند. دیدند اوضاع چندان تفاوتی نکرده و حکومت بنی عباس نیز با حکومت بنی امیه از یک قماش است. همه اش ریاست خواهی و خوشگذرانی و حیف و میل اموال عمومی است و از عدل و داد و اصلاحات و اجرای احکام الهی خبری نیست. کم کم افراد از خواب بیدار می شدند و به اشتباهات گذشته و نیرنگ بنی عباس پی می بردند.
سادات علوی نیز دیدند رفتار بنی عباس نسبت به آنان و نسبت به اسلام و مسلمانان چندان تفاوتی با رفتار بنی امیه ندارد. چاره ای نبود جز اینکه مبارزه را از نو شروع کنند و با خلفای بنی عباس نیز بجنگند. بهترین افرادی که ممکن بود به وسیله آنان نهضتی برپا ساخت اولاد علی و فاطمه (ع) بود. زیرا اولاً در میان آنان افراد شایسته و پاکدامن و فداکار و دانشمند پیدا می شدند که برای خلافت از همه کس سزاوارتر بودند، ثانیاً فرزندان حقیقی پیغمبر (ص) بودند و از جهت انتساب به آنجناب محبوبیت داشتند. ثالثاً جنبۀ مظلومتی داشتند و حقوق مشروعشان، پایمال شده بود. توده ملت تدریجاً به سوی خاندان پیغمبر (ص) متوجه می شدند. هر چه ظلم و ستم و دیکتاتوری خلفای بنی عباس زیادتر می شد به همان مقدار بر محبوبیت اهل بیت افزوده می شد و آنان را به مبارزه با بیدادگری و شورش علیه دستگاه تشویق و تحریک می نمود. نهضت ملت و قیام علویین شروع شد. گاهگاهی اطراف یکی از آنان را می گرفتند و نهضت و غوغایی برپا می کردند. گاهی هم صلاح می دیدند که از عقیده مهدویت که از زمان پیغمبر (ص) باقی مانده و در مغز مسلمانان نفوذ نموده بود بهره برداری نمایند و رهبر انقلاب را مهدی موعود معرفی نمایند. در اینجا بود که دستگاه خلافت بنی عباس، با رقیبان سرسخت و دلیر و دانشمند و محبوبی مواجه شد. خلفای بنی عباس سادات علوی را به خوبی میشناختند، از لیاقت ذاتی و فداکاری و آبروی ملی و شرافت خانوادگی آنان باخبر بودند، به علاوه از بشارت هایی که پیغمبر اکرم (ص) درباره مهدی موعود داده بود اطلاع داشتند. می دانستند که بر طبق اخباری که از پیغمبر (ص) رسیده، مهدی موعود که یکی از فرزندان زهرا (ع) است عاقبت قیام می کند و با ستمکاران مبارزه خواهد نمود و پیروزی او را هم حتمی می دانستند. از داستان مهدی و مقدار تأثیر و نفوذ معنوی این عقیده در مردم باخبر بودند. بدین جهت می توان گفت که: بزرگترین خطری که متوجه دستگاه خلافت بنی عباس می شد از ناحیه همان سادات علوی بود. همانها بودند که آسایش روانی و خواب خوش را از خلفا و عمالشان سلب نموده بودند. البته خلفا هم کمال سعی و جدیت را به خرج می دادند که مردم را از دور علویین پراکنده سازند و از هر گونه تجمع و نهضت و قیامی مانع شوند. مخصوصاً درباره افراد بنام و سرشناس علویین کمال مراقبت را به خرج می دادند.
یعقوبی می نویسد: موسی هادی در جستجو و دستگیری طالبیین بسیار کوشش می کرد. آنان را در ترس و وحشت قرار داده بود. به تمام شهرستانها بخشنامه فرستاد که در هر کجا فردی از طالبیین پیدا شد دستگیرش کنید و بسوی من روانه اش سازید. [1]
ابوالفرج می نویسد: وقتی منصور به خلافت رسید تمام همش این بود که محمد بن عبدالله بن حسن را دستگیر کند و از او و مقصدش اطلاعی به دست آورد. [2]
[1] تاریخ یعقوبی چاپ نجف سال 1384 هجری ج 2 ص 142
[2] مقاتعل الطالبیین ص 143

کتاب های عامه و خصوصیات مهدی
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1