ابن عساکر از عبدالرحمان بن عوف روایت کرده که عمر بن خطاب اصحاب رسول خدا (ص) مانند: عبدالله بن حذیفه، ابوردا، ابوذر غفاری و عقبه بن عامر، را از تمام بلاد اسلامی احضار کرد و مورد عتاب و سرزنش قرار داده گفت: این احادیث چیست که از پیغمبر نقل می کنید و در بین مردم منتشر می سازید؟ اصحاب پاسخ دادند: لابد می خواهی ما را از نقل احادیث ممنوع سازی؟ عمر گفت: شما حق ندارید از مدینه بیرون روید و تا زنده هستم نباید از من دور شوید. من بهتر می دانم چه حدیثی را قبول کنم و چه حدیثی را مردود سازم. اصحاب رسول خدا ناچار شدند تا عمر زنده بود نزدش بمانند. [1]
محمد بن سعد و ابن عساکر از محمود بن عبید نقل کرده اند که گفت: از عثمان بن عفان شنیدم که برفراز منبر می گفت: هیچکس حق ندارد حدیثی نقل کند که در زمان ابوبکر و عمر روایت نشده است. [2]
معاویه به تمام فرمانداران بخشنامه کرد که هر کس از فضائل علی بن ابیطالب و اولادش حدیثی نقل کند از امان من خارج است. [3]
معاویه به فرمانداران نوشت: به مردم دستور بدهید که در فضایل صحابه و خلفا روایت کنند و آنان را وادار کنید که هر فضیلتی که درباره علی بن ابیطالب روایت شده مانندش را درباره صحابه روایت نمایند. [4]
مأمون در سال 218 هجری دستور داد تمام دانشمندان و فقهای عراق و سایر شهرها را احضار کردند. آنگاه از عقائدشان جویا شد و بازپرسی نمود که درباره قرآن چه عقیده ای دارند؟ آن را حادث می دانند یا قدیم؟ سپس کسانی را که عقیده داشتند قرآن حادث نیست تکفیر نمود و به شهرستانها نوشت که شهادتشان را قبول نکنید. بدین جهت، همه دانشمندان ناچار شدند عقیده خلیفه را در مورد قرآن بپذیرند جز چند نفر معدود. [5]
مالک بن انس فقیه بزرگ حجاز فتوایی بر خلاف میل جعفر بن سلیمان فرماندار مدینه داد. فرماندار او را با وضع فجیعی احضار نود و دستور داد هفتاد تازیانه باو زدند به طوریکه تا مدتی بستری شد.
بعداً منصور مالک را احضار نمود، ابتداء از قضیه تا زیانه زدن جعفر بن سلیمان اظهار تأسف کرد و پوزش خواست. سپس گفت: کتابی در موضوع فقه و حدیث بنویس. لیکن مواظب باش احادیث دشوار عبدالله بن عمر و مطالب سهل عبدالله بن عباس و احادیث شاذابن مسعود را در کتاب ننویسی. تنها مطالبی را بنویس که صحابه و خلفا بر آنها اتفاق دارند. کتاب را بنویس تا در تمام شهرها بفرستم و از مردم التزام بگیرم که به غیر از آنها عمل نکنند. مالک می گوید: عرض کردم: عراقی ها در فقه و علوم عقیده های دیگری دارند و مطالب ما را قبول ندارند. منصور پاسخ داد: تو کتاب را بنویس من آن را بر مردم عراق نیز تحمیل می کنم و اگر قبول نکردند گردنشان را می زنم و با تازیانه بدنشان را سیاه می کنم. زود باش و در تألیف کتاب تعجیل کن که سال آینده فرزندم مهدی برای تحویل گرفتن آن پیش تو خواهد آمد. [6]
معتصم عباسی احمد بن حنبل را احضار نمود و در مسئله مخلوق بودن قرآن امتحانش کرد سپس دستور داد تازیانه اش زدند. [7]
منصور، ابوحنیفه را به بغداد جلب کرد و مسمومش نمود. [8]
هارون الرشید خانه عبادبن عوام را ویران کرد و از نقل احادیث ممنوعش ساخت. [9]
خالدبن احمد فرماندار و امیر بخاری، به محمد بن اسماعیل که یکی از علمای بزرگ حدیث بود گفت: کتابت را پیش من بیاور و قرائت کن. بخاری امتناع نمود و پیغام داد اگر اینطور است مرا از نقل احادیث ممنوع ساز تا در نزد خدا معذور باشم. همین قضیه سبب شد که آن دانشمند را از وطن تبیعد کردند. او به یکی از قریه های سمرقند بنام خرتنگ رفت و تا آخر عمر در همانجا منزل داشست. راوی می گوید: از بخاری شنیدم که بعد از نماز شب با خدا مناجات می کرد و می گفت: خدایا اگر زمین برای من تنگ شده جانم را بگیر! و در همان ماه روحش به سوی جهان ابدی شتافت. [10]
هنگامی که نسائی کتاب خصائص را تالیف کرد و احادیثی را درباره فضائل علی بن ابیطالب (ع) در آن کتاب نوشت، وی را به دمشق جلب کرده گفتند: باید یک چنین کتابی هم درباره فضایل معاویه بنویسی. پاسخ داد: من درباره معاویه فضیلتی سراغ ندارم تا بنویسم. فقط همین مقدار می دانم که پیغمبر درباره اش فرمود: خدا هرگز شکمش را سیر نکند. پس آنقدر با کفش به آن مرد دانشمند زدند و خصیه اش را فشار دادند تا از شدت درد جان داد. [11]
[1] کتاب اضواء علی السنه المحمدیه تألیف محمود ابوریه چاپ اول ص 29
[2] اضواء ص 30
[3] کتاب النصائح الکافیه تألیف سید محمد بن عقیل چاپ سوم ص 87
[4] النصائح الکافیه ص 88
[5] تاریخ یعقوبی ج 3 ص 202
[6] الامامه و البسیاسیه ج 2 ص 177-180
[7] تاریخ یعقوبی ج 3 ص 206
[8] مقاتل ص 244
[9] مقاتل ص 241
[10] تاریخ بغداد ج 2 ص 33
[11] النصائح الکافیه ص 109

سلب آزادی در عصر خلفا
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1